نامه ۹

۹ و من کتاب له علیه السلام إلى معاویه

از نامه‏هاى امام علیه السلام است‏

که (آن را نیز) براى معاویه نگاشته.[۱]

نامه در یک نگاه‏

با توجّه به اینکه این نامه پاسخى است به نامه زشت و جسورانه معاویه به آن حضرت که مشتمل بر انبوهى از اهانت‏ها و شیطنت‏ها بوده است، نگاه نامه بیشتر به پاسخ سخنان شیطنت آمیز معاویه معطوف است.

در بخشى از این نامه، امام علیه السلام به این نکته اشاره مى‏فرماید که به هنگام قیام پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله گروه زیادى از جمله قریش، کمر به قتل او بستند و خداوند او را از چنگال آنان نجات داد و بیش از همه قریش بر ضد او قیام کردند.

در بخش دیگرى از این نامه به این نکته اشاره مى‏فرماید که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در جنگ‏ها خاندان خود را در خط اوّل قرار مى‏داد و با فداکارى آنان، یارانش را حفظ مى‏کرد. شهادت حمزه و جعفر و افراد دیگرى از خاندان بنى‏هاشم را گواه این مى‏شمرد. این در واقع پاسخى است به ادعاى معاویه که افرادى غیر بنى‏هاشم؛ مانند خلیفه اوّل و دوم را دلسوزترین افراد نسبت به اسلام شمرده است.

در بخش سوم، حضرت اظهار شگفتى مى‏کند که چگونه روزگار او را در برابر کسى همچون معاویه قرار داده که نه به اسلام خدمت کرده و نه سابقه‏اى در دین دارد.

و بالاخره در چهارمین بخش نامه از عدم پذیرش درخواست معاویه مبنى بر تحویل دادن قاتلان عثمان سخن مى‏گوید، زیرا اگر بناست قاتلان او محاکمه و مجازات شوند این کار در اختیار رییس حکومت اسلامى است نه یک فرد شورشى.

شایان ذکر است که نوشتن نامه از سوى معاویه و پاسخ على علیه السلام داستانى دارد که براى روشن ساختن محتواى نامه امام علیه السلام بسیار مفید است و آن اینکه: ابو مسلم خولانى که در اصل اهل یمن بود زمان جاهلیّت را درک کرده بود؛ ولى هرگز پیغمبر اسلام را ندید و عمدتاً در شام زندگى مى‏کرد، با عده‏اى از مردم شام پیش از آنکه امام علیه السلام به سوى صفین حرکت کند نزد معاویه رفت و از او خواست که با على علیه السلام که داراى مقام والایى از نظر همنشینى با پیغمبر و قرابت و خویشاوندى با اوست و هجرت و سبقت در اسلام دارد، جنگ نکند و به او گفت تو هرگز چنین موقعیّتى را ندارى.

معاویه در پاسخ آنها به این بهانه متوسل شد که على به قاتلین عثمان پناه داده اگر آنها را تحویل دهد تا قصاص شوند، با او جنگ نخواهد کرد. ابومسلم و همراهانش از معاویه خواستند که همین مطلب را در نامه‏اى براى على علیه السلام بنویسد.

معاویه نامه‏اى به این مضمون نوشت و به ابومسلم داد تا به امیر مؤمنان برساند.

ابومسلم نامه را خدمت امام علیه السلام آورد و در حضور جمع به آن حضرت داد سپس بپا خاست و طى خطابه‏اى عرض کرد: من دوست ندارم ولایت امور مسلمین به دست غیر تو باشد؛ امّا عثمان به ناحق کشته شد. قاتلان او را به دست ما بسپار اگر کسى مخالفت کرد نیروهاى ما در اختیار توست.

امام علیه السلام پاسخ داد: فردا بیا جواب نامه‏ات را بگیر. ابومسلم فردا که براى گرفتن جواب نامه آمد دید که مسجد پر از جمعیت است و همه بطور دسته جمعى شعار مى‏دهند: ما همه در قتل عثمان شرکت داشته‏ایم.

قابل توجّه اینکه اجتماع آن گروه عظیم در مسجد از این جهت بود که احساس کردند شاید امام علیه السلام بخواهد قاتلان عثمان را به معاویه تحویل دهد تا بهانه او بر مخالفت از بین برود، لذا همه آنها و طرفدارانشان در مسجد جمع شدند تا اعلام کنند قاتل عثمان یک یا چند نفر نبوده است؛ ولى امام علیه السلام هم هرگز تصمیم نداشت که آن چند نفر را به معاویه بسپارد عملا نیز چنین کارى ممکن نبود.

در این موقع امام علیه السلام پاسخ مکتوب معاویه را به ابومسلم داد تا به شام ببرد؛ ولى ابومسلم با خود مى‏گفت: «الان طاب الضراب؛ اکنون براى ما جنگ کردن براى خونخواهى عثمان رواست».[۲] ابومسلم و همراهانش گویا نمى‏خواستند این حقیقت را درک کنند که اوّلًا قتل عثمان بعد از یک قیام مردمى بر ضدّ او به خاطر کارهاى ناروایش بوده نه کار یک یا چند فرد و ثانیاً به فرض که بخواهند قاتلین عثمان را محاکمه و قصاص کنند،

این کار مربوط به یک فرد شورشى؛ مانند معاویه نیست باید رییس حکومت اسلامى که از سوى مهاجران و انصار برگزیده شده و مردم با او بیعت کرده‏اند انجام گیرد.

بخش اوّل‏

فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا، وَ اجْتِیَاحَ أَصْلِنَا، وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ، وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ، وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ، وَ اضْطَرُّونَا إِلَى‏ جَبَلٍ وَعْرٍ، وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ، فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ، وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ، مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ الْأَجْرَ، وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ، وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یَمْنَعُهُ، أَوْ عَشِیرَهٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْنٍ.

ترجمه‏

قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفیان پدر معاویه بود) و ما را ریشه‏کن کنند، آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ریختند و هرچه مى‏توانستند درباره ما بدى کردند، ما را از زندگى شیرین (خود) باز داشتند و با ترس و وحشت قرین ساختند، و ما را مجبور کردند که به کوهى سنگلاخ و صعب العبور پناه بریم و آتش جنگ را بر ضد ما افروختند. (هنگامى که دشمنان اسلام با تمام قوا بپا خاستند) خداوند اراده نمود که بوسیله ما از شریعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حریم اسلام باز دارد (در این هنگام جمعیّت ما بنى هاشم به دو گروه تقسیم شده بودند؛ گروهى ایمان آورده و گروهى هنوز به صف مؤمنان نپیوسته بودند؛ ولى همه از اسلام دفاع مى‏کردند) مؤمنان ما با این کار خواستار ثواب و اجر الهى بودند و کافران ما (که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ریشه خود و خویشاوندى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دفاع مى‏کردند اما سایر افراد قریش (غیر از خاندان ما) که اسلام آوردند

از این ناراحتى‏ها بر کنار بودند یا به این عنوان که با قبایلى پیمان ترک مخاصمه داشتند (و نمى‏خواستند با آنها بجنگند) و یا عشیره آنها (که ایمان نیاورده بودند) از آنها حمایت مى‏کردند از این رو جان آنها در امان بود.

شرح و تفسیر بنى هاشم نخستین حامیان اسلام‏

همان گونه که قبلا اشاره شد این نامه پاسخى است به نامه معاویه و از آنجا که معاویه در ابتداى نامه خود دم از اسلام و عظمت پیغمبر اکرم و یاران و انصار او زده و سعى کرده است موقعیّت خلفاى سه گانه را بیش از حد بالا ببرد و از طرفى گویا فراموش کرده است که فرزند ابوسفیان، دشمن شماره یک اسلام است که آتش جنگهاى مهم ضد اسلام را برافروخت. امام علیه السلام در این بخش از نامه چنین مى‏فرماید: «قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفیان پدر معاویه بود) و ما را ریشه‏کن کنند. آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ریختند و هر چه مى‏توانستند درباره ما بدى کردند ما را از زندگى خوش و راحت باز داشتند و با ترس و وحشت قرین ساختند و ما را مجبور کردند که به کوهى سنگلاخ و صعب العبور پناه بریم و آتش جنگ را بر ضد ما افروختند»؛ (فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا، وَ اجْتِیَاحَ‏[۳] أَصْلِنَا، وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ‏[۴] وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ‏[۵]،

مَنَعُونَا الْعَذْبَ‏[۶]، وَ أَحْلَسُونَا[۷] الْخَوْفَ، وَ اضْطَرُّونَا إِلَى‏ جَبَلٍ وَعْرٍ[۸]، وَ أَوْقَدُوا[۹] لَنَا نَارَ الْحَرْبِ).

این چند جمله اشاره به بخش عظیمى از تاریخ اسلام و رفتار دشمنان مخصوصاً قبیله قریش است که به اصطلاح قبیله پیغمبر بود. آزارهایى که در مکّه بر پیغمبر و یارانش رساندند، مسخره کردند، سنگ‏باران نمودند، یارانش را شکنجه کردند و سرانجام که از پیشرفت اسلام در قبایل اطراف مکّه به وحشت افتادند، تصمیم جدى گرفتند که مسلمانان را که گروه اندکى بودند در محاصره اجتماعى و اقتصادى قرار دهند، آن عهدنامه معروف را نوشتند که هیچ کس با مسلمانان رفت و آمد نکند، نه چیزى به آنان بفروشند نه بخرند، نه از آنها زن بگیرند نه زن بدهند. پاى این عهدنامه را امضا کردند و براى تأکید در داخل خانه کعبه آویزان نمودند. مسلمانان به ناچار به شعب ابى‏طالب‏[۱۰] که درّه‏اى سنگلاخ بود پناه بردند و سه سال در محرومیّت شدید، سخت‏ترین زندگى را داشتند. در آن حد که صداى کودکان گرسنه آنها در بیرون شعب مخصوصاً در شبها که محیط خاموش بود به خوبى شنیده مى‏شد و سرانجام هنگامى که پیغمبر اکرم به وسیله ابوطلب به آنها خبر داد که تمام عهدنامه جز نام اللَّه را موریانه خورده از مشاهده‏ آن در وحشت فرو رفتند و گروهى طرفدار آزادى مسلمانان شدند و این محاصره شکسته شد.

جمله «وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ‏» اشاره به زندگى مسلمانان در مدینه است که جنگهاى متعدّدى از سوى کفار قریش که باز در رأس آنها ابوسفیان پدر معاویه بود، تحمیل شد جنگهایى که فداکارترین فرد در حمایت از پیغمبر و اسلام در آنها على علیه السلام بود؛ جنگ بدر، احد، احزاب و مانند آن و خاندان معاویه در روشن ساختن آتش این جنگ‏ها بزرگ‏ترین سهم را داشتند. با این حال او دم از عظمت اسلام و پیغمبر اکرم و یاران و انصار او مى‏زند و آنها را مى‏ستاید و على علیه السلام را به عنوان کسى که بر حسد بود معرفى مى‏کند.

امام علیه السلام در ادامه این سخن براى ابطال ادعاى واهى معاویه که خود را در نامه‏اش مدافع اسلام و مدافع مدافعان اسلام قلمداد کرده، دست او را گرفته به گذشته تاریخ اسلام بر مى‏گرداند مى‏فرماید: « (هنگامى که دشمنان اسلام با تمام قوا بر ضد ما بپا خاستند) خداوند اراده نمود که بوسیله ما از شریعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حریم اسلام باز دارد (در این هنگام جمعیّت ما بنى‏هاشم به دو گروه تقسیم شده بودند گروهى ایمان آورده و گروهى هنوز به صف مؤمنان نپیوسته بودند و همه از اسلام دفاع مى‏کردند اما) مؤمنان ما با این کار خواستار ثواب و اجر الهى بودند و کافران ما (آنها که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ریشه خود و خویشاوندى از پیغمبر اکرم دفاع مى‏کردند»؛ (فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِ‏[۱۱] عَنْ حَوْزَتِهِ، وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ. مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ الْأَجْرَ، وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ).

جمله «وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ‏» کنایه از حفظ حریم اسلام و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله است؛ زیرا تیراندازان در پشت سنگرها قرار مى‏گیرند تا به دفاع از لشکر و حفظآنها بکوشند. به گفته مرحوم علّامه مجلسى واژه وراء در اینجا ممکن است به معناى جلو و پیشاپیش باشد (زیرا وراء گاه به این معنا آمده) و ممکن است به معناى پشت سر باشد، همان گونه که تیراندازان بر حسب ضرورتهاى میدان جنگ گاهى در پیشاپیش لشکر قرار مى‏گرفتند و گاهى در پشت سر به دفاع برمى‏خواستند.

جمله «وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ‏» به عقیده جمعى از مفسران نهج‏البلاغه اشاره به شخصیتهایى همچون عباس، ابوطالب، حمزه و امثال آنهاست که حتى قبل از آن که اسلام بیاورند، مدافع اسلام و پیغمبر اکرم به خاطر وفادارى به اصول عواطف خویشاوندى بودند.

جالب توجّه اینکه به گفته بعضى از محققان، هنگامى که عده‏اى ازمسلمانان در شعب ابى‏طالب در محاصره دشمن بودند، افرادى مانند عباس، عقیل بن ابى‏طالب و برادرش طالب بن ابى‏طالب و نوفل بن حارث بن عبدالمطلب و پسرش حارث و برادرش ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب (او غیر از ابوسفیان بن حرب است) با مسلمانان در شعب به سر مى‏بردند در حالى که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند.[۱۲]

البته بعضى معتقدند که ابوطالب و حمزه مدتها قبل از اظهار اسلام، مسلمان شده بودند و اسلام خود را به دلایلى پنهان مى‏داشتند.

اینها همه در حالى بود که خاندان معاویه، ابوسفیان و دار و دسته‏اش در تمام صحنه‏ها بر ضد مسلمانان آشکارا و پنهان توطئه مى‏کردند و معاویه گویا همه این مسائل مسلّم تاریخى را در نامه خود به فراموشى سپرده و دم از حمایتِ اسلام و حامیان آن مى‏زند و افرادى را که از این صحنه‏ها غایب بودند به عنوان مدافعان صف اوّل مى‏شمرد.

لذا امام علیه السلام مى‏افزاید: «اما سایر افراد قریش (از غیر خاندان ما) که اسلام آوردند از این ناراحتى‏ها بر کنار بودند یا به این عنوان که با قبایلى پیمان ترک مخاصمه داشتند (و نمى‏خواستند با آنها بجنگند) و یا عشیره آنها (که ایمان نیاورده بودند) از آنها حمایت مى‏کردند از این رو جان آنها در امان بود»؛ (وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیْشٍ خِلْوٌ[۱۳] مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یَمْنَعُهُ، أَوْ عَشِیرَهٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْنٍ).

به این ترتیب امام علیه السلام به این نکته مهم اشاره مى‏فرماید که حامیان اصلى اسلام بنى‏هاشم بودند آنها که ایمان آوردند، و با جان و دل از اسلام و پیامبر دفاع مى‏کردند و آنها که اسلام نیاورده بودند چون براى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله عظمت و احترام قائل بودند از او دفاع مى‏کردند؛ اما دیگران از قریش از جمله خلفاى سه گانه که معاویه در نامه‏اش بر خدمات و فداکاریهاى آنها تکیه کرده هرگز در این صف قرار نداشتند.

البته چنان نبود که معاویه از تاریخ اسلام بى‏خبر باشد، بلکه براى توجیه افکارش خود را به بى‏خبرى مى‏زد.

بخش دوم‏

وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ- إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ، وَ أَحْجَمَ النَّاسُ، قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَوَقَى‏ بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الْأَسِنَّهِ، فَقُتِلَ عُبَیْدَهُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ، وَ قُتِلَ حَمْزَهُ یَوْمَ أُحُدٍ، وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَهَ، وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَهِ، وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ، وَ مَنِیَّتَهُ أُجِّلَتْ. فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ! إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی، وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ کَسَابِقَتِی الَّتِی لَا یُدْلِی أَحَدٌ بِمِثْلِهَا، إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ، وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ یَعْرِفُهُ. وَالْحَمْدُ للَّهِ عَلَى‏ کُلِّ حَالٍ.

ترجمه‏

هر گاه آتش جمع شعله‏ور مى‏شد و مردم حمله مى‏کردند، رسول خدا صلى الله علیه و آله اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار مى‏داد و بدین وسیله اصحابش را از آتش شمشیرها و نیزه‏ها مصون مى‏داشت، عبیده بن حارث روز بدر شهید شد، و حمزه در روز احد، و جعفر در موته. کسى را هم سراغ دارم که اگر بخواهم مى‏توانم نامش را ببرم که دوست داشت همانند آنان شهادت نصیبش شود؛ ولى اجل آن گروه (عبیده بن حارث و حمزه و جعفر) به سر رسیده بود و مرگ او به تأخیر افتاد.

شگفتا از این روزگار که مرا هم سنگ کسانى قرار مى‏دهد که هرگز چون من براى اسلام تلاش نکرده‏اند و سابقه درخشانى چون من ندارند. همان سوابقى که هیچ کس به مثل آن دسترسى پیدا نکرده است مگر اینکه کسى ادعاى فضیلتى براى آنها کند که من آن از آن آگاه نیستم و گمان نمى‏کنم خدا هم از آن آگاه باشد (زیرا اصلًا چنین چیزى وجود نداشته تا خدا از آن آگاه باشد) و خدا را در هر حال شکر مى‏گویم.

شرح و تفسیر آنها که اسلام را یارى دادند

امام علیه السلام در این بخش از نامه آنچه را در بخش قبل به اجمال بیان فرموده بود، به تفصیل بیان مى‏فرماید و نشان مى‏دهد چه اشخاصى از بنى هاشم در راه اسلام فداکارى کردند و شربت شهادت نوشیدند، در حالى که کسانى که معاویه به عنوان پیشگامان و فداییان اسلام نام مى‏برد، هیچ کدام به این مقام نرسیدند؛ مى‏فرماید: «هر گاه آتش جنگ شعله‏ور مى‏شد و مردم حمله مى‏کردند، رسول خدا اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار مى‏داد و بدین وسیله اصحابش را از آتش شمشیرها و نیزه‏ها مصون مى‏داشت»؛ (وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ‏[۱۴] وَ أَحْجَمَ‏[۱۵] النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ الْأَسِنَّهِ).[۱۶]

تعبیر به «احْمَرَّ الْبَأْسُ‏؛ جنگ سرخ مى‏شد» اشاره به شعله‏ور شدن آتش جنگ است به سبب اینکه جنگ را به آتشى تشبیه مى‏کنند که به هنگام شدت افروختگى کاملًا سرخ مى‏شود و گاه گفته شده که سرخ شدن در اینجا کنایه از خونریزى است که به هنگام شدت جنگ آشکار مى‏گردد.

جمله‏هاى مذکور نشان مى‏دهد که بر خلاف روش فرماندهان در دنیاى امروز که فرزندان و نزدیکان خود را به عقب جبهه مى‏برند و بیگانگان را در صفوف‏مقدم وا مى‏دارند، پیغمبر اکرم عزیزترین بستگان خود را در صف مقدم قرار مى‏داد تا ثابت کند چه اندازه به هدف خود معتقد است و در راه آن فداکارى مى‏کند.

سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن نام سه نفر از بستگان نزدیک خود را که در سه جنگ مهم از جنگهاى اسلامى شربت شهادت نوشیدند را ذکر مى‏کند؛ نخستین آنها «عبیده بن حارث» (پسر عموى پیغمبر که در روز بدر شهید شد) و دوم حمزه عموى پیغمبر که روز احد به شهادت رسید و سومین نفر جعفر بن ابى‏طالب پسر عموى دیگرش که در روز جنگ موته به افتخار شهادت نایل شد مى‏فرماید:

«عبیده بن حارث روز بدر شهید شد و حمزه در روز احد و جعفر در موته شهید شد»؛ (فَقُتِلَ عُبَیْدَهُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَهُ یَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَهَ).

بدر نام چاهى است که در میان مکّه و مدینه قرار داشت که به مدینه نزدیک‏تر بود و به اسم حفر کننده آن چاه نامگذارى شده بود. شهادت عبیده بن حارث بن عبدالمطلب که به دست عتبه بن ربیعه از مشرکان واقع شد چنین است:

هنگامى که مسلمانان در جنگ بدر با مشرکان روبه‏رو شدند مطابق رسم جنگ تن به تن، سه نفر از شجاعان لشکر مشرکان به نامهاى عتبه و برادرش شیبه و پسرش ولید به میدان آمدند و مباز طلبیدند. چند نفر از انصار به سوى آنها حرکت کردند تا هر یک در مقابل یکى از آنان قرار گیرد؛ ولى مشرکان گفتند ما هماوردهاى خود را از مهاجران مى‏خواهیم پیغمبر اکرم به حمزه، عبیده و امیر مؤمنان علیه السلام روى کرد و فرمود: آماده شوید و به سوى این سه نفر بروید عبیده با عتبه روبه‏رو شد و حمزه با شیبه و على علیه السلام با ولید. على علیه السلام با چند ضربت ولید را از پاى در آورد و به قتل رساند و حمزه شیبه را به خاک افکند.

عبیده که سن بیشترى داشت در برابر عتبه قرار گرفت و ضرباتى میان آنها رد و بدل شد و سرانجام عبیده به روى خاک افتاد و نیمه جان بود. او را نزد پیغمبر اکرم بردند هنگامى که به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله رسید عرض کرد: آیا من شهیدنیستم؟ حضرت فرمود: آرى تو شهید راه خدا هستى.

اما حمزه بن عبدالمطلب در جنگ احد که بعد از واقعه بدر در سال سوم هجرت واقع شد به وسیله وحشى که اسم با مسمّایى داشت! به شهادت رسید.

سبب این جنگ را چنین نوشته‏اند که مشرکان بعد از شکست در جنگ بدر به مکّه برگشتند و با یکدگر (به رهبرى ابوسفیان) هم قسم شدند که بخشى از شتران خود را بفروشند و وسائل حمله مجددى را به مسلمانان فراهم کنند در نتیجه سه هزار نفر از داخل و خارج مکّه با دویست اسب و سه هزار شتر و هفتصد زره گردآورى کرده آماده حرکت به سوى مدینه شدند.

داستان این جنگ بسیار مفصل است. همین مقدار مى‏دانیم که بر اثر اشتباه بعضى از مسلمانان و سرپیچى از فرمان پیغمبر صلى الله علیه و آله سرانجام این جنگ به شکست مسلمانان پایان گرفت، دندان و صورت پیغمبر صلى الله علیه و آله بر اثر سنگى که «عتبه بن ابى وقاص» به سوى آن حضرت پرتاب کرد مجروح شد و حمزه مرد «شجاع لشکر اسلام» عموى باوفاى پیغمبر اکرم شربت شهادت نوشید؛ «هند» همسر ابوسفیان و مادر معاویه که با گروهى از زنان، لشکر دشمن را همراهى مى‏کردند در پایان جنگ به مثله کردن شهداى مسلمان پرداختند، هند گوش و بینى را مى‏برید و براى خود گردن‏بند مى‏ساخت. جگر حضرت حمزه را از پهلویش بیرون آورد و به دندان گرفت و قصد خوردن آن را داشت؛ ولى نتوانست و بیرون افکند و به همین دلیل مسلمانان او را هند جگرخوار و معاویه را پسر هند جگرخوار نامیدند.

اما جعفر بن ابى‏طالب در غزوه موته به قتل رسید. این جنگ که در سرزمین موته نزدیک شام (مرز شمالى جزیره العرب) در سال هشتم هجرت واقع شد، از اینجا نشأت گرفت که پیغمبر اکرم، رسولى از سوى خود به نام حارث بن عمیره به سوى حاکم بُصرى فرستاد و او را دعوت به اسلام کرد. هنگامى که او به‏سرزمین موته رسید به دستور حاکم بصرى به قتل رسید و این بر خلاف سنتى بود که درباره رسولان اقوام به یکدیگر انجام شد، سنتى که تا امروز نیز برقرار است. این مصیبت بر مسلمانان گران آمد و لشکرى به فرمان پیغمبر در حدود سه هزار نفر به فرماندهى زید بن حارثه مأمور مقابله با شامیان شدند.

پیغمبر اکرم دستور داده بود که اگر زید شهید شود جعفر پرچم را به دست گیرد و اگر جعفر شهید شود، عبداللَّه بن رواحه بعد از او فرمانده لشکر شود و اگر او هم شهید شود مسلمانان یک‏نفر را از میان خود به فرماندهى قبول کنند.

لشکر حرکت کرد، نخست به محل کشته شدن فرستاده پیغمبر رسیدند و آنها را به سوى اسلام دعوت کردند؛ ولى هنگامى که دشمنان آگاه شدند لشکر عظیمى در حدود یکصد هزار نفر فراهم کردند؛ اما مسلمانان از انبوه لشکر دشمن که تعداد آنها قابل مقایسه با تعداد لشکر اسلام نبود نهراسیدند و به پیکار برخاستند و همان گونه که پیغمبر اکرم پیش‏بینى کرده بود، زید بن حارثه، جعفر بن ابى‏طالب و عبداللَّه بن رواحه یکى بعد از دیگرى به شهادت رسیدند. دشمن دستهاى جعفر را قطع کرد و به همین جهت پیغمبر اکرم بعداً درباره او فرمود:

او با دو بال در فضاى بهشت پرواز خواهد کرد.

سرانجام مسلمانان تدبیرى اندیشیدند و چنین وانمود کردند که این سه هزار نفر مقدمه لشکر اسلام است و انبوه لشکر به زودى فرا مى‏رسد و همین سبب شد که لشکر دشمن عقب‏نشینى کند و مسلمانان با تلفات محدودى به مدینه بازگشتند بى آنکه شکستى را تحمّل کرده باشند و در واقع این جنگ بدون پیروزى دشمن تمام شد.

از آنچه در بالا گفته شد به خوبى صدق کلمات امام علیه السلام در نامه مورد بحث روشن مى‏شود که چگونه پیغمبر اکرم همه جا خاندان بنى‏هاشم را در پیشاپیش صفوف رزمندگان قرار مى‏داد و دیگران- بر خلاف گفته معاویه- در صفوف بعد قرار داشتند.

امام علیه السلام در ادامه این نامه به صورت کنایه‏اى که از تصریح رساتر است اشاره به نفس مبارک خود مى‏کند که او هم مشتاق شهادت در راه اسلام بود؛ ولى خدا نخواست و اجلش فرا نرسیده بود مى‏فرماید: «کسى هم بود که اگر بخواهم مى‏توانم نامش را ببرم که دوست داشت همانند آنان شهادت نصیبش شود ولى اجل آن گروه (عبیده بن حارث و حمزه و جعفر) به سر رسیده بود و مرگ او به تأخیر افتاد»؛ (وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَهِ وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ مَنِیَّتَهُ أُجِّلَتْ).

این جمله بر همان چیزى تأکید مى‏کند که بارها از امیر مؤمنان على علیه السلام شنیده شده بود که مى‏گفت من به شهادت علاقه‏مندترم از کودک شیرخوار نسبت به پستان مادرش‏[۱۷]؛ و یا اینکه در پایان جنگ احد امام علیه السلام خدمت پیغمبر آمد و غمگین بود و عرضه داشت: جمعى از مسلمانان (از جمله عمویم حمزه) شهید شدند ولى شهادت نصیب من نشد. پیغمبر فرمود: «یا على ابشر فان الشهاده من ورائک‏؛ اى على بشارت باد بر تو، شهادت در انتظار توست (تو هم شهید راه خدا خواهى شد)».[۱۸]

آن گاه امام بعد از آنکه دلیل برترى و فداکارى خود و خاندانش را بر دیگران روشن ساخت، از گردش روزگار که در واقع به معناى مردم روزگار است اظهار شگفتى مى‏کند که او و خاندانش را با این همه فضیلت در ردیف کسانى قرار مى‏دهد که هرگز چنین سوابقى را نداشته‏اند، مى‏فرماید: «شگفتا از این روزگار که مرا هم سنگ کسانى قرار مى‏دهد که چون من براى اسلام تلاش نکردند و سابقه درخشانى چون من ندارند، همان سوابقى که هیچ کس به مثل آن دسترسى پیدا نکرده است»؛ (فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ! إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی، وَ لَمْ تَکُنْ‏لَهُ کَسَابِقَتِی الَّتِی لَا یُدْلِی‏[۱۹] أَحَدٌ بِمِثْلِهَا).

بعضى چنین پنداشته‏اند که این جمله اشاره به این است که مردم، آن حضرت را با معاویه مقایسه کرده‏اند در حالى که منظور امام علیه السلام این نیست. نظر امام علیه السلام در واقع به نامه معاویه است که خلفاى سه گانه پیشین را در نامه‏اش مطرح کرده و فضیلت آنان را به رخ امام علیه السلام کشیده است و گر نه معاویه در نامه‏اش هیچ اشاره‏اى به سوابق خود در اسلام ننموده، زیرا اصولًا سوابقى نداشت و اگر هم داشت، سابقه‏اى جز سوء او و خاندان ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام نبود.

به هر حال امام علیه السلام از مردم روزگار و از جمله معاویه ابراز شگفتى مى‏کند که چگونه او را با خلفاى پیشین مقایسه مى‏کنند. این سخن در واقع هماهنگ با چیزى است که در خطبه شقشقیه آمده است که مى‏فرماید: «مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِر؛ چه زمانى در مورد مقایسه من با خلیفه اوّل و برترى من بر او شک و تردید واقع شد تا بخواهند مرا قرین این اشخاص (اعضاى شوراى معروف عمر براى خلافت بعد از او) قرار دهند».

گویا کسانى که سخن مولا را در اینجا ناظر به مقایسه با معاویه دانسته‏اند تحت تأثیر جمله دیگرى از کلام حضرت در جاى دیگر واقع شده‏اند.

ولى اگر به این نکته دقت شود که نامه امام علیه السلام در پاسخ به نامه معاویه است و در نامه معاویه سخن از برترى خلفاى پیشین بوده است، روشن مى‏شود که منظور امام علیه السلام همان است که ما در بالا گفتیم.

سپس در ادامه همین سخن امام علیه السلام با کنایه‏اى رساتر از تصریح چنین مى‏فرماید:

«مگر اینکه کسى ادعاى فضایلى براى آنها کند که من از آن فضایل آگاه نیستم وگمان نمى‏کنم خدا هم از آن آگاه باشد (زیرا اصلًا چنین چیزى وجود نداشته تا خدا از آن آگاه باشد)»؛ (إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ، وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ یَعْرِفُهُ).

این شبیه همان چیزى است که در آیه شریفه ۱۸ سوره یونس آمده است که مى‏فرماید: «آنها غیر از خدا چیزهایى را مى‏پرستند که نه به آنها زیانى مى‏رساند و نه سودى مى‏بخشد و مى‏گویند اینها شفیعان ما نزد خدا هستند». آن گاه اضافه مى‏کند: « «قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا یَعْلَمُ فِى السَّماواتِ وَ لا فِى الْأَرْضِ»؛ بگو آیا خدا را به چیزى خبر مى‏دهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد».

آن گاه در پایان این فراز از نامه بعد از روشن شدن سوابق اهل بیت و مخالفان، خدا را شکر و سپاس مى‏گوید و مى‏فرماید: «و خدا را در هر حال شکر مى‏گویم»؛ (وَ الْحَمْدُ للَّهِ عَلَى کُلِّ حَالٍ).

جمله «فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ» به این معنا نیست که امام علیه السلام روزگار را سرنوشت‏ساز مى‏داند و براى آن نقشى در حوادث مى‏شمرد آن چنان که شاید دهریون اعتقاد داشتند، بلکه منظور از دهر (روزگار) در اینجا همان مردم زمانه است که مقام آن حضرت را نشناختند و او را با کسانى قرین ساختند و مقایسه کردند که هرگز گامى همچون گام امام علیه السلام در راه اسلام برنداشته بودند، بنابراین گله از مردم روزگار است هر چند ظاهراً از خود روزگار است.

به عبارت دیگر خوبى و بدى روزگار به وسیله خوبى و بدى مردم آن زمان مشخص مى‏شود و به گفته شاعر:

یعیب الناس کلهم زمانا

و ما لزماننا عیبا سوانا

نعیب زماننا و العیب فینا

و لو نطق الزمان بنا هجانا

همه مردم بر زمان عیب مى‏نهند در حالى که زمان ما عیبى جز خود ما ندارد.

ما بر زمان عیب مى‏گیریم در حالى که عیب در ماست و اگر زمان زبان برآورد ما را هجو خواهد کرد.جمله «مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی‏» مفهومش این است که گامى همچون گام من بر نداشته و کنایه از این است که دیگران هرگز خدماتى را که من به اسلام کردم نکردند.

بخش سوم‏

وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَهِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ، فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لَا إِلَى‏ غَیْرِکَ، وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیِّکَ وَ شِقَاقِکَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ، لَا یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ، وَ لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ، إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ، وَ زَوْرٌ لَایَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ، وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ.

ترجمه‏

اما آنچه از من خواسته‏اى که قاتلان عثمان را به تو بسپارم، من در این امر اندیشیدم و صلاح نمى‏دانم که آنان را به تو یا به دیگرى تسلیم کنم (زیرا ارتباطى به تو ندارد نه ولىّ دم آنها هستى نه حاکم اسلام). به جانم سوگند اگر دست از گمراهى و نفاق افکنى بر ندارى، به زودى کسانى را که تو از قاتلان عثمان مى‏شمرى خواهى شناخت که در تعقیب تو بر مى‏آیند و به تو زحمت نمى‏دهند که براى دسترسى به آنان در صحرا و دریا و کوه و دشت به جستجوى آنها برخیزى؛ ولى بدان که تعقیب آنها نسبت به تو چیزى است که یافتنش براى تو ناراحت کننده و دیدارى است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت و سلام بر آنان که اهل آنند.

شرح و تفسیر تو را با قاتلان عثمان چکار

؟! مى‏دانیم معاویه در کتاب خود از امام علیه السلام درخواست کرده بود که قاتلان عثمان را به وى تحویل دهد، درخواستى بى‏معنا و دور از منطق؛ زیرا اگر بایدکسى به خاطر کشتن انسان بى‏گناهى قصاص شود این کار بر عهده امام مسلمین و خلیفه آنهاست و با موافقت ارباب دم- نه فردى شورشى که ولى دم او نیست- آن هم در صورتى که ثابت شود که مقتول بى‏گناه بوده و قاتلان گنه‏کار؛ لذا امام علیه السلام در برابر این درخواست معاویه مى‏فرماید: «اما آنچه از من خواسته‏اى که قاتلان عثمان را به تو بسپارم، من در این امر اندیشیدم و صلاح نمى‏دانم که آنان را به تو یا به دیگرى تسلیم کنم (زیرا ارتباطى به تو ندارد نه ولىّ دم آنها هستى نه حاکم اسلام)»؛ (وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَهِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ، فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی‏[۲۰] دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لَا إِلَى‏ غَیْرِکَ).

به یقین مسأله خونخواهى عثمان بهانه‏اى بیش نبود، بهانه‏اى براى بیعت نکردن و شورش بر امام مسلمانان. این مسأله از نظر تاریخى به قدرى روشن است که در میان مردم به صورت ضرب المثلى در آمده هنگامى که مى‏خواهند بگویند فلان کس بهانه‏جویى مى‏کند و فلان موضوع را بهانه مخالفت خود قرار داده مى‏گویند: «او فلان مطلب را پیراهن عثمان کرده». به یقین اگر على علیه السلام افرادى را به او تحویل مى‏داد معاویه قناعت نمى‏کرد و باز افراد دیگرى را مى‏طلبید و همچنان بهانه‏جویى را ادامه مى‏داد تا پایه‏هاى حکومت خود را در شام محکم کند و این نهایت ناجوانمردى در برابر امام مسلمین بود.

از اینکه بگذریم دلایل بسیارى در دست است که معاویه حق نداشت چنین تقاضایى کند و امام علیه السلام هرگز نمى‏بایست به چنین تقاضایى اعتنا کند. از این گذشته هرگز این کار عملى نبود، زیرا شورش مسلمانان بر ضد عثمان شورشى عام بود. شاهد این سخن داستانى است که شارح بحرانى در شرح نهج‏البلاغه خود آورده است، او مى‏گوید:

«ابو هریره و ابو درداء نزد معاویه آمدند و گفتند: چرا با على جنگ مى‏کنى؟حال آنکه او به دلیل فضیلت و سابقه‏اى که در اسلام دارد به امر حکومت از تو سزاوارتر است. معاویه در پاسخ گفت: من هرگز ادعا ندارم که از او برترم؛ من براى آن مى‏جنگم که قاتلان عثمان را به من تسلیم کند. آن دو نفر (که هر دو از افراد ساده ذهن بودند، بى‏آنکه از او سؤال کنند تو چه کاره‏اى که قاتلان عثمان را به تو تسلیم کند؟ رییس حکومتى یا ولىّ دم)، از نزد او خارج شده و به خدمت على علیه السلام آمدند و عرض کردند: معاویه معتقد است که قاتلان عثمان نزد تو و در میان لشکریان توست آنها را به او تحویل بده و بعد از آن اگر با تو جنگ کرد مى‏دانیم او ستمکار است.

امام علیه السلام فرمود: روز قتل عثمان حاضر نبودم تا قاتلانش را بشناسم اگر شما آنها را مى‏شناسید به من معرفى کنید.

آنها گفتند: به ما چنین رسیده است که محمد بن ابى‏بکر، عمار یاسر، مالک اشتر، عدى بن حاتم، عمرو بن حمق و فلان و فلان از جمله کسانى بودند که بر عثمان داخل شدند.

امام علیه السلام فرمود: اگر چنین است بروید و دستگیرشان کنید.

این دو نفر ساده‏لوح نزد آن بزرگواران رفتند و اظهار داشتند شما از قاتلان عثمان هستید و امیر المؤمنین دستور دستگیرى شما را داده است.

در این هنگام فریاد آنها بلند شد و بیش از ده هزار تن از میان لشکر على علیه السلام برخاستند در حالى که شمشیر خود را کشیده در دست داشتند و مى‏گفتند ما همه او را کشته‏ایم.

ابو هریره و ابو درداء از این جریان مبهوت و حیران شدند و نزد معاویه باز گشتند در حالى که مى‏گفتند: این کار سرانجام و پایانى نخواهد داشت و داستان را براى معاویه نقل کردند.[۲۱]

آیا وقتى قاتلان عثمان و مدافعان آنها به این کثرت باشند امام مى‏تواند همه یا یکى از آنها را تسلیم معاویه کند به فرض که معاویه ولى دم عثمان باشد و خونخواهى در دست او قرار گیرد.

از آنجا که معاویه در پایان نامه‏اش امام را تهدید به جنگ کرده بود، براى اینکه این تهدید بى‏پاسخ نماند امام علیه السلام نیز در پایان نامه خود او را با جمله‏هاى کوبنده‏اى که آمیخته با انواع فصاحت و بلاغت است تهدید مى‏کند و مى‏فرماید:

«به جانم سوگند اگر دست از گمراهى و نفاق افکنى بر ندارى، به زودى کسانى را که تو از قاتلان عثمان مى‏شمرى خواهى شناخت که در تعقیب تو بر مى‏آیند و به تو زحمت نمى‏دهند که براى دسترسى به آنان در صحرا و دریا و کوه و دشت به جستجوى آنها برخیزى؛ ولى بدان تعقیب آنها نسبت به تو چیزى است که یافتنش براى تو ناراحت کننده و دیدارى است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت و سلام بر آنان که اهل آنند»؛ (وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیِّکَ‏[۲۲] شِقَاقِکَ‏[۲۳] لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ، لَا یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ، لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ، إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ، وَ زَوْرٌ[۲۴] لَا یَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ‏[۲۵]، وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ).

امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به معاویه یادآور مى‏شود که قاتلان عثمان آنچنان که تو فکر مى‏کنى (به فرض که در لشکر من باشند) یکى دو تا نیستند بلکه گروه عظیمى هستند که به زودى به سراغ تو مى‏آیند لازم نیست زحمت جستجوى آنها را بر خود هموار کنى. آرى در آینده نزدیک تو را ملاقات خواهند

کرد اما ملاقاتى ناخوشایند، آمیخته با ضربات شمشیر و نیزه و این بهانه احمقانه را از دست تو خواهند گرفت.

به راستى هم چنین شد و اگر ساده‏لوحى جمعى از فریب خوردگان توطئه عمرو عاص به هنگام بالا بردن قرآنها بر سر نیزه‏ها نبود کار معاویه و حکومتش در شام یکسره شده بود.

نکته باز هم درباره قتل عثمان‏

گرچه درباره قتل عثمان و قاتلان او و عواملى که سبب شورش مسلمانان بر ضد او شد بارها در این کتاب بحث کرده‏ایم، باز هم لازم است به نکته دیگرى به صورت فشرده اشاره کنیم.

در میان یاران على علیه السلام از میان کسانى که پیغمبر شهادت به بهشتى بودنشان داده بود، افرادى بودند که عقیده داشتند عثمان بدلیل بدعتهایش مستحق قتل است.

نصر بن مزاحم در کتاب خود (صفین) نقل مى‏کند: عمار در یکى از روزهاى جنگ صفین در میان دوستان خود ایستاد و گفت: اى بندگان خدا با من بیایید تا نزد مردمى برویم که از شخص ستمکارى خونخواهى مى‏کنند و جمعى از نیکان مخالف ظلم و ستم و آمرین به نیکى و احسان او را کشته‏اند. این مردم اگر دنیایشان آباد باشد باکى ندارند، هر چند دین اسلام را در حال نابودى ببینند اگر به ما بگویند چرا عثمان را کشتید خواهیم گفت: بدلیل بدعتهایى بود که ایجاد کرد هر چند آنها خواهند گفت: هیچ بدعتى ایجاد نکرده است. البته آنها حق دارند منکر شوند، زیرا عثمان بیت‏المال را در اختیار آنها گذاشته بود، مى‏خوردند و مى‏چریدند و اگر کوهها بر سرشان فرود مى‏آمد باکى نداشتند.[۲۶]

هنگامى که مرد بزرگوارى مانند عمار که به یقین از بهشتیان بود، اقرار به شرکت در قتل عثمان مى‏کند و دلیل آن را بدعتهاى خطرناک او مى‏داند، روشن است که امام اجازه نمى‏دهد اینگونه افراد از مهاجران و انصار و تابعان به دست معاویه داده شود تا آنها را به قتل برساند.

ریشه‏هاى قیام مسلمانان علیه عثمان را در پنج امر مى‏توان جستجو کرد:

۱٫ تعطیل شدن حدود و موازین الهى در دوران خلیفه سوم.

۲٫ تقسیم بیت‏المال در میان بنى‏امیّه.

۳٫ مسلط ساختن بنى‏امیّه بر مراکز حساس اسلامى.

۴٫ ضرب و جرح یاران پیامبر صلى الله علیه و آله همچون عبداللَّه بن مسعود و عمار یاسر.

۵٫ تبعید شخصیت‏هایى مانند ابوذر، مالک اشتر، صعصعه بن صوحان و برادرش و عمرو بن حِمَق خُزاعى.

موج مخالفت با عثمان و اعتراض بر او چندان شدید و گسترده بود که حتى افرادى همچون عبدالرحمن بن عوف که پیروزى عثمان در شوراى شش نفره عمر، مرهون ابتکار و خدعه او بود، علیه وى به اعتراض برخاستند. عبدالرحمن به همین جهت تا پایان عمرش با خلیفه سخن نگفت و حتى وقتى عثمان در دوران بیمارى او براى عیادتش آمده بود از خلیفه روى برگردانید و حاضر به سخن گفتن با وى نشد.[۲۷]

در این میان عایشه همسر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بیش از دیگران اعمال عثمان را تخطئه مى‏کرد و حتى پس از ضرب عمار یاسر که به دستور عثمان صورت گرفت، عایشه جامه و کفش پیامبر صلى الله علیه و آله را بیرون آورد و گفت: مردم! هنوز لباس و کفش پیامبر صلى الله علیه و آله فرسوده نشده است اما شما سنّت او را فراموش کرده‏اید.

این جمله عایشه معروف است که در مورد عثمان مى‏گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلًا قَتَلَ اللَّهُ نَعْثَلًا؛ این پیر کفتار را بکشید که خدا او را بکشد».[۲۸]

همچنین از زمره مخالفان عثمان باید از طلحه و زبیر نام برد که بیش از همه از او انتقاد مى‏کردند و جاى بسى شگفتى است که بعدها آن دو به همراهى عایشه براى خونخواهى عثمان، بر ضد خلیفه بر حق رسول خدا صلى الله علیه و آله یعنى امیرالمؤمنین علیه السلام که خود با او بیعت کرده بودند، جنگ جمل را به راه انداختند.

به هر حال تعداد کسانى که با گفتار خود بر ضد عثمان شوریدند و مقدمات قتل او را فراهم ساختند بیش از آن است که در اینجا نام برده شوند.

عوامل پنج‏گانه بالا سبب شد که از مراکز اسلامى مهم آن روز؛ مانند کوفه، بصره و مصر افراد زیادى از مردم به عنوان آمر به معروف و ناهى از منکر رهسپار مدینه شوند و با دیگر همفکران خود چاره‏اى براى توبه و بازگشت خلیفه به اسلام واقعى یا کناره‏گیرى او از خلافت بیندیشند. آنان خانه خلیفه را محاصره کرده و ضمن نامه‏اى خواستار توبه او شدند.

عثمان که از عمق اعتراض آگاه نبود کوشید تا با واسطه قرار دادن افراد بدنامى همچون مغیره بن شعبه و عمرو عاص غائله را پایان دهد؛ ولى مردم آنها را نپذیرفته و بر ضد آنان شعار دادند.

پس از این بود که عثمان چند بار دست به دامان امیر المؤمنین علیه السلام شد و حضرت نیز هر بار با تدابیر حکیمانه خویش اوضاع را آرام مى‏کرد؛ ولى متأسفانه عثمان که فاقد اراده قوى بود و به شدت تحت تأثیر اشخاص فاسدى همچون مروان بن حکم قرار گرفته بود و در هر کارى با آنان مشورت مى‏کرد، عملًا به تلاشهاى امیر المؤمنین علیه السلام وقعى ننهاد.

در نهایت بار دیگر معترضان خانه خلیفه را محاصره کردند و این بار از ورود آب به آنجا به شدت جلوگیرى نمودند. در این میان امیرمؤمنان علیه السلام به درخواست خلیفه و با کمک بنى‏هاشم مشک پر از آب روانه خانه عثمان کرد و در این جریان برخى از بنى‏هاشم به دلیل درگیرى با محاصره کنندگان مجروح شدند.

عثمان در ایام محاصره نامه‏اى براى معاویه نوشت و از او درخواست کمک کرد؛ ولى معاویه به نامه عثمان ترتیب اثر نداد و گفت که با یاران پیامبر صلى الله علیه و آله مخالفت نمى‏کند.

هدف محاصره‏کنندگان خانه خلیفه قتل او نبود بلکه مى‏خواستند با جلوگیرى از ورود آذوقه به آنجا، عثمان و دستیاران او را تسلیم خواسته‏هاى خویش کنند ولى سوء تدبیر مروان بن حکم که یک نفر از شورشیان را کشت، سبب شد که هجوم به داخل خانه آغاز گردد.

شدت هجوم به گونه‏اى بود که بنى‏امیّه که محافظان جان خلیفه و کارگزاران خلافت بودند، پا به فرار نهادند و ام حبیبه همسر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و دختر ابوسفیان (که خود از بنى‏امیّه بود) آنان را در خانه خود مخفى کرد. سه نفر از طرفداران خلیفه که فرصت فرار نیافته بودند در درگیرى با مهاجران کشته شدند و سرانجام عثمان نیز به دست آنان به قتل رسید. در این میان اشخاصى همچون محمد بن ابى‏بکر و کنانه بن بُشر تحبیبى و سودان بن حمران مرادى و عمرو بن حِمَق خُزاعى و عمیر بن صابى نقش مهمترى داشتند.[۲۹]



[۱] . سند نامه:

نویسنده کتاب مصادر نهج‏البلاغه پس از بیان چگونگى نوشتن این نامه مى‏گوید: این داستان مشهورى است که در کتاب صفین نصر بن مزاحم آمده است و آنچه مرحوم سید رضى در اینجا آورده تنها قسمت پایانى این نامه است. سپس اضافه مى‏کند: این نامه را افراد دیگرى نیز در کتابهاى خود آورده‏اند از جمله:

۱٫ ابن عبد ربه در عقد الفرید.

۲٫ بلاذرى در کتاب انساب الاشراف.

۳٫ شیخ مفید در کتاب الفصول المختاره آن مرحوم تنها قطعه‏اى از این نامه را آورده است.

۴٫ خطیب خوارزمى در کتاب المناقب( باید توجّه داشت که سه نفر اوّل پیش از مرحوم سید رضى مى‏زیسته‏اند).( مصادر نهج‏البلاغه، ج ۳، ص ۲۱۷)

[۲] . شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج ۱۵، ص ۷۳ تا ۷۵٫

[۳] .« اجتیاح» به معناى هلاک کردن، ریشه‏کن ساختن و ویران نمودن است از ریشه« جوح» بر وزن« قوم» به همین معنا گرفته شده است.

[۴] .« هموم» جمع« همّ» به معناى اندوه‏ها، نگرانى‏ها، نقشه‏ها و تصمیم‏هاست و در اینجا به معناى توطئه‏هایى است که قریش بر ضد پیغمبر کردند و مایه غم و اندوه فراوان شدند. اصل این واژه به معناى قصد کردن است و از آنجا که قصد در بسیارى از موارد توأم با نگرانى‏ها و اندوه‏هاست، به معناى اندوه و نگرانى نیز بکار رفته است.

[۵] .« الافاعیل» جمع« افعال» و آن جمع« فعل» است و در این گونه موارد به معناى کارهاى بزرگ و دسیسه‏هاو توطئه‏هاست.

[۶] .« العذب» به معناى شیرین و گواراست که گاه جنبه ظاهرى دارد و گاه جنبه باطنى و معنوى.

[۷] .« احلسونا» از ریشه« حلس» بر وزن« حرص» گرفته شده که به معناى پارچه نازکى است که زیر جهاز شتر مى‏گذارند و در واقع به بدن شتر چسبیده است. سپس به هر چیزى که ملازم با دیگرى باشد اطلاق شده است؛ مثلًا مى‏گویند: فلان کس حلس البیت است؛ یعنى از خانه بیرون نمى‏آید و جمله بالا« احلسونا الخوف» به این معناست که دشمنان ترس و وحشت را دائما بر ما مستولى مى‏ساختند.

[۸] .« وعر» به معنى زمین سنگلاخ و صعب العبور است.

[۹] .« اوقدوا» از ریشه« ایقاد» به معناى برافروختن آتش و از ریشه« وقود» به معناى شعله‏ور شدن گرفته شده است.

[۱۰] . بر خلاف آنچه بعضى گمان مى‏کنند، شعب ابى‏طالب، همان مکان قبرستان ابوطالب که الآن نزدیک پل حجون قرار دارد، نیست؛ زیرا آنجا فاصله قابل توجهى تا خانه کعبه و مسجد الحرام دارد. شعب ابى‏طالب درّه‏اى بود در کنار کوه ابوقبیس در نزدیکى خانه کعبه و مسجد الحرام و لذا در تواریخ آمده که صداى گریه کودکان مسلمان از شدت گرسنگى و ناراحتى شبها از داخل شعب به کنار خانه کعبه مى‏رسید.

[۱۱] .« ذب» به معناى دفع کردن و دور ساختن و دفاع نمودن است.

[۱۲] . منهاج البراعه فى شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۷، ص ۳۶۵٫

[۱۳] .« خلو» به معناى خالى بودن و عارى بودن است.

[۱۴] .« البأس» در اصل به معنى شدت و قوت و قدرت است و به معناى مشکلات شدید و جنگ نیز آمده است و جمله« لا بأس به» یعنى« مشکلى ندارد» و در جمله بالا« احمر البأس» اشاره به جنگ و شعله‏ور شدن آن است.

[۱۵] .« احجم» از ریشه« حجم» بر وزن« رجم» به معناى بازداشتن از چیزى است و جمله« احجم الناس» به معناى خوددارى کردن مردم( از پیشگام شدن) در میدان جنگ است.

[۱۶] .« اسنه» جمع« سنان» به معناى سرنیزه و« رُمح» به معناى نیزه است.

[۱۷] . نهج‏البلاغه، خطبه ۵٫

[۱۸] . نهج‏البلاغه، خطبه ۱۵۶٫

[۱۹] .« لا یدلى» از ریشه« ادلاء» به معناى ابراز داشتن و اعلان کردن است. گفته مى‏شود:« ادلى برأیه» یعنى رأى خود را ابراز داشت. این واژه در اصل از ماده« دلو» گرفته شده و هنگامى که به باب افعال مى‏رود به معناى افکندن و فرستادن دلو به چاه براى کشیدن آب است. سپس به هر گونه ابراز نظر کردن اطلاق شده است.

[۲۰] .« یسعنى» از ریشه« وُسع» به معناى ممکن بودن و امکان‏پذیر بودن و در توان بودن است.

[۲۱] . ترجمه شرح نهج‏البلاغه ابن میثم، ج ۴، ص ۶۲۸، ذیل نامه فوق. شبیه همین روایت را با مختصر تفاوتى ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح، ج ۳، ص ۶۱ نقل کرده است و مشابه آنرا در بالا از ابومسلم خولانى نقل کردیم.

[۲۲] .« غىّ» و« غوایه» به معناى گمراهى و گمراه شدن و بیراهه رفتن است.

[۲۳] .« شقاق» به معناى تفرقه و نفاق و ناسازگارى است و در اصل به معناى شکاف و جدایى میان دو چیز است.

[۲۴] .« زَور» گاه معناى مصدرى دارد؛ یعنى دیدار کردن و ملاقات نمودن و گاه به معناى زائر است و در جمله بالا مناسب همان معناى مصدرى است.

[۲۵] .« لقیان» و« لقاء» مصدر است به معناى ملاقات نمودن.

[۲۶] . صفین، ص ۳۱۹٫

[۲۷] . انساب الاشراف بلاذرى، ج ۵، ص ۵۷؛ تاریخ طبرى، ج ۵، ص ۱۱۳؛ العقد الفرید، ج ۲، ص ۲۵۸ و ۲۶۱ و ۲۷۲٫

[۲۸] . النهایه ابن اثیر الجزرى، ج ۵، ص ۸۰ و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۷۷ و ج ۶، ص ۲۱۵٫

[۲۹] . تاریخ طبرى، ج ۵، ص ۱۱۸ به بعد و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۷۰ به بعد. براى تحقیق بیشتر مراجعه شود به کتاب فروغ ولایت از استاد جعفر سبحانى، ص ۳۲۷-/ ۳۳۵ و شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج ۲، ص ۱۲۹ تا ۱۵۸، ذیل خطبه ۳۰٫

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


× یک = 5

تمام حقوق این سایت برای © 2018 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی