حسین بن علی ابن ابیطالب

حسین بن علی ابن ابیطالب
در مصباح التهجد از توقیع صاحب الامر سلام الله علیه به قاسم ابن العلاء الحمدانی مکشوف می‏افتد که میلاد حسین علیه‏السلام در روز پنجشنبه سوم ماه شعبان بود. و دیگر ابن عیاش از حسین بن علی بن سفیان آورده که گفت مرا روز سیم ماه شعبان جعفر صادق علیه‏السلام طلب کرد و فرمود امروز روز میلاد حسین است و دعای روز سیم شعبان را قرائت فرمود.
مشهور آن است که ولادت آن حضرت در مدینه در سیم ماه شعبان بوده. شیخ طوسی روایت کرده که بیرون آمد توقیع شریف به سوی قاسم ابن علاء حمدانی وکیل امام حسن عسکری علیه‏السلام که مولا حضرت حسین علیه‏السلام در روز پنجشنبه سوم شعبان متولد شده پس آن روز روزه دارد و این دعا را بخوان: اللهم این اسئلک بحق مولود فی هذا الیوم…
و شیخ مفید در مقنعه و شیخ در تهذیب و شهید در دروس آخر ماه ربیع الاول ذکر فرموده‏اند و به این قول درست می‏شود روایت کافی از حضرت صادق علیه‏السلام که مابین حسین و حسن علیه‏السلام ظهری فاصله شده و مابین میلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده است.
نام مبارک: حسین علیه‏السلام
کنیه شریف: اباعبدالله
لقب همایون: سیدالشهدا
نام پدر: علی بن ابیطالب علیه‏السلام
نام مادر: حضرت فاطمه الزهرا علیهاالسلام
محل تولد: مدینه‏ی طیبه
تاریخ تولد: سوم شعبان المعظم سال چهارم هجری
محل شهادت: کربلای معلا (گودال قتلگاه)
تاریخ شهادت: دهم محرم الحرام سال ۶۱ هجری
علت شهادت: بیعت نکردن با یزید بن معاویه بن ابوسفیان
نام قاتل: شمر بن ذی الجوشن
مدت امامت: ۱۱ سال و ۱۱ ماه
مدت عمر: ۵۷ سال و ۷ روز
محل دفن: کربلای معلا

در یکی از نسخ لهوف آمده است: «وقتی حسین علیه‏السلام متولد شد، جبرئیل همراه هزار فرشته ولادتش را به پیامبر صلی الله علیه و آله تبریک گفتند. فاطمه علیهاالسلام او را به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد، حضرت با دیدن نوزاد خوشحال شد و نام او را حسین گذاشت».
کیفیت ولادت آن حضرت را اسماء بنت عمیس این طور شرح می‏دهد:
وقتی حسین به دنیا آمد حضرت رسول صلی الله علیه و آله به من امر فرمود فرزندم را بیاور. اسماء می‏گوید حسین علیه‏السلام را در جامه‏ای سفید پیچیده به خدمت پیامبر آوردم. حضرت او را گرفت و در دامنش گذاشت و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس جبرئیل نازل شد و عرض نمود چون علی نسبت به تو، به منزله هارون است نسبت به موسی پس او را به اسم پسر کوچک هارون نام گذاری کن (حسین معرب شبیر که اسمی عبری است، می‏باشد) پس از آن حضرت حسین علیه‏السلام را بوسید و فرمود مصیبتی عظیم در پیش داری خدا لعنت کند کشنده تو را و سپس به من فرمود این خبر را به فاطمه نگو.
اسماء می‏گوید: چون روز هفتم شد پیامبر صلی الله علیه و آله گوسفند سیاه و سفیدی را برای حسین علیه‏السلام عقیقه کرد و یک رانش را به قابله داده سپس سر حسین را تراشید و هم وزن سرش را صدقه داد و خلوق (معجونی است که در اثر مخلوط بدون با زعفران معطر است) بر سرش مالید.
پس از آن او را بر دامن خود نهاده و فرمود: ای حسین! چه بسیار گران است بر من که کشته شوی و بسیار گریست.
ام‏الفضل گوید: روزی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شده و حسین علیه‏السلام را در آغوش آن حضرت گذاشتم. ناگاه حسین علیه‏السلام ادرار کرد و قطره‏ای از آن به لباس پیامبر صلی الله علیه و آله رسید؛ من او را نیشگون گرفتم، به طوری که گریه کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای ام‏الفضل! آرام! این لباس شسته می‏شود، و تو فرزندم را آزردی!
پس حسین را در دامن آن حضرت به حال خود گذاردم و بلند شدم تا آب بیاورم. وقتی بازگشتم دیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏گرید! عرض کردم: ای رسول خدا! برای چه گریه می‏کنید؟! فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و خبر داد که امت من این فرزندم را خواهند کشت، خداوند شفاعت مرا در روز قیامت نصیب آن نفرماید».
راویان حدیث گفته‏اند: وقتی که یک سال کامل از ولادت امام حسین علیه‏السلام سپری شد، دوازده فرشته بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شدند: یکی از ایشان به صورت شیر، دومی به صورت پلنگ، سومی به صورت اژدها، چهارمی به صورت آدمیزاد و هشت فرشته‏ی دیگر به صورتهای گوناگون بودند که جملگی با چهره‏های سرخ و گلگون و چشمان گریان و بالهای گسترده، عرض کردند: ای محمد صلی الله علیه و آله بزودی برای فرزندت حسین پسر فاطمه، همان پیش آید که برای هابیل از ناحیه‏ی قابیل پیش آمد، و بزودی مانند اجر «هابیل» به او داده خواهد شد و بر قاتلش مانند گناه «قابیل» بار خواهد گردید.
و در آسمانها فرشته‏ای باقی نماند جز این که بر پیامبر نازل شد و همگی سلام داده و در مصیبت حسین علیه‏السلام به او تسلیت گفتند، و او را به ثوابی که خدا به وی عطا می‏کند خبر داده و تربت او را به حضرتش عرضه کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدایا! خوار کننده‏ی حسین را خوار کن، و قاتل او را بکش، و او را به مطلوب خودشان مرسان.
راوی گوید: چون دو سال از ولادت حسین علیه‏السلام گذشت، پیامبر صلی الله علیه و آله به سفری که برایش پیش آمده بود رفت، در یک جایی بین راه ایستاد و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» و گریست.
وقتی علت گریه را از آن حضرت پرسیدند، فرمود: «این جبرئیل است که مرا از سرزمینی در کنار شط فرات خبر می‏دهد، به آن جا «کربلا» گفته می‏شود، که در آن سرزمین، فرزندم حسین پسر فاطمه کشته می‏شود». کسی پرسید: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم! چه کسی او را به شهادت می‏رساند؟ فرمود: «مردی به نام یزید؛ و گویی به قتلگاه و مرقدش می‏نگرم».
بعد پیامبر صلی الله علیه و آله با حالتی غمناک از سفر برگشت، بالای منبر رفت و در حالی که حسن و حسین در مقابل حضرت بودند، خبه خواند و وعظ و اندرز نمود. وقتی سخنرانی تمام شد، دست راست خود را به روی سر حسن و دست چپ را بر سر حسین گذاشت، سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا! همانا محمد بنده و فرستاده تو است، و این دو پسر، پاکترین فرد خاندان من و برگزیده‏ی فرزندان و خانواده‏ی من هستند، و بعد از خود ایشان را در میان امتم به جانشینی می‏گمارم. همانا جبرئیل به من خبر داد که این پسرم (یعنی حسین علیه‏السلام) کشته و خوار خواهد شد! پروردگارا! جانبازی او را مبارک فرما، و وی را از سروران شهیدان قرار بده، و بر قاتل و خوار کننده‏اش برکت عطا مفرما».
صدای گریه‏ی مردم در مسجد بلند شد و ناله و فریاد سر دادند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا بر حسین گریه می‏کنید و او را یاری نمی‏کنید؟ سپس با رنگی افروخته و چهره‏ای گلگون برگشت، خطبه کوتاه دیگری خواند، و در حالی که از دیدگانش به شدت اشک می‏ریخت فرمود: ای مردم! من در میان شما دو چیز وزین و گرانبها می‏گذارم: کتاب خدا و عترتم. یعنی خاندان و نسل من، و آنان که با آب و گل من آمیخته شده و میوه دل من هستند. این دو از هم جدا نمی‏شوند تا بر من در کنار حوض کوثر درآیند. بدانید و آگاه باشید که من از شما چیزی نمی‏خواهم به جز آن چه را پروردگارم به من دستور داده تا از شما بخواهم، و آن دوستی نزدیکان من است. مراقب باشید و بترسید از این که فردای قیامت مرا در کنار حوض ببینید و خاندان مرا دشمن داشته یا ستم کرده و یا ایشان را کشته باشید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همواره امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را اکرام می‏کرد و دوستی آن دو بزرگوار را به مردم گوشزد می‏کرد و می‏فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشت هستند. و در مواردی راجع به امام حسین علیه‏السلام می‏فرمود: حسین منی و انا من حسین حسین از من است و من از حسین. این کلمات و گفتارهای دیگر حضرت حاکی از شأن و منزلت والای سالار شهیدان می‏باشد.
از ابوجعفر محمد بن بابویه قمی در کتاب «امالی» نقل می‏کنند، از مفضل بن عمرو و او از امام صادق علیه‏السلام و امام از پدرش و پدر، از جدش نقل کرده است:
«روزی حسین بن علی علیهماالسلام به منزل امام حسن علیه‏السلام رفت، و چون به او نظر کرد گریست! امام حسین پرسید: چرا گریه می‏کنی؟ پاسخ داد: گریه‏ام به خاطر رفتاری است که با تو می‏شود.
امام حسن علیه‏السلام فرمود: «پیش آمد و ظلمی که بر من وارد می‏شود، زهری است که در کام من می‏ریزند و مرا به قتل می‏رسانند، ولی ای اباعبدالله هیچ روزی مانند روز (شهادت) تو نیست. در آن روز سی هزار نفر که همگی ادعا می‏کنند از امت جدمان محمد صلی الله علیه و آله و مسلمان هستند، تو را محاصره می‏نمایند و برای کشتن و ریختن خون تو و هتک احترامت و اسیری فرزندان و زنان تو و تاراج اموال تو همدست می‏شوند! در چنین وقتی، خداوند متعال بنی‏امیه را لعنت می‏کند، آسمان باران خون و خاکستر فروریزد و همه چیز حتی حیوانات وحشی بیابان و ماهیهای دریا به حال تو گریان شوند.»
بعد از شهادت امام حسن علیه‏السلام شیعیان عراق به حرکت درآمدند و نامه‏ها خدمت حضرت امام حسین علیه‏السلام نگاشتند که معاویه را از خلافت خلع و با شما بیعت خواهیم نمود. این مطلب را اهل کوفه تعقیب می‏نمودند و حضرت آنها را امر به صبر می‏نمود.
زندگانی امام حسین علیه‏السلام با همه‏ی اقداماتی که امویان در جهت انتقام‏گیری از اسلام و دشمنی با اصول و مبادی عادلانه انسانی آن آغاز کردند همزمان بود. او از هنگامی که به دنیا آمد و بزرگ شد و با پدر و برادرش و اصحاب برگزیده آنها بسر می‏برد با این اقدامات هم عصر، و پس از آن نیز شاهد اعمال امویان در زمان برادرش، و رفتار آنها با باقیمانده اصحاب آن بزرگوار بود، و اینک پس از شهادت برادرش به وسیله سپاه عسل که معاویه آن را برای هر کسی که درباره دولت و حکومت خود از او بیم داشت آماده کرده بود، در برابر معاویه و دستگاههای حکومت تروریستی او تنها مانده بود. او پیوسته به چشم خود می‏دید آن عده از شیعیان برگزیده پدر و برادرش که از تیغ ستم جان بدر برده‏اند، گروه گروه در «مرج عذرا» و کاخ «خضراء» به دست دژخیمان و جلادان سپرده می‏شوند و معاویه و اطرافیانش که با تکیه به او امت اسلام را بدین سرنوشت تیره گرفتار ساخته بودند چگونه دهها و صدها تن از مردمان را در حالی که ستم و تجاوز به مقدسات و شرف انسانی را محکوم می‏کنند، مورد پیگرد و آزار و شکنجه قرار می‏دهند.
آن حضرت همه این انحرافها و ستمگریها را می‏دید، و نگرانی سر تا سر وجود او را فرا می‏گرفت و درد و اندوه برای سرنوشت رسالت و انسانیت که نتیجه این دگرگونی مهم و خطرناک بود، او را بی‏تاب می‏کرد؛ همان تحول پر خطری که امویها می‏کوشیدند آن را هرچه عمیقتر سازند و تشخص و هویت اسلامی امت را ریشه کن کنند تا مطمئن شوند که اعمال خودسرانه آنها نفرت و انزجار توده‏های مردم را بر نمی‏انگیزد، و احساس و تشخیص گناه که فرد مسلمان را به قیام بر ضد ستم و ستمگر وا می‏دارد از وجدان و ضمیر توده‏ها رخت بربسته است.
امویان در راه ریشه کن ساختن روح و هویت اسلامی علاوه بر صرف مال و به کارگیری همه وسایل تهدید و ارعاب، مکاتب راویان و محدثان و افسانه سرایان را نیز برای این منظور به خدمت خود گرفتند. ابوهریره، سمره بن جندب کعب الاحبار و دیگران در رأس مکاتبی قرار داشتند که معاویه آنها را برای جعل احادیث تأسیس کرده بود. مکاتب مذکور احادیث گوناگونی را ساخته و پرداخته کرده به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نسبت دادند که عمده‏ترین آنها به قدح و عیب جویی نسبت به امیرمؤمنان علیه‏السلام و خاندان او مربوط می‏شد.
دلایل و انگیزه‏های قیام بر ضد حکومت اموی در دوران معاویه و امام حسین علیه‏السلام بسیار بود. آن حضرت آنها را درک می‏کرد و می‏شناخت و در مجالس و اجتماعات و در همه مناسبتها و فرصتها بیان می‏داشت. و در نامه‏هایی که گهگاه به سوی معاویه می‏فرستاد صریح و روشن آنها را ذکر می‏کرد. در یکی از این نامه‏ها آمده است:
هیهات هیهات ای معاویه! هر آینه روشنی صبح سیاهی شب را رسوا ساخته و تابش خورشید بر روشنایی جراغها غلبه یافته است. سخن گفتی تا آن حد که زیاده روی کردی، و به خود اختصاص دادی تا آن اندازه که ستم روا داشتی، و دست بازداشتی تا بخل ورزیدی، و ستم کردی تا از حد گذشتی، و به هیچ دارنده حقی از حقش بهره‏ای ندادی تا آنگاه که شیطان بیشترین بهره و بزرگترین نصیب خود را از تو گرفت.
در نامه دیگری که در پاسخ نامه معاویه مرقوم داشته، آمده است:
نامه‏ات به من رسید. در آن بیان کرده‏ای اموری از من گوشزد تو شده است که از شنیدن آنها روگردان بوده‏ای و من در نزد تو به اموری غیر از آنها سزاوارم. همانا تنها خداوند سبحان است که انسان را به کارهای نیک هدایت و ارشاد می‏کند، و این که ذکر کرده‏ای از من به تو رسیده است جز این نیست که اینها را چاپلوسان سخن‏چین تفرقه‏انداز به تو رسانیده‏اند، و بی‏شک گمراهان دروغ گفته‏اند، و بدان من خواهان جنگ و مخالفت با تو نیستم، و در ترک اینها و داشتن عذری در این مورد نسبت به تو و دوستان ستمکار ملحد تو که حزب ستمگران و دوستان شیطانند از خداوند بیمناکم. آیا تو کشنده حجر بن عدی کندی و یاران نمازگزار و پارسای او نیستی، همانهایی که ستمگری را محکوم می‏کردند و بدعتها را زشت می‏شمردند، و امر به معروف و نهی از منکر می‏کردند، و در راه حق از سرزنش هیچ نکوهشگری بیم نداشتند؟ با این همه تو پس از دادن اطمینان و سوگندهای سخت و میثاقهای مؤکد که آنان را به سبب آنچه میان تو و آنها گذشته است مؤاخذه نکنی،از روی ستم و عدوان کشتی و بر خدا گستاخ شدی و عهد و احکام او را سبک شمردی. ای معاویه آیا تو کشنده عمرو بن حمق بنده شایسته و یار رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستی؟ او را کشتی پس از آن که به او امان داده بودی….
به جانم سوگند تو به هیچ شرطی وفا نکردی و با کشتن گروههایی که آنها را پس از آشتی و سوگند و عهد و میثاق عهدشکنی کردی و این جنایات را تنها بدین سبب انجام دادی که آنان فضایل ما را ذکر می‏کردند و حق ما را بزرگ می‏شمردند، و خداوند فراموشکار نیست که تو مردم را به بهتان مؤاخذه کردی و دوستانش را به تهمت کشتی، و گروهی از آنها را در دیار غربت آواره و در شهرها تبعید و در غارها و بیشه زارها تعقیب و آواره ساختی.
این نامه‏ها و موضع گیری‏های دیگر امام حسین علیه‏السلام در برابر معاویه نمایانگر این است که آن حضرت وی را از پسرش یزید بدتر و خطرش را برای اسلام و مسلمانان بزرگتر می‏دید.
با مرگ معاویه در نیمه‏ی ماه رجب سال ۶۰ هجری یزید پسر وی به خلافت رسید و بلافاصله طی نامه‏هایی که به استانداران و فرمانداران در نقاط مختلف نوشت مرگ معاویه و جانشینی خویش را که از دوران پدرش پیش‏بینی و از مردم برای او بیعت گرفته شده بود، به اطلاع آنان رسانید و در ضمن ابقای هر یک از آنان در پست خویش دستور گرفتن بیعت مجدد از مردم را به آنها صادر نمود و نامه‏ای نیز به ولید بن عتبه که از طرف معاویه مقام استانداری مدینه را در اختیار داشت به همان مضمون نوشت، ولی در نامه‏ی کوچک دیگری نیز که به همراه همان نامه به وی ارسال داشت در بیعت گرفتن از سه شخصیت معروف که در دوران معاویه حاضر به بیعت با یزید نشده بودند، تأکید نمود که: «در بیعت گرفتن از حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر شدت عمل به خرج بده و در این رابطه هیچ رخصت و فرصتی به آنان مده».
ولید بن عتبه با رسیدن نامه در اول شب، مروان بن حکم استاندار سابق معاویه را خواست و با وی درباره‏ی نامه و فرمان یزید مشاوره نمود و او پیشنهاد کرد که هر چه زودتر این چند نفر را به مجلس خود دعوت کن و تا خبر مرگ معاویه در شهر منتشر نشده است از آنان برای یزید بیعت بگیر. ولید در همین ساعت مأمور فرستاد تا این عده را برای طرح یک موضوع مهم و حساس به پیش خود دعوت نماید.
کسانی که سخنان امام حسین علیه‏السلام را با ولید بن عتبه را نقل کرده‏اند، گفته‏اند: صبح فردای آن شب که روز سوم شعبان سال ۶۰ بود امام حسین علیه‏السلام به قصد مکه حرکت کرد، و بقیه ماه شعبان و نیز ماههای رمضان و شوال و ذی القعده را در آنجا ماند. اما طبق نقل منابع تاریخی امام قبل از شروع این حرکت بارها به زیارت جد بزرگوارش نایل گردیده است. بنا به نقل خطیب خوارزمی همان شب که امام از مجلس ولید خارج گردید به حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد و در کنار قبر آن حضرت قرار گرفت و با این جملات به زیارت آن حضرت پرداخت: «درود بر تو ای رسول خدا! من حسین فرزند تو و فرزند زاده‏ی تو هستم. و من سبط و (فرزند شایسته تو هستم) که برای هدایت و رهبری امت، مرا جانشین خود قرار داده‏ای، این پیامبر خدا! اینک آنها مرا تضعیف نموده و آن مقام معنوی مرا حفظ ننمودند و این است شکایت من به پیشگاه تو تا به ملاقات تو بشتابم».
امام پس از تصمیم‏گیری به حرکت، شب دوم و برای دومین بار به زیارت قبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت. بنا به نقل خوارزمی، امام آن شب را تا صبح در کنار قبر پیامبر مشغول عبادت و مناجات با پروردگار بود.
پس از آنکه جریان مخالفت امام در موضوع بیعت و تصمیم وی به مبارزه و حرکت از مدینه در میان افراد معروف و مخصوصا در میان خاندان و قوم خویش آن حضرت معلوم گردید، چند تن از آنان که از وظیفه‏ی مقام امامت و رهبری بی‏اطلاع بودند و در اثر علاقه‏ای که به حفظ وجود امام داشتند به حضور حضرت رسیدند و سازش با یزید را به امام پیشنهاد نمودند!
یکی از این افراد «عمر اطرف» فرزند امیرمؤمنان علیه‏السلام می‏باشد. وی موضوع را با برادرش این گونه مطرح نمود:
برادر! برادرم حسن مجتبی از پدرم امیرمؤمنان علیه‏السلام بر من چنین نقل نموده است که تو را به قتل خواهند رسانید و من فکر می‏کنم مخالفت تو با یزید بن معاویه منجر به کشته شدن تو گردد و آن خبر تحقق پذیرد ولی اگر با یزید بیعت کنی این خطر برطرف خواهد گردید و شما از کشته شدن مصون خواهید ماند!
امام در پاسخ وی فرمود: «پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر کشته شدن خویش و همچنین کشته شدن مرا برای من هم نقل نمود و پدرم در نقل خویش این جمله را نیز اضافه نمود که قبر من در نزدیکی قبر او قرار خواهد گرفت، آیا گمان می‏کنی چیزی را که تو می‏دانی من از آن بی‏اطلاع هستم؟ ولی به خدا قسم که من هیچگاه به زیر بار ذلت نخواهم رفت و در روز قیامت مادرم فاطمه‏ی زهرا از ایذا و اذیتی که فرزندانش از امت جدش دیده‏اند به جد خویش شکایت خواهد برد و کسی که با اذیت فرزندان فاطمه‏ی زهرا علیهاالسلام موجب رنجش و اذیت وی گردد داخل بهشت نخواهد گردید.
از جمله کسانی که در مورد تصمیم امام اظهار ترس و وحشت می‏نمود محمد حنفیه یکی دیگر از فرزندان امیرمؤمنان علیه‏السلام بود که بنا به نقل طبری و مورخان دیگر به خدمت حسین بن علی علیه‏السلام رسید و چنین گفت:
برادر! تو محبوبترین و عزیزترین مردم هستی و من آنچه را که خیر و صلاح تشخیص می‏دهم موظفم که برای تو بگویم و من فکر می‏کنم شما فعلا تا آن جا که امکان پذیر است در شهر معینی اقامت نکنید و خود و فرزندانت در نقطه‏ای دوردست از یزید و دورتر از این شهرها قرار بگیرید و از آنجا نمایندگانی به سوی مردم گسیل داری و حمایت آنان را به سوی خود جلب کنی که اگر با تو بیعت کردند خدا را سپاس می‏گزاری و اگر دست بیعت به دیگران دادند باز هم لطمه‏ای به تو وارد نگردیده است ولی اگر به یکی از این شهرها وارد گردی می‏ترسم در میان مردم اختلاف به وجود بیاید، گروهی از تو پشتیبانی کرده، گروه دیگر علیه تو قیام کنند و کار به قتل و خونریزی منجر گردد و در این میان، تو نیز هدف تیر بلا گردی آن وقت است که خون بهترین افراد این امت ضایع و خانواده‏ات به ذلت نشانده شود.
امام فرمود: مثلا به عقیده‏ی تو به کدام ناحیه بروم؟ محمد حنفیه گفت: فکر می‏کنم وارد شهر مکه شوی و اگر در آن شهر اطمینان نبود از راه دشت و بیابان از این شهر به آن شهر حرکت کنی تا وضع مردم و آینده‏ی آنها را در نظر بگیری. امیدوارم با درک عمیق و نظر صائبی که در تو سراغ دارم همیشه راه صحیح در پیش پایت قرار بگیرد و مشکلات را با جزم و احتیاط یکی پس از دیگری برطرف سازی.
امام علیه‏السلام در پاسخ محمد حنفیه چنین فرمود: «اخی لولم یکن فی الدنیا ملجا و لا مأوی…؛ برادر (تو که برای امتناع از بیعت یزید حرکت از شهری به شهر دیگر را پیشنهاد می‏کنی این را بدان که) اگر در تمام این دنیای وسیع هیچ پناهگاه و ملجأ و مأوایی نباشد باز هم من با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد».
در این هنگام که اشک محمد حنفیه به صورتش روان بود، امام علیه‏السلام به گفتار خویش چنین ادامه داد:
«برادر! خدا به تو جزای خیر دهد که وظیفه‏ی خیرخواهی و صلاحدید خود را انجام دادی و اما من (وظیفه‏ی خود را بهتر از تو می‏دانم) و تصمیم گرفته‏ام که به مکه حرکت کنم و من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهی از شیعیانم مهیا و آماده‏ی این سفر هستیم؛ زیرا این عده با من هم عقیده بوده و هدف و خواسته‏ی آنان همان هدف و خواسته‏ی من است. و اما وظیفه‏ای که بر تو محول است این است که در مدینه بمانی و در غیاب من آمد و رفت و حرکت مرموز دستیاران بنی‏امیه را در نظر بگیری و در این زمینه اطلاعات لازم را در اختیار من قرار بدهی».
امام پس از گفتگو با محمد حنفیه و برای چندمین بار به طرف مسجد و حرم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حرکت نمود و در طول راه این دو بیت یزید بن مفرغ را – که در مقام حفظ شخصیت خویش سروده ولو با هر خطر جدی مواجه باشد – می‏خواند:
«لا ذعرت السوام فی فلق الصبح…»
«من از چوپانان به هنگام صبح و با شبیخون زدن خویش ترسی ندارم و نباید مرا یزید بن مفرغ بخوانند.
آن گاه که از ترس مرگ دست ذلت بدهم و خود را از خطراتی که مرا هدف قرار داده‏اند کنار بکشم».
ابوسعید مقبری گوید که من چون این دو بیت را از امام علیه‏السلام در مسیر خویش به مسجد پیامبر شنیدم از مضمون آن پی بردم که آن حضرت یک هدف عالی و یک برنامه‏ی مهم و عظیمی را تعقیب می‏نماید.
امام علیه‏السلام هنگام حرکت از مدینه به سوی مکه این وصیتنامه را نوشت و با مهر خویش ممهور ساخته به برادرش محمد حنفیه تحویل داد:
«بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت حسین بن علی است به برادرش محمد حنفیه؛ حسین گواهی می‏دهد به توحید و یگانگی خداوند و گواهی می‏دهد که برای خدا شریکی نیست و شهادت می‏دهد که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و فرستاده‏ی اوست و آیین حق (اسلام) را از سوی خدا (برای جهانیان) آورده است و شهادت می‏دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزاء بدون شک به وقوع خواهد پیوست و خداوند همه‏ی انسانها را در چنین روزی زنده خواهد نمود».
امام در وصیتنامه‏اش پس از بیان عقیده‏ی خویش درباره‏ی توحید و نبوت و معاد، هدف خود را از این سفر این چنین بیان نمود:
«و من از روی خودخواهی و یا برای خوشگذرانی و یا برای فساد و ستمگری از مدینه خارج نمی‏گردم بلکه هدف من از این سفر امر به معروف و نهی از منکر و خواسته‏ام از این حرکت، اصلاح مفاسد امت و احیاء و زنده کردن سنت و قانون جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و راه و رسم پدرم علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام است. پس هر کس این حقیقت را از من بپذیرد (و از من پیروی کند) راه خدا را پذیرفته و هر کس رد کند (و از من پیروی نکند) من با صبر و اسقتامت (راه خود را) در پیش خواهم گرفت تا خداوند در میان من و این افراد حکم کند که او بهترین حاکم است. و برادر! این است وصیت من بر تو و توفیق از طرف خداست، بر او توکل می‏کنم و برگشتم به سوی اوست».
برخلاف حسین بن علی علیه‏السلام که پس از ابلاغ ولید با وی ملاقات و موضع خویش را صریحا مشخص و اعلام نمود، عبدالله بن زبیر حاضر به ملاقات نگردیده و شبانه و مخفیانه از مدینه خارج و از بیراهه به سوی مکه حرکت نمود.
و اما حسین بن علی علیه‏السلام روز یکشنبه دو روز به آخر ماه رجب مانده به همراه فرزندان و افراد خانواده‏اش به سوی مکه حرکت کرد، آن گاه که شهر مدینه را پشت سر می‏گذاشت، این آیه‏ی شریفه را که در رابطه با حرکت موسی بن عمران از مصر و آمادگی وی برای مبارزه با فرعونیان نازل گردیده است، قرائت نمود «فخرج منها خائفا یترقب…»
«موسی از مصر با حال ترس و انتظار و نگرانی خارج گردید و چنین می‏گفت: پروردگارا از این مردم ظالم و ستمگر نجاتم بخش».
حسین بن علی علیه‏السلام در حرکت خویش برخلاف عبدالله بن زبیر همان راه عمومی و معمولی را که همه‏ی مسافرها و کاروانها از آن استفاده می‏کنند انتخاب نمود. یکی از یاران آن حضرت چنین پیشنهاد کرد که بهتر است شما نیز مانند عبدالله بن زبیر یکی از راههای فرعی و کوهستانی را انتخاب کنید تا اگر افرادی از طرف کارگزاران یزید در تعقیب شما باشند و هدف ضربه زدن به شما را داشته باشند، نتوانند به هدف خود دست یابند.
امام علیه‏السلام در پاسخ این پیشنهاد چنین فرمودند: «لا و الله لا افارقه…؛ نه به خدا سوگند! مسیر معمولی خود و جاده‏ی عمومی را ادامه خواهم داد و به کوه و دشت و کوره راهها منحرف نخواهم گردید تا به آن مرحله‏ای برسم که خواسته‏ی خداست».
پیش از آن که امام علیه‏السلام به مکه وارد شود، عبدالله بن عمر برای عمره‏ی مستحب و انجام کارهای شخصی در مکه به سر می‏برد و در همان روزهای اول ورود حسین بن علی علیه‏السلام که تصمیم گرفت به مدینه مراجعت کند، به حضور امام علیه‏السلام رسید و به آن حضرت پیشنهاد صلح و سازش و بیعت با یزید نموده و امام علیه‏السلام را از عواقب خطرناک مخالفت با طاغوت و اقدام به جنگ بر حذر داشت و – بنا به قول خوارزمی – چنین گفت: یا اباعبدالله! چون مردم با این مرد بیعت کرده‏اند و درهم و دینار در دست اوست قهرا به او روی خواهند آورد و با سابقه‏ی دشمنی که این خاندان با شما دارد، می‏ترسم در صورت مخالفت با وی کشته شوی و گروهی از مسلمانان نیز قربانی این راه شوند و من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می‏فرمود: «حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری و نصرت وی بردارند، به ذلت و خواری مبتلا خواهند گردید» و پیشنهاد من بر شما این است که مانند همه‏ی مردم، راه بیعت و صلح را در پیش بگیری و از ریخته شدن خون مسلمانان بترسی!
امام علیه‏السلام که در گفتگوهایش با افراد مختلف به هر یک از آنان سخنی متناسب و پاسخی در حدود درک و بینش و طرز تفکر طرف خطاب ایراد می‏فرمود، در مقابل پیشنهاد عبدالله بن عمر این چنین پاسخ داد:
«ای ابو عبدالرحمان! مگر نمی‏دانی که دنیا آن چنان حقیر و پست است که سر بریده‏ی (انسانی برگزیده و پیامبری عظیم الشأن مانند) یحیی بن زکریا به عنوان هدیه و ارمغان به فرد ناپاک و زناکاری از بنی‏اسرائیل فرستاده می‏شود. مگر نمی‏دانی که بنی‏اسرائیل (با خدای بزرگ آنچنان به مقام مخالفت برآمدند که) در اول صبح هفتاد پیامبر را به قتل می‏رساندند سپس به خرید و فروش و کارهای روزانه‏ی خویش مشغول می‏شدند که گویا کوچکترین جنایتی مرتکب نگردیده‏اند و خداوند به آنان مهلتی داد ولی بالاخره به سزای اعمالشان رسانید و انتقام خدای قادر منتقم، آنها را به شدیدترین وجهی فرا گرفت؟»
امام علیه‏السلام سپس چنین فرمود: «یا ابوعبدالرحمان! از خداوند بترس و دست از نصرت و یاری ما بر مدار!»
ابن‏قولویه در کامل الزیارات نقل می‏کند که: حسین بن علی علیه‏السلام از مکه به سوی برادرش محمد بن حنفیه و سایر افراد بنی‏هاشم این نامه را نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم: از حسین بن علی به محمد بن علی و افراد دیگر خاندان هاشم که در نزد وی هستند. اما بعد: هر یک از شما که در این سفر به من ملحق شود به شهادت نایل خواهد گردید و هر یک از شما که از همراهی با من خودداری ورزد به فتح و پیروزی دست نخواهد یافت و السلام».
گرچه سید بن طاووس (ره) از کلینی (رض) نقل می‏کند که این نامه از ناحیه‏ی حسین بن علی علیه‏السلام پس از آن که آن حضرت از مکه حرکت نموده صادر گردیده است، ولی ابن‏عساکر و ذهبی همان نظریه‏ی ابن‏قولویه را تأیید نموده و اضافه می‏کنند که پس از رسیدن این نامه به مدینه عده‏ای از فرزندان عبدالمطلب به سوی آن حضرت حرکت نمودند و محمد بن حنفیه نیز در مکه به آنان ملحق گردید.
بنا به نقل طبری، امام علیه‏السلام پس از ورود به مکه نامه‏ای که متن آن از نظر گذشت، به سران قبایل شهر بصره مانند مالک بن مسمع بکری، مسعود بن عمرو، منذر بن جارود و… مرقوم داشت که ترجمه‏ی آن چنین است:
اما بعد: خداوند محمد صلی الله علیه و آله و سلم را از میان مردم برگزید و با نبوتش بر وی کرامت بخشید و به رسالتش انتخاب فرمود سپس در حالی که او وظیفه‏ی پیامبری را به خوبی انجام داد و بندگان خدا را هدایت و راهنمایی نمود به سوی خویش فراخواند (و قبض روحش نمود) و ما خاندان، اولیا، اوصیا و وارثان وی و شایسته‏ترین افراد نسبت به مقام او از میان تمام امت بودیم، ولی گروهی این حق را از ما گرفتند و ما نیز با علم و آگاهی بر تفوق و شایستگی خویش نسبت به این افراد، برای جلوگیری از هر فتنه و اختلاف و تشتت و نفاق در میان مسلمانان و جلوگیری از چیره شدن دشمنان بر آن چه پیش آمده بود، رضا و رغبت نشان داده و آرامش مسلمانان را بر حق خویش مقدم داشتیم. و اما اینک پیک خود را به سوی شما می‏فرستم، شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت می‏کنم؛ زیرا در شرایطی قرار گرفته‏ایم که دیگر سنت پیامبر (یکسره) از میان رفته و جای آن را بدعت فرا گرفته است، اگر سخن (دعوت) من را بشنوید به راه سعادت و خوشبختی هدایتتان خواهم کرد، درود و رحمت و برکت خدا بر شما باد!
امام علیه‏السلام این نامه را به وسیله‏ی یکی از دوستانش به نام «سلیمان» به بصره فرستاد و سلیمان در بصره پس از انجام مأموریت خویش و رسانیدن نامه‏ی آن حضرت، دستگیر گردید و ابن‏زیاد یک شب پیش از حرکت به سوی کوفه دستور داد او را به دار آویختند.
چون مردم کوفه از مخالفت حسین بن علی علیه‏السلام با مسأله‏ی بیعت و از آمادگی آن حضرت برای مبارزه با فساد و از ورود آن حضرت به شهر مکه مطلع گردیدند پیکها و نامه‏های انفرادی و طومارهای فراوانی به آن حضرت فرستادند که مضمون همه‏ی آن نامه‏ها و سفارشات این بود:
اینک که معاویه به هلاکت رسیده و مسلمانان از شر وی آسوده شده‏اند ما خود را نیازمند امام و رهبری می‏دانیم که ما را از حیرت و سرگردانی برهاند و کشتی شکسته‏ی ما را به سوی ساحل نجات، هدایت و رهبری نماید و اینک ما مردم کوفه با نعمان بن بشیر فرماندار یزید در این شهر در مقام مخالفت برآمده و هر نوع همکاری را با او قطع نموده‏ایم و حتی در نماز وی شرکت نمی‏کنیم و منتظر تشریف فرمایی شما هستیم که آن چه در توان داریم در پیشبرد اهداف شما به کار خواهیم بست و از بذل مال و نثار جان در راه تو کوتاهی نخواهیم نمود.
حسین بن علی علیه‏السلام در پاسخ این نامه‏ها که بنا به نقل بعضی از مورخان تعداد آنها به دوازده هزار بالغ می‏گردید چنین مرقوم داشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم؛ از سوی حسین بن علی به بزرگان و سران اهل ایمان شهر کوفه.اما بعد: آخرین نامه‏ی شما به وسیله‏ی هانی و سعید به دست من رسید و من به آن چه شما در نامه‏های خود تذکر و توضیح داده‏اید پی برده‏ام و درخواست شما در بیشتر این نامه‏ها این بود که ما امام و پیشوایی نداریم به سوی ما حرکت کن تا خداوند به وسیله تو، ما را به سوی حق هدایت کند.
و اینک، من برادر و پسر عموی خویش (مسلم بن عقیل) و کسی را که در میان خانواده‏ام مورد اعتماد من است به سوی شما گسیل داشتم و به او دستور دادم که با افکار شما از نزدیک آشنا شده و نتیجه را به اطلاع من برساند که اگر خواسته‏ی اکثریت مردم و نظر افراد آگاه کوفه همان بود که در نامه‏های شما منعکس گردیده و فرستادگان شما حضورا بازگو نموده‏اند، من نیز ان شاء الله سریع به سوی شما حرکت خواهم نمود. به جان خودم سوگند! پیشوای راستین و امام به حق کسی است که به کتاب خدا عمل نموده و راه قسط و عدل را پیشه‏ی خود سازد و از حق پیروی کرده وجود خویش را وقف و فدای فرمان خدا کند، و السلام».
بنا به نقل طبری و دینوری، امام علیه‏السلام نامه را به وسیله‏ی هانی و سعید، دو پیک مردم کوفه به آنها ارسال داشت، ولی به نقل خوارزمی، امام علیه‏السلام نامه را به مسلم بن عقیل داد تا به همراه خود به کوفه ببرد. و به وی چنین فرمود: من تو را به سوی مردم کوفه می‏فرستم و خدا تو را به آنچه موجب رضا و خشنودی اوست موفق بدارد، حرکت کن خدا پشت و پناهت امیدوارم من و تو، به مقام شهدا نایل گردیدم: «و انا ارجو ان اکون انا و انت فی درجه الشهداء».
«مسلم بن عقیل» در نیمه‏ی ماه مبارک رمضان طبق فرمان حسین بن علی علیه‏السلام به قصد کوفه از مکه حرکت نمود و در مسیر خود وارد مدینه گردید و در ضمن توقف کوتاهی و زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تجدید عهد با اقوام و عشیره‏اش به همراه دو نفر راهنما از قبیله‏ی قیس به سوی کوفه روان گردید، این مسافران پس از آن که مقداری از مدینه فاصله گرفتند راه را گم کرده و در بیابانهای وسیع و شنزار حجاز حیران و سرگردان شدند.
پس از تلاش فراوان هنگامی راه را پیدا نمودند که همراهان مسلم در اثر گرمای شدید و تشنگی، جان خود را از دست داده و بدرود حیات گفتند، ولی مسلم بن عقیل توانست خود را به محلی به نام «مضیق» که محل سکونت یک قبیله‏ی بیابان گرد بود برساند و از مهلکه نجات یابد.
«مسلم بن عقیل» پس از رسیدن به «مضیق» نامه‏ای به وسیله‏ی یکی از افراد آن قبیله به حضور امام نوشت که در این نامه در ضمن بیان حادثه‏ی هلاکت همراهان و نجات خویش از آن حضرت درخواست نمود که در اعزام وی به کوفه تجدید نظر نموده و در صورتی که صلاح دید، به جای او شخص دیگری را به این مأموریت بگمارد؛ زیرا او این پیشامد را به فال بد گرفته و این سفر را سفری مشئوم می‏داند.
«مسلم» در آخر نامه تذکر داد که من تا دریافت جواب نامه به وسیله‏ی همین پیک در این محل منتظر خواهم بود.
امام علیه‏السلام در پاسخ این نامه چنین مرقوم داشت: «… می‏ترسم انگیزه‏ی تو در نوشتن این نامه و استعفا و اعتذار کردن از مأموریتی که بر تو محول کرده‏ام چیزی جز جبن و ترس نباشد ولی این ترس را کنار بگذار و آن مأموریتی را که بر تو محول کرده‏ام انجام و به سفر خویش ادامه بده، و السلام».
با نزدیک شدن موسم حج که مسلمانان و حجاج، گروه گروه وارد مکه می‏گردیدند در اوایل ماه ذیحجه امام مطلع گردید که به دستور یزید بن معاویه، عمرو بن سعد بن عاص به ظاهر به عنوان امیر حاج ولی در واقع به منظور انجام مأموریت خطرناکی وارد مکه گردیده است و از سوی یزید مأموریت دارد در هر کجا و در هر نقطه‏ای از مکه که امکان داشته باشد، امام را ترور کند، لذا آن حضرت تصمیم گرفت به خاطر مصون ماندن احترام مکه، بدون شرکت در مراسم حج و با تبدیل اعمال حج به عمره‏ی مفرده در روز سه‏شنبه هشتم ذیحجه از مکه به سوی عراق حرکت کند.
امام قبل از حرکت این خطابه را در میان افراد خاندان بنی‏هاشم و گروهی از شیعیان خویش که در مدت اقامت آن حضرت در مکه بدو پیوسته بودند، ایراد فرمود:
«سپاس برای خداست، آن چه خدا بخواهد همان خواهد بود و هیچ نیرویی حکمفرما نیست مگر به اراده‏ی خداوند و درود خداوند بر فرستاده‏ی خویش.
مرگ بر انسانها لازم افتاده همانند گردن‏بند که لازمه‏ی گردن دختران است و من به دیدار نیاکانم آن چنان اشتیاق دارم مانند اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف و برای من قتلگاهی معین گردیده است که در آن جا فرود خواهم آمد و گویا با چشم خود می‏بینم که درندگان بیابانها (لشکریان کوفه) در سرزمینی در میان نوامیس و کربلا اعضای مرا قطعه قطعه و شکمهای گرسنه‏ی خود را سیر و انبهانهای خالی خود را پر می‏کنند. از پیشامدی که با قلم قضا نوشته شده است، چاره و مفری نیست، بر آن چه خدا راضی است ما نیز راضی و خشنودیم. در مقابل بلا و امتحان او صبر و استقامت می‏ورزیم و اجر صبرکنندگان را بر ما عنایت خواهد نمود. در میان پیامبر و پاره‏های تن وی (فرزندانش) هیچگاه جدایی نخواهد افتاد و در بهشت برین در کنار او خواهند بود؛ زیرا آنان وسیله‏ی خوشحالی و روشنی چشم پیامبر بوده و وعده‏ی او نیز (استقرار حکومت الله) به وسیله‏ی آنان تحقق خواهد پذیرفت.
آگاه باشید که هر یک از شما که حاضر است در راه ما از خون خویش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقای پروردگار نثار کند آماده‏ی حرکت با ما باشد که من فردا صبح حرکت خواهم کرد ان شاء الله [تعالی]».
آن گاه که حسین بن علی علیه‏السلام حرکت خویش را به سوی عراق اعلان نمود، عده‏ای با این حرکت اظهار مخالفت کرده، به آن حضرت پیشنهاد نمودند که از تعقیب این راه خودداری ورزد. دلیل همه‏ی این خیرخواهان و دوراندیشان در این پیشنهاد، روح پیمان شکنی و بیوفایی حاکم بر مردم کوفه بود و همه به یک صدا معتقد بودند که کوفیان خوش استقبال و بد بدرقه هستند و همه این افراد چنین پیش بینی می‏نمودند که این سفر به کشته شدن امام و به اسارت خاندان وی منجر خواهد گردید.
یکی از افرادی که پس از اعلان حرکت از سوی حسین بن علی علیه‏السلام به خدمت آن حضرت رسید و پیشنهاد خودداری از این سفر را بر وی عرض نمود عبدالله بن عباس بود. او گفتارش را با این جمله آغاز کرد:
«پسر عمو! من در مفارقت تو هر چه تظاهر به صبر می‏کنم ولی نمی‏توانم واقعا صبر و تحمل نمایم؛ زیرا ترس آن را دارم که تو در این سفری که در پیش گرفته‏ای کشته شوی و فرزندانت به اسارت دشمن درآیند چون مردم عراق مردمانی پیمان شکن هستند و نباید به آنان اطمینان نمود».
ابن‏عباس سپس چنین گفت: چون تو سید و سرور حجاز و مورد احترام مردم مکه و مدینه هستی به عقیده من بهتر است در همین مکه اقامت گزینی و اگر مردم عراق همان گونه که اظهار می‏دارند واقعا خواستار تو هستند و مخالف حکومت یزید، بهتر است اول استاندار یزید و دشمن خویش را از شهر خود برانند سپس تو به سوی آنان حرکت کنی.
ابن‏عباس ادامه داد: و اگر در خارج شدن از مکه اصرار داری بهتر است به سوی یمن حرکت کنی؛ زیرا گذشته از این که در آن منطقه پدرت شیعیان زیادی دارد نقطه‏ای است وسیع و دارای دژهای محکم و کوه‏های مرتفع و دوردست و می‏توانی دور از قدرت حکومت به فعالیت خود ادامه دهی و به وسیله نامه‏ها و پیکها مردم را به سوی خویش دعوت کنی و امیدوارم از این رهگذر، بدون ناراحتی به هدف خویش نایل گردی.
امام علیه‏السلام در پاسخ وی فرمود: پسر عمو؛ به خدا سوگند می‏دانم که این پیشنهاد تو از راه خیرخواهی و شفقت و مهربانی است ولی من تصمیم گرفته‏ام که به سوی عراق حرکت کنم».
ابن‏عباس با شنیدن این پاسخ، دریافت که امام تصمیم قطعی گرفته و درباره‏ی خود آن حضرت هر پیشنهادی بی‏اثر است و لذا در این باره مسأله را تعقیب ننمود و چنین گفت: حالا که تصمیم به این سفر گرفته‏ای زنان و اطفال را به همراه خود نبر؛ زیرا می‏ترسم تو را در برابر چشم آنان به قتل برسانند.
امام در پاسخ این پیشنهاد ابن‏عباس هم، چنین فرمود: «به خدا سوگند؛ اینها دست از من بر نمی‏دارند مگر این که خون مرا بریزند و چون به این جنایت بزرگ دست یازیدند خداوند کسی را بر آنان مسلط می‏کند که آنها را آن چنان به ذلت و زبونی بکشاند که پست‏تر و ذلیل‏تر از کهنه‏ی پاره‏ی زنان گردند».
یکی دیگر از کسانی که انصراف از سفر عراق را به حسین بن علی علیه‏السلام پیشنهاد نمود عبدالله بن زبیر بود.
بنا به نقل طبری و ابن‏اثیر از امام سجاد علیه‏السلام چهارمین کسی که به حسین بن علی علیه‏السلام پیشنهاد می‏نمود که از سفر عراق منصرف گردد و در این مورد اصرار می‏ورزید عبدالله بن جعفر بود که پس از حرکت امام علیه‏السلام از مکه طی نامه‏ای که بوسیله دو فرزندش عون و محمد به حضور امام ارسال داشت، چنین نگاشت:
اما بعد: به خدا سوگندت می‏دهم که با رسیدن این نامه از سفری که در پیش گرفته‏ای منصرف و به شهر مکه مراجعت کنی؛ زیرا می‏ترسم که تو در این سفر کشته شوی و فرزندانت مستأصل و با کشته شدن تو که پرچم هدایت و امید مؤمنان هستی نور خدا خاموش گردد. در حرکت خود تعجیل نکن که من نیز متعاقبا خود را به تو می‏رسانم.
عبدالله بن جعفر پس از ارسال این نامه بلافاصله با عمرو بن سعید – که از سوی یزید بن معاویه به جای ولید استاندار معزول مدینه به استانداری منصوب و به ظاهر به عنوان امیر حاج ولی در واقع برای مأموریت ترور امام علیه‏السلام آن روزها در مکه به سر می‏برد – ملاقات و از وی درخواست نمود که امان نامه‏ای به امام علیه‏السلام بنویسد که شاید در مراجعت آن حضرت مؤثر افتد و برای تأکید موضع و اطمینان بیشتر رضایت عمرو بن سعید را جلب نمود که برادرش یحیی بن سعید را در رساندن امان نامه به همراه عبدالله به خدمت امام علیه‏السلام اعزام نماید.
چون عبدالله با همراهی یحیی در بیرون مکه به قافله‏ی امام علیه‏السلام رسید در ضمن تسلیم امان نامه تقاضای خود و یحیی بن سعید را حضورا مطرح و انصراف امام را از تصمیم مسافرت عراق درخواست نمود.
آن حضرت در پاسخ عبدالله و یحیی بن سعید فرمود: «من رسول خدا را در خواب دیدم در این خواب به دستور وی به امر مهمی مأموریت یافته‏ام که باید آن را تعقیب نمایم خواه به نفع من تمام بشود یا به ضرر من».
عبدالله درباره‏ی این خواب و مأموریتی که امام به آن اشاره نمود توضیح بیشتری خواست که آن حضرت چنین پاسخ داد: «من این خواب را به کسی نگفته‏ام و تا زنده هستم با کسی در میان نخواهم گذاشت».
و نامه‏ی ذیل را نیز در پاسخ امان نامه‏ی عمرو بن سعید نگاشت: «اما بعد: راه مخالفت با خدا و پیامبر نپیموده است کسی که به سوی خدا و رسولش دعوت نموده و عمل صالح انجام دهد و تسلیم اوامر حق گردد. امان نامه‏ای فرستاده‏ای و در ضمن آن وعده‏ی ارتباط صمیمی و صلح و سازش نسبت به ما داده‏ای ولی بهترین امانها، امان خداوند است و کسی که در دین، ترس از خدا نداشته باشد در آخرت از امان او برخوردار نخواهد بود از پیشگاه خداوند درخواست توفیق خوف و خشیت در این دنیا داریم تا در آخرت مشمول امانش گردیم و اگر منظور تو از این امان نامه واقعا خیر و صلح و صفا باشد در دنیا و آخرت مأجور خواهی بود و السلام».
بنا به نقل بلاذری و طبری و ابن‏اثیر چون جعفر بن عبدالله و یحیی بن سعید از پیشنهاد خود مأیوس گردیدند و امام را در تصمیم و اراده‏ی خویش قاطع و جدی دیدند به مکه برگشتند و عمرو بن سعید نیز چون از راه صلح آمیز مأیوس گردید دوباره به برادرش مأموریت داد که با گروهی مأمور مسلح، خود را به حسین بن علی برسانند و او را وادار و مجبور به مراجعت کنند این عده چون به قافله‏ی امام رسیدند در میانشان بگومگو شد و با تازیانه به همدیگر حمله کردند یحیی و یارانش تاب مقاومت نیاورده و به مکه برگشتند.
پنجمین پیشنهاد انصراف از سفر عراق به حسین بن علی علیه‏السلام به وسیله‏ی فرزدق شاعر معروف عرب انجام گرفته است آن گاه که حسین بن علی علیه‏السلام عازم حرکت از مکه به سوی عراق بود و فرزدق نیز برای انجام عمل حج به طرف مکه می‏آمد، در خارج از شهر به خدمت آن حضرت رسید و در زمینه‏ی حرکت وی سؤال نمود. امام علیه‏السلام در پاسخ فرزدق سخنانی ایراد کرد.
فرزدق می‏گوید: من در سال شصت با مادرم عازم مکه و انجام مراسم حج بودم به هنگامی که داخل محدوده‏ی حرم شدم و افسار شتر مادرم را به دست گرفته و می‏کشیدم به قافله‏ی حسین بن علی علیه‏السلام که از مکه به سوی عراق در حرکت بود برخوردم و به حضورش شتافتم و پس از سلام و تعارفات عرضه داشتم: یابن رسول الله! پدر و مادرم به فدای تو «ما اعجلک عن الحج؟؛ انگیزه‏ی تو در این عجله و خارج شدن از مکه قبل از انجام مراسم حج چیست؟» امام فرمود: «اگر تعجیل نمی‏کردم دستگیرم می‏ساختند».

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


+ 3 = ده

تمام حقوق این سایت برای © 2018 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی