نامه ۷

۷ و من کتاب له علیه السلام إلیه أیضا

از نامه‏هاى امام علیه السلام است‏

که آن را نیز براى معاویه مرقوم داشته است.[۱]

نامه در یک نگاه‏

همان‏گونه که در بیان مدرک نامه گفته شد این نامه پاسخ نامه‏اى است که معاویه براى حضرت در اواخر جنگ صفین نوشت؛ نامه‏اى که بسیار جسورانه و بى‏ادبانه بود و به نکات مختلفى در آن اشاره کرده بود که مهمترین آن به رسمیت نشناختن بیعت امام علیه السلام بود به بهانه اینکه اهل شام این بیعت را نپذیرفتند. امام علیه السلام در این نامه در جواب او پاسخ دندان‏شکنى مى‏دهد.[۲]

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْکَ مَوْعِظَهٌ مُوَصَّلَهٌ، وَ رِسَالَهٌ مُحَبَّرَهٌ، نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِکَ، وَ أَمْضَیْتَهَا بِسُوءِ رَأْیِکَ، وَ کِتَابُ امْرِئٍ لَیْسَ لَهُ بَصَرٌ یَهْدِیهِ، وَ لَا قَائِدٌ یُرْشِدُهُ، قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى‏ فَأَجَابَهُ، وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ لَاغِطاً، وَ ضَلَّ خَابِطاً.

وَ مِنْهُ: لِأَنَّهَا بَیْعَهٌ وَاحِدَهٌ لَا یُثَنَّى‏ فِیهَا النَّظَرُ، وَ لَا یُسْتَأْنَفُ فِیهَا الْخِیَارُ.

الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ، وَ الْمُرَوِّی فِیهَا مُدَاهِنٌ.

ترجمه‏

اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه‏اى از سوى تو به من رسید، نامه‏اى با اندرزهاى نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهى خویش آن را تزیین کرده و با سوء رأیت امضا نموده بودى، این نامه از کسى است که نه چشم بصیرت دارد تا هدایتش کند و نه رهبرى آگاه که ارشادش نماید (به همین دلیل) هوا و هوس او را به سوى خود دعوت نموده و او این دعوت را اجابت کرده، گمراهى، رهبر او شده و او از آن پیروى نموده، به همین دلیل بسیار هذیان مى‏گوید و در گمراهى سرگردان است.

بخش دیگرى از این نامه: بیعت خلافت یک بار بیشتر نبوده و نیست نه تجدید نظر در آن راه دارد نه اختیار فسخ، بنابراین آن کس که از بیعت خارج شود (بر آراى مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بى‏اعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن تردید به خود راه دهد منافق است.

شرح و تفسیر موعظه گمراهان‏

از آنجا که معاویه در نامه خود به اصطلاح امام علیه السلام را موعظه به تقوا و پرهیزکارى کرده و به بعضى از آیات قرآن متوسل شده آیه‏ «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَیْکَ وَ إِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرین»[۳] آیه‏اى که هیچ ارتباطى حتى به ادعاهاى باطل او نداشته، امام علیه السلام در آغاز این نامه مى‏فرماید:

«اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه‏اى از سوى تو به من رسید، نامه‏اى با اندرزهاى نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهى خویش آنرا تزیین کرده و با سوء رأیت امضا نموده بودى»؛ (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْکَ مَوْعِظَهٌ مُوَصَّلَهٌ[۴]، وَ رِسَالَهٌ مُحَبَّرَهٌ[۵]، نَمَّقْتَهَا[۶] بِضَلَالِکَ، وَ أَمْضَیْتَهَا[۷] بِسُوءِ رَأْیِکَ).

تعبیر به (موصله) اشاره به ناهمگون بودن نامه معاویه است که تمسک به بعضى از آیاتى کرده که هیچ ارتباطى به مقصود او نداشته و از یک سو امام علیه السلام را به شقّ عصاى مسلمین؛ یعنى ایجاد اختلاف متهم مى‏کند در حالى که کلمات او مصداق بارز ایجاد اختلاف است.

و تعبیر به (رساله محبّره) (با توجّه به اینکه محبّره به معناى تزیین شده است) اشاره به این است که معاویه سعى کرده است به هر وسیله‏اى که ممکن است نامه خود را حق به جانب معرفى کند گاه از روز قیامت و عذاب الهى سخن مى‏گوید،

گاه مصالح مسلمین را مطرح مى‏کند و گاه آیات قرآن را سپر قرار مى‏دهد.

تعبیر به (نمّقتها بضلالک) اشاره به این است که تعبیرات ظاهراً زیباى نامه شبیه تعبیراتى است که منافقان گمراه هنگام عذرخواهى در مقابل پیغمبر به کار مى‏بردند جمله (امضیتها بسوء رأیک) یا به معناى این است که امضا کردن چنین نامه‏اى جز از انسان کج فکر و نادان صورت نمى‏گیرد و یا اگر امضا را به معناى ارسال بگیریم، مفهومش این است که فکر نادرست تو به تو اجازه داد که چنین نامه زشت و جسورانه‏اى را براى امام علیه السلام و پیشواى مسلمانان بفرستى.

امام علیه السلام در ادامه سخن، محتواى نامه معاویه و شخصیت او را در عباراتى کوتاه و پر معنا روشن مى‏سازد و مى‏فرماید: «این نامه از کسى است که نه چشم بصیرت دارد تا هدایتش کند و نه رهبرى آگاه که ارشادش نماید (به همین دلیل) هوا و هوس او را به سوى خود دعوت نموده و او این دعوت را اجابت کرده و گمراهى، رهبر او شده و او از آن پیروى نموده به همین دلیل بسیار هذیان مى‏گوید و در گمراهى سرگردان است»؛ (وَ کِتَابُ امْرِئٍ لَیْسَ لَهُ بَصَرٌ یَهْدِیهِ، وَ لَا قَائِدٌ یُرْشِدُهُ، قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى‏ فَأَجَابَهُ، وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ[۸] لَاغِطاً[۹]، وَ ضَلَّ خَابِطاً).[۱۰]

قابل توجّه اینکه امام علیه السلام در این سه جمله از امور دوگانه‏اى استفاده کرده است که به صورت لازم و ملزوم با یکدیگر در ارتباط است؛ در جمله اوّل مى‏فرماید:

«نه چشم بصیرت دارد و نه راهنما» در جمله دوم که نتیجه آن است مى‏فرماید:

«به جاى چشم بصیرت، هواى نفس او را به سوى خود دعوت مى‏کند و به جاى راهنماى آگاه، ضلالت و گمراهى قائد اوست» و در جمله سوم که نتیجه جمله دوم است مى‏فرماید: «او پیوسته هذیان و سخنان بیهوده مى‏گوید و به سبب‏راهنمایان گمراه، در گمراهى سرگردان است». و به راستى چنین است، زیرا نور هدایت یا باید از درون بتابد یا از برون بوسیله رهبران الهى. در غیر این صورت تاریکى درون و گمراهى برون که به وسیله مشاوران بى‏ایمان و ناآگاه حاصل مى‏شود، انسان را به سوى پرتگاه مى‏برد؛ نه سخنانش نظم منطقى دارد و نه در اعمالش برنامه عاقلانه‏اى دیده مى‏شود.

سپس امام علیه السلام به پاسخ یکى از اشتباهات بزرگ معاویه که در نامه خود ذکر کرده است مى‏پردازد او در نامه خود چنین نوشته بود که بیعت امام علیه السلام صحیح نبوده زیرا مردم شام آنرا نپذیرفته‏اند امام علیه السلام مى‏فرماید: «بیعت خلافت یک بار بیشتر نیست نه تجدید نظر در آن راه دارد نه اختیار فسخ، بنابراین آنکس که از بیعت خارج شود (بر آراى مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بى‏اعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن تردید به خود راه دهد منافق است»؛ (لِأَنَّهَا بَیْعَهٌ وَاحِدَهٌ لَا یُثَنَّى‏ فِیهَا النَّظَرُ[۱۱]، وَ لَا یُسْتَأْنَفُ فِیهَا الْخِیَارُ. الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ، وَالْمُرَوِّی‏[۱۲] فِیهَا مُدَاهِنٌ).[۱۳]

در واقع امام علیه السلام به یکى از مسلمات نزد معاویه در مسأله خلافت استدلال مى‏کند؛ زیرا او معتقد بود که خلافت خلفاى پیشین که بر اساس آراى مهاجرین و انصار بوده رسمیّت داشته است و کسانى که از مدینه دور بوده‏اند مى‏بایست به آراى مهاجرین و انصار احترام بگذارند و آن را بپذیرند. سنّت خلفاى پیشین چنین بوده است. امام علیه السلام مى‏فرماید: چگونه درباره خلفاى پیشین رأى مهاجرین و انصار و به اصطلاح اهل حل و عقد را مى‏پذیرى؛ اما نسبت به بیعت من که‏ بسیار گسترده‏تر و وسیع‏تر از آنان بوده است تردید به خود راه مى‏دهى و عدم تسلیم اهل شام را مطرح مى‏کنى این نشانه یکى از دو چیز است: یا روش پیشینیان خود را باطل مى‏شمرى و یا همچون منافقان گاه چیزى را مى‏پذیرى و گاه همانند آن را انکار مى‏کنى.

اگر واقعاً براى پذیرش حکومت امام علیه السلام مسلمانان، اتفاق آراى تمام بخش‏هاى کشور اسلام لازم باشد، باید حکومت خلفاى پیشین را باطل بدانى و حکومت تو هم که از آنان گرفته شده باطل خواهد بود.

امام علیه السلام در جمله «لِأَنَّهَا بَیْعَهٌ وَاحِدَهٌ …» به یک واقعیّت مسلّم آن زمان اشاره مى‏کند که بیعت همچون یک بیع لازم بدون هیچ حق خیار بود؛ نه تکرار در آن راه مى‏یافته و نه خیار فسخ؛ یعنى یک بار و براى همیشه.

نکته نامه معاویه به امیر مؤمنان امام على علیه السلام‏

با توجّه به اینکه نامه امام علیه السلام در اینجا ناظر به پاسخ گفتن به نامه معاویه است، ناگزیر باید متن نامه او را که در کتب تاریخ نقل شده است در اینجا بیاوریم، هر چند بسیار جسورانه و بى‏ادبانه است و قبلا از خوانندگان عزیز و مخصوصاً از پیشگاه امیر مؤمنان على علیه السلام پوزش مى‏طلبیم متن نامه چنین است:

«مِنْ عَبْدِاللَّهِ مُعَاوِیَهَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ‏

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَقُولُ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ‏ «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَیْکَ وَ إِلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ» إِنِّی أُحَذِّرُکَ اللَّهَ أَنْ تُحْبِطَ عَمَلَکَ وَ سَابِقَتَکَ بِشَقِّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّهِ وَ تَفْرِیقِ جَمَاعَتِهَا فَاتَّقِ اللَّهَ وَ اذْکُرْ مَوْقِفَ الْقِیَامَهِ وَ اقْلَعْ عَمَّا أَسْرَفْتَ فِیهِ مِنَ الْخَوْضِ فِی دِمَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یَقُولُ: «لَوْ تَمَالَأَ أَهْلُ صَنْعَاءَ وَ عَدَنٍ عَلَى قَتْلِ رَجُلٍ وَاحِدٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ لَأَکَبَّهُمُ‏اللَّهُ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ» فَکَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ قَتَلَ أَعْلَامَ الْمُسْلِمِینَ سَادَاتِ الْمُهَاجِرِینَ بَلْهَ مَا طَحَنَتْ رَحَى حَرْبِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرْآنِ وَ ذَوِی الْعِبَادَهِ وَ الْإِیمَانِ مِنْ شَیْخٍ کَبِیرٍ وَ شَابٍّ غَرِیرٍ کُلُّهُمْ بِاللَّهِ تَعَالَى مُؤْمِنٌ وَ لَهُ مُخْلِصٌ بِرَسُولِهِ مُقِرٌّ عَارِفٌ فَإِنْ کُنْتَ أَبَا حَسَنٍ إِنَّمَا تُحَارِبُ عَلَى الْإِمْرَهِ وَ الْخِلَافَهِ فَلَعَمْرِی لَوْ صَحَّتْ خِلَافَتُکَ لَکُنْتَ قَرِیباً مِنْ أَنْ تُعْذَرَ فِی حَرْبِ الْمُسْلِمِینَ وَ لَکِنَّهَا ما تَصِحَّ لَکَ أَنَّى بِصِحَّتِهَا وَ أَهْلُ الشَّامِ لَمْ یَدْخُلُوا فِیهَا فَقَدْ وَ اللَّهِ أَکَلَتْهُمُ الْحَرْبُ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ إِلَّا کَالثَّمَدِ فِی قَرَارَهِ الْغَدِیرِ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَان؛[۱۴] از سوى عبداللَّه معاویه بن ابى سفیان به على بن ابى‏طالب؛ اما بعد: خداوند متعال در کتاب محکمش مى‏گوید: «به یقین به تو و پیامبرانى که پیش از تو بودند وحى شده است که اگر مشرک شوى عملت باطل مى‏شود و از زیانکاران خواهى بود» من تو را بر حذر مى‏دارم از اینکه اعمال خود را حبط و نابود کنى و سابقه خود را به سبب ایجاد تفرقه در این امّت بر باد دهى.

از خدا بپرهیز و روز قیامت را به یاد آور و از ریختن خون مسلمین دست بردار.

من از رسول خدا شنیدم که فرمود: اگر تمام اهل صنعا و عدن دست به دست هم دهند و یک نفر از مسلمین را به قتل برسانند خداوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند، پس چگونه خواهد بود حال کسى که بزرگان اسلام و سران مهاجرین را به قتل برساند. این آسیاب جنگ را که به راه انداخته‏اى و اهل قرآن و صاحبان عبادت و ایمان را از پیرمرد تا جوانان نوخواسته؛ کسانى که همه به خداوند متعال ایمان دارند و مخلصند و نسبت به رسولش اقرار دارند و عارفند، از بین مى‏برد، رها ساز. اگر تو اى ابوالحسن به خاطر این جنگ مى‏کنى که امیر و خلیفه مسلمین هستى به جانم سوگند اگر خلافت تو صحیح بود ممکن بود این عذر در جنگ با مسلمین از تو پذیرفته شود؛ ولى خلافت تو

صحیح نیست. چگونه ممکن است صحیح باشد در حالى که اهل شام در آن داخل نشدند و با تو بیعت نکردند. به خدا سوگند جنگ آنها را خورده و چیزى از آنها باقى نمانده جز به مانند ته مانده آبى که در آبگیر باقى مى‏ماند. واللَّه المستعان».

این نامه که از جهتى موذیانه و از جهتى احمقانه است به خوبى بیانگر سوء رأى معاویه است، زیرا اولا او به آیه حبط اعمال بر اثر شرک توسل مى‏جوید در حالى که مطلقا سخنى از شرک در میان نیامده و شق عصاى مسلمین و تفرقه در میان آنها به فرض که صحیح باشد، ربطى به شرک ندارد این همان چیزى است که امام علیه السلام عنوان «موعظه موصله» به آن داده و نوعى پراکنده‏گویى و سخنان نامربوط شمرده است.

ثانیاً: امام علیه السلام در پاسخ نامه که مرحوم رضى بخش‏هایى از آن را نیاورده، مى‏فرماید: تو مرا امر به تقوا کردى و من امیدوارم که اهل تقوا باشم و اما به خدا پناه مى‏برم که از کسانى باشم که وقتى به آنها امر به تقوا مى‏شود تعصب و دنیاپرستى او را به گناه مى‏کشاند (و تو از آنها هستى).

ثالثاً: در پاسخ به مسأله حبط اعمال و سابقه در اسلام مى‏فرماید: من اگر بر او خروج کرده بودم جا داشت مرا بر حذر دارى؛ ولى من مى‏بینم خداوند متعال مى‏فرماید: « «فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى‏ تَفِى‏ءَ إِلَى‏ أَمْرِ اللَّهِ»؛ با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد». تو درست نگاه کن ببین اهل بغى، گروه ماست یا تو؟ به یقین اهل بغى گروهى است که تو در آنى، زیرا بیعت من در مدینه که مهاجران و انصار آن را پذیرفتند، براى تو که در شام بودى الزام‏آور بود، همان گونه که بیعت عثمان در مدینه براى تو الزام آور شد در حالى که تو از سوى عمر امیر شام بودى و همان گونه که براى برادرت یزید بیعت عمر الزام آور شد در حالى که از سوى ابوبکر امیر شام بود.

سپس امام علیه السلام به پاسخ این نکته مى‏پردازد که چه کسى شق عصاى مسلمین کرده است و مى‏فرماید: من باید تو را از این کار نهى کنم، رسول خدا مرا دستور داده است که با اهل بغى پیکار کنم و خطاب به یارانش فرمود: در میان شما کسى است که بر اساس تأویل قرآن پیکار مى‏کند آن گونه که من بر تنزیل قرآن پیکار کردم و در آن هنگام که این سخن را مى‏گفت، پیامبر اشاره به من کرد و من نخستین کسى هستم که فرمان او را اطاعت مى‏کنم.

سپس امام علیه السلام به پاسخ بقیّه نامه مى‏پردازد که مرحوم سیّد رضى در بالا آن را آورد و شرح داده شد.

از آنچه گفته شد صداقت امام علیه السلام و وقاحت و حماقت معاویه کاملًا روشن مى‏شود.

در طول تاریخ افراد طغیانگر نیز به این گونه منطقها متوسل مى‏شدند. قرآن مجید بیان روشنى در داستان موسى و فرعون در این زمینه دارد؛ هنگامى که موسى فرعونیان را دعوت به یگانه پرستى و ترک ظلم و ستم کرد، فرعون گفت:

« «إِنِّى أَخافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِى الْأَرْضِ الْفَسادَ»؛ زیرا من مى‏ترسم که آیین شما را دگرگون سازد، و یا در این زمین فساد برپا کند!».[۱۵] در حالى که مفسد واقعى خود فرعون بود که حتّى کودکان بى‏گناه را مى‏کشت و شکم زنان باردار را مى‏درید.

در اینجا با پاسخ یک سؤال بحث را پایان مى‏دهیم و آن اینکه معاویه با آنکه مى‏دانست محتواى نامه‏اش دروغ است، و اوست که شق عصاى مسلمین کرده و اجماع بر بیعت را به هم زده و راه بى‏تقوایى و سرکشى را پیش گرفته و اگر اعمال صالحى در گذشته داشته با جنگ افروزى خود آنرا بر باد داده، و او و دوستانش در خون عثمان شریک بوده‏اند نه على علیه السلام، پس چرا قیافه حق به جانب به خودمى‏گیرد و این همه در نامه خود دروغ مى‏نویسد؟

پاسخ همه این سؤالات این است: معاویه این نامه را در حقیقت براى على علیه السلام ننوشت، بلکه براى مردم شام و اغفال آنها نوشت او مى‏خواست به آنها بگوید ببینید من چه انسان صلح‏طلبى هستم و فریاد صلح برآورده‏ام؛ ولى على گوش به سخنان من نمى‏دهد و در واقع این کار هم شبیه بلند کردن قرآنها بر سر نیزه بود.

او و یارانش به یقین نمى‏خواستند قرآن داور باشد، بلکه مى‏خواستند از یکسو مردم شام را فریب دهند و از سوى دیگر در میان لشکر على علیه السلام ایجاد تفرقه و نفاق کنند.



[۱] . سند نامه:

از جمله کسانى که این نامه را قبل از سید رضى در کتب خود نقل کرده‏اند ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح و مبرد در کامل و نصر بن مزاحم در کتاب صفین است. آنها نامه فوق را با تفاوت کمى نقل کرده‏اند و این نامه در واقع نامه‏اى است که امام علیه السلام در پاسخ نامه( زشت و شیطنت آمیز و منافقانه) معاویه در اثناى جنگ صفین، بلکه در اواخر آن جنگ مرقوم داشت.( مصادر نهج‏البلاغه، ج ۳، ص ۲۱۱)

[۲] . نامه معاویه در پایان این بحث خواهد آمد.

[۳] . زمر، آیه ۶۵٫

[۴] .« موصّله» به معناى امور پراکنده و نامربوطى است که از اینجا و آنجا جمع مى‏کنند، از ریشه وصل به معناى پیوند گرفته شده است.

[۵] .« محبّره» به معناى تزیین شده از ریشه« حبر» بر وزن« ابر» به معناى زینت کردن گرفته شده و« حبر» بر وزن« حفظ» به معناى زیبایى است.

[۶] .« نمّق» از ماده« تنمیق» به معنى تزیین است ولى ثلاثى آن« نمق» بر وزن« نقد» به معنى کتابت آمده است و هنگامى که به باب تفعیل مى‏رود معناى تزیین را مى‏رساند.

[۷] .« امضیت» از ریشه« امضاء» به معناى ارسال و اجرا و نافذ کردن چیزى است و از آنجا که امضا اسناد و قراردادها نوعى انفاذ آن است، این واژه در آنجا نیز به کار مى‏رود.

[۸] .« هجر» از ریشه« هجر» بر وزن« زجر» به معناى هذیان گویى است.

[۹] .« لاغط» از ریشه« لغط» بر وزن« وقت» به معناى جار و جنجال به راه انداختن است.

[۱۰] .« خابط» از ریشه« خبط» بر وزن« وقت» به معناى سرگردان بودن و بى هدف گام برداشتن است.

[۱۱] .« النظر» در اینجا به معناى تأمل کردن است؛ یعنى بیعت بعد از انجامش قابل تأمل و تجدید نظر نیست( این در صورتى است که نظر با( فى) متعدى بشود).

[۱۲] .« مروّى» به معناى کسى است که درباره چیزى شک و تردید دارد و فکر و اندیشه مى‏کند؛ از ریشه« ترویه» که گاه به معناى سیراب کردن و گاه به معناى مطالعه کردن درباره چیزى آمده است.

[۱۳] .« مداهن» به معناى چاپلوس و منافق.

[۱۴] . مصادر نهج‏البلاغه، ج ۳، ص ۲۱۱ و ابن ابى الحدید نیز این نامه را با کمى تفاوت در ج ۱۴، ص ۴۲ نقل کرده است.

[۱۵] . غافر، آیه ۲۶٫

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


سه − = 2

تمام حقوق این سایت برای © 2017 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی