نامه ۶

۶ و من کتاب له علیه السلام إلى معاویه

از نامه‏هاى امام علیه السلام است‏

که به معاویه نگاشته‏[۱]

نامه در یک نگاه‏

امام علیه السلام طىّ این نامه در واقع در چند چیز با معاویه اتمام حجت مى‏کند:

نخست اینکه مسأله بیعت او همانند بیعت مردم با خلفاى پیشین بود (بلکه از جهاتى برتر) بنابراین هیچ کس نمى‏تواند به مخالفت با آن برخیزد و باید همه با آن هماهنگ باشند.

دیگر اینکه کسانى که از حوزه بیعت دور بوده‏اند چون به آنها خبر مى‏رسد که مهاجرین و انصار با کسى بیعت کرده‏اند، در نتیجه آنها نیز باید بپذیرند، همان گونه که سابقا هم چنین بوده است.

دیگر اینکه اگر کسى بخواهد از این بیعت خارج شود باید او را باز گردانند و اگر سرکشى و مقاومت کند مسلمانان مى‏توانند با او به جنگ برخیزند.

دیگر اینکه قتل عثمان را بهانه‏اى براى سرپیچى از بیعت قرار دادن بسیار نادرست و بى‏معناست، چرا که امام علیه السلام کمترین دخالت در قتل عثمان نداشته است.

و در پایان- مطابق آنچه در کتاب تمام نهج‏البلاغه است- از معاویه دعوت مى‏کند که با جریر بن عبداللَّه که نماینده آن حضرت بود بیعت کند و آتش‏ها را خاموش سازد.

إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى‏ مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ، فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ، وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ، وَ إِنَّمَا الشُّورَى‏ لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى‏ رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذلِکَ للَّهِ رِضًا، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَهٍ رَدُّوهُ إِلَى‏ مَا خَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ أَبَى‏ قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ، وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى‏. وَ لَعَمْرِی، یَا مُعَاوِیَهُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَهٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّى‏؛ فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ! وَ السَّلَامُ.

ترجمه‏

(بیعتى که مردم در مدینه با من کردند، براى تو که در شام بودى الزام آور است، زیرا) همان کسانى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط با من بیعت نمودند، بنابراین نه حاضران اختیار فسخ یا مخالفت با آن را دارند و نه کسى که غایب بوده حق رد کردن آن را دارد. شورى تنها از آنِ مهاجران و انصار است، هر گاه همگى کسى را برگزیدند و امامش نامیدند، خداوند از او راضى و خوشنود است؛ بنابراین اگر کسى از فرمان آنها با بدگویى یا بدعتى خارج گردد، مسلمانان او را به جاى خود باز مى‏گردانند، و اگر امتناع ورزد، با او پیکار مى‏کنند، چرا که از غیر مسیر مؤمنان تبعیت کرده و خدا او را در بیراهه رها مى‏سازد. اى معاویه! به جانم سوگند اگر با نگاه عقل بنگرى نه با چشم هوا و هوس، مرا از همه مبرّاتر از خون عثمان مى‏یابى و خواهى دانست من به کلى از آن برکنار بودم مگر اینکه در مقام تهمت برآیى و چنین نسبت ناروایى را به من بدهى. اگر چنین است هر تهمتى مى‏خواهى بزن و السلام.

شرح و تفسیر

همان‏گونه که در بیان سند نامه گفته شد آنچه را مرحوم سید رضى در اینجا آورده، بخشى از یک نامه مفصل‏تر است که امام علیه السلام بعد از واقعه جمل به همراه جریر بن عبداللَّه بجلى که از مشاهیر صحابه بود براى معاویه فرستاد.

در آغاز این نامه که مرحوم سید رضى نقل نکرده ولى در کتاب تمام نهج‏البلاغه تحت شماره نامه ۲۹ آمده است، چنین مى‏خوانیم که امام علیه السلام بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: «بیعتى که مردم در مدینه با من کردند براى تو که در شام بودى الزام‏آور است»؛ سپس مى‏افزاید: «همان کسانى که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط با من بیعت نمودند، بنابراین نه حاضران اختیار فسخ یا مخالفت با آن را دارند و نه کسى که غایب بوده حق رد کردن آن را دارد»؛ (إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ عَلَى‏ مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ، فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ، وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ).

قابل توجه اینکه امام علیه السلام در اینجا، نه به مسأله غدیر اشاره مى‏کند، نه به وصیّت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و روایات بسیارى که سند روشنى بر امامت اوست؛ زیرا معاویه مى‏توانست با این کار از کنار آن بگذرد. ولى مسأله خلافت خلفاى پیشین چیزى نبود که بتواند آن را انکار کند. در واقع استدلال امام علیه السلام یک استدلال به اصطلاح جدلى است که مسلمات طرف مقابل را مى‏گیرد و با آن بر ضد وى استدلال مى‏کند و در اینجا معاویه که خود را از طرفداران حکومت خلفاى پیشین (ابوبکر عمر، عثمان) مى‏دانست، نمى‏توانست چگونگى گزینش آنها را براى خلافت انکار کند و این در حالى بود که این گزینش به صورت بسیار کامل‏ترى در مورد حکومت على علیه السلام واقع شده بود. عموم مهاجران و انصار در مدینه با آن حضرت بیعت کرده بودند و حتى طلحه و زبیر که بعدا به مخالفت برخاستند نیز جزء بیعت کنندگان بودند. سنّت آن زمان بر این بود که اگر

مهاجران و انصار مدینه کسى را انتخاب مى‏کردند غایبان و دور افتادگان آن را به رسمیت مى‏شناختند؛ و بنابراین معاویه نمى‏توانست با این استدلال امام علیه السلام به مخالفت برخیزد.

از این رو امام علیه السلام در ادامه این سخن مى‏افزاید: «شورى تنها از آن مهاجران و انصار است هر گاه همگى کسى را برگزیدند و امامش نامیدند، خداوند از آن راضى و خوشنود است»؛ (وَ إِنَّمَا الشُّورَى‏ لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى‏ رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذلِکَ للَّهِ رِضًا).

آن گاه چنین نتیجه گیرى مى‏فرماید: «بنابراین اگر کسى از فرمان آنها با بدگویى یا بدعتى خارج گردد، مسلمانان او را به جاى خود باز مى‏گردانند و اگر امتناع ورزید، با او پیکار مى‏کنند؛ زیرا از غیر مسیر مؤمنان تبعیت کرده و خدا او را در بیراهه رها مى‏سازد»؛ (فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَهٍ رَدُّوهُ إِلَى‏ مَا خَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ أَبَى‏ قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ، وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى‏).

هرگز نباید از این استدلال که در بالا گفتیم جنبه جدلى و استفاده از مسلمات طرف مقابل دارد، چنین استنباط کرد که امام علیه السلام مسأله امامت منصوص را رها فرموده و امامت را یک مسأله انتخابى مى‏داند نه انتصاب از سوى خدا، آن گونه که بعضى از شارحان نهج‏البلاغه از اهل سنّت تصور کرده‏اند؛ بلکه در برابر امثال معاویه راهى جز این گونه استدلال وجود نداشت و نظیر این گونه استدلالها در قرآن مجید نیز در برابر مشرکان دیده مى‏شود.

در بخش دیگر این نامه، امام علیه السلام به سراغ مسأله قتل عثمان مى‏رود که معاویه- مانند طلحه و زبیر- آن را بهانه براى سرکشى در برابر امام علیه السلام قرار داده بود؛ مى‏فرماید: «اى معاویه به جانم سوگند اگر با نگاه عقلت بنگرى نه با چشم هوا و هوس مرا از همه مبرّاتر از خون عثمان مى‏یابى و خواهى دانست من به کلّى از آن برکنار بودم مگر اینکه در مقام تهمت برآیى و چنین نسبت ناروایى را به من‏

بدهى. اگر چنین است هر تهمتى مى‏خواهى بزن والسلام»؛ (وَ لَعَمْرِی، یَا مُعَاوِیَهُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَهٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّى‏[۲]، فَتَجَنَ‏[۳] مَا بَدَا لَکَ، وَ السَّلَامُ).

از قضایاى عجیب تاریخ صدر اسلام این است که گروهى در زمان عثمان به مخالفت شدید با او برخاستند و حتى در قتل او مستقیم یا غیر مستقیم نقش داشتند؛ ولى بعد از قتل عثمان ناگهان تغییر مسیر داده و به خون‏خواهى او برخاستند و بر کشته شدن مظلومانه او اشک تمساح ریختند. اینگونه تغییر مسیرها در دنیاى سیاست‏هاى مادى، عجیب نیست؛ ولى اینها که دم از اسلام مى‏زدند چگونه این اعمال خود را توجیه مى‏کردند.

ماجراى قتل عثمان از علل شورش بر ضد او گرفته تا حوادثى که در این مورد رخ داد و عثمان را مجبور به توبه و کناره‏گیرى کردند و اینکه عثمان توبه را پذیرفت اما کناره‏گیرى را نپذیرفت و دفاع‏هایى که امیر مؤمنان على علیه السلام براى حفظ جان او کرد که مبادا دامنه فتنه تمام کشور اسلام را فرا بگیرد و همچنین چگونگى قتل عثمان و حوادث بعد از آن، از مسائل مهمى است که در تاریخ اسلام بحث شده و دقت در آن مى‏تواند مسائل زیادى را روشن سازد.

ما در این باره در بحثهاى گذشته از جمله در جلد اوّل، در شرح خطبه شقشقیه (صفحه ۳۷۱ به بعد) و جلد دوم ذیل خطبه ۳۰ (صفحه ۲۳۷ تا ۲۴۱) و همچنین ذیل خطبه ۴۳ (صفحه ۴۸۸) مطالبى را ذکر کرده‏ایم.

نکته چرا استدلال به شورا و بیعت‏

مى‏دانیم در مسأله امامت و خلافت بعد از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دو نظر در میان مسلمانان هست؛ مطابق عقیده شیعه، امامت و خلافت با نص است؛ یعنى به وسیله خداوند از طریق پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله، امام علیه السلام و خلیفه بعد از او تعیین شده است. آیاتى از قرآن نیز این نظر را تأیید مى‏کند و احادیثى همچون حدیث غدیر، منزلت و حدیث ثقلین نیز گواه بر آن است. اضافه بر این شیعیان دلیل عقلى نیز بر این مسأله اقامه مى‏کنند که اینجا جاى شرح آنها نیست.[۴]

ولى اهل تسنن طرفدار شورى هستند و معتقدند پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تعیین خلیفه بعد از خود را به امّت واگذار کرده و آنها بر طبق شوراى مهاجرین و انصار و بیعت مردم تعیین شده‏اند. ابو بکر در سقیفه بنى ساعده، با حضور جمع قلیلى از مهاجرین و انصار انتخاب شد و عمر با نص ابوبکر، و عثمان با چهار رأى از آراى شوراى شش نفرى عمر انتخاب شد و امیر مؤمنان نیز با بیعت گسترده مهاجرین و انصار و توده‏هاى مردم.

طرفداران شورى هنگامى که به خطبه شقشقیه مى‏رسند که خلافت خلفاى سه‏گانه نخستین را زیر سؤال مى‏برد، گاه به سند آن اشکال مى‏کنند و گاه به دلالت آن؛ اما هنگامى که به نامه ششم (نامه مورد بحث) مى‏رسند با آغوش باز از آن استقبال کرده و آنرا دلیل بر حقانیّت مذهب خود مى‏شمرند درحالى که هم این نامه از على علیه السلام است و هم آن خطبه.

نکته مهم اینجاست که همیشه باید مخاطبین را در نظر گرفت؛ زیرا اعتقادات مخاطب در نحوه بیان مسائل تأثیر دارد. در خطبه شقشقیه مخاطب، عموم مردمند ولى در این نامه مخاطب، معاویه است.

چگونه ممکن است امام علیه السلام در این نامه براى حقانیّت خود در برابر معاویه به نص استدلال کند؛ چیزى که او از اساس با آن مخالف بود. باید از دلیلى استفاده کند که او نتواند در برابر آن سخن بگوید و راه انکار بپوید و آن مسأله شوراست.

شورایى که خلفاى پیشین بر اساس آن انتخاب شدند؛ همان کسانى که معاویه از طرف آنها به خلافت شام نصب شد.

این همان چیزى است که در علم منطق از آن به فن جدل تعبیر مى‏شود و آن اینکه مسلّمات خصم را بگیرند و با آن بر ضد او استدلال کنند هرچند مسلّمات خصم از سوى گوینده پذیرفته نشده باشد.

مثل اینکه ما با تورات و انجیل کنونى در برابر یهود و نصارى استدلال مى‏کنیم و مى‏گوییم مطابق فلان فصل و فلان آیه شما چنین مى‏گویید و بنابراین طبق عقیده خودتان محکوم هستید. فى المثل مى‏گوییم: شما مسیحیان عقیده دارید عیسى را به دار آویختند و کشتند و دفن کردند و بعد از چند روز زنده شد و به آسمان رفت. بر طبق این عقیده باید مسأله رجعت انسان به زندگى در این دنیا را پذیرا شوید، هرچند ما معتقد به کشته شدن حضرت مسیح نیستیم.

در قرآن مجید نیز گونه‏هایى براى این مطلب مى‏توان پیدا کرد؛ از جمله در داستان ابراهیم علیه السلام هنگامى که در برابر ستاره پرستان، ماه پرستان و آفتاب پرستان قرار گرفت با جمله‏ «هذا رَبِّی» یا «هذا رَبِّی هذا أَکْبَر»[۵] مسلمات آنها را پذیرفت اما هنگامى که همگى افول کردند و افول و غروب آنها دلیل بر حادث بودن آنها بود، آنها را محکوم ساخت.

شگفت‏آور اینکه ابن ابى الحدید با اینکه در بسیارى از مسائل راه اعتدال را مى‏پوید، هنگامى که به این نامه مى‏رسد مى‏گوید: «بدان که این فصل از کلام امیر المؤمنین با صراحت دلالت بر این دارد که انتخاب شورا راه اثبات خلافت‏

است، همان‏گونه که متکلمان ما (اهل سنّت) … اما امامیّه این نامه را حمل بر تقیّه مى‏کنند و مى‏گویند: امام علیه السلام نمى‏توانست در برابر معاویه واقعیّت را بیان کند و تصریح کند که من از سوى رسول اللَّه مبعوث به خلافت شدم.[۶]

خطاى ابن ابى الحدید از اینجاست که اولًا به مخاطب این نامه یعنى معاویه اصلًا نگاه نکرده و ثانیاً مسأله جدل را با مسأله تقیّه اشتباه نموده است. شیعه نمى‏گوید امیر مؤمنان در مقابل معاویه تقیّه کرد بلکه مى‏گوید: به چیزى استدلال کرد که او نتواند با آن مخالفت کند یعنى مسلمات نزد او را گرفت و بر ضدش با آن استدلال فرمود.

در نهج‏البلاغه کلمات دیگرى نیز شبیه نامه بالا دیده مى‏شود که پاسخ همه همان است که گفتیم و نیاز به تکرار ندارد.



[۱] . سند نامه:

این نامه بخشى از یک نامه مشروح‏تر است که امام علیه السلام آن را براى معاویه مرقوم داشت و همراه با« جریر بن عبداللَّه البجلى» به سوى معاویه فرستاد و از جمله کسانى که قبل از سید رضى آن را نقل کرده‏اند نصر بن مزاحم در کتاب صفین، ابن قتیبه در الامامه والسیاسه و ابن عبد ربه در عقد الفرید است. علاوه بر اینها طبرى نیز در تاریخ خود این نامه و داستان مشروحى را که درباره این نامه است را در جلد سوم کتاب خود در حوادث سنه ۳۶ آورده است. ابن عساکر نیز در تاریخ مدینه دمشق در شرح حال معاویه آن را نقل کرده است.

( مصادر نهج‏البلاغه، ج ۳، ص ۲۰۹)

[۲] .« تتجنى» در اصل از ریشه« جنایت» گرفته شده و هنگامى که به باب تفعل میرود مفهومش این است که کسى مى‏خواهد جنایتى را بر عهده دیگرى بگذارد در حالى که او مرتکب آن نشده است و این همان مفهوم تهمت است.

[۳] .« تجنّ» این واژه فعل امر است از همان ریشه« تجنّى» که قبلًا شرح آن داده شد و مفهوم تمام جمله این است که اى معاویه تو خود مى‏دانى نسبت دادن خون عثمان به من یک تهمت است، حال که مى‏دانى هر چه مى‏خواهى در این زمینه بگو.

[۴] . براى اطلاع بیشتر از این ادله قرآنى و روایى و عقلى مى‏توانید به پیام قرآن، جلد ۹ مراجعه فرمایید.

[۵] . انعام، آیه ۷۷ و ۷۸٫

[۶] . شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۳۶ و ۳۷٫

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


نُه − 3 =

تمام حقوق این سایت برای © 2017 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی