خداشناسى‏

خداشناسى‏

۱) روش خداشناسى‏

نوع شناخت در رابطه با خداوند به‏شدت در زندگى آدمى تأثیرگذار است. خداشناسى، تنها امرى قلبى و ذهنى نیست، بلکه انسان هرطور که خدا را بشناسد، زندگى مى‏کند. خداوند همه چیز یک انسان مؤمن است. نوع فهم اهل ایمان از خدا، در روش، رفتار و کردار آنان تأثیر مى‏گذارد.

کسانى که از خدا تلقى جاهلانه و تنگ‏نظرانه دارند، رحمت خدا را محدود مى‏کنند و خداوند را همواره بر کرسى غضب مى‏نشانند به انتظار اینکه از بنده‏اش لغزشى پیدا شود و به عذاب ابد کشیده شود؛ چنان‏که خوارج، خدا را این‏گونه فرض مى‏کردند. از نظر آنان، جز عده بسیار معدودى از بشر، همه مخلد در آتش جهنم بودند. چنین اشخاصى همه مردم جهان را با دید کفر و الحاد مى‏نگرند و دایره اسلام و مسلمانى را بسیار محدود تصور مى‏کنند.[۱] اما کسانى که از خدا تلقى عالمانه و عاشقانه دارند، رحمت او را واسع مى‏بینند؛ خداوند را همواره‏ در جایگاه رحمت مى‏دانند، که چون بنده‏اى گناه ورزد و از ساحت قرب الهى دور گردد، خداى مهربان از سر لطف و رحمت به سوى بنده عاصى بازگردد تا بنده توفیق استغفار و توبه بیابد، و چون بنده توبه کند، توبه او را بپذیرد و او را قبول نماید.

ثُمَّ تَابَ عَلَیهمْ لِیتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ‏.[۲]

پس [خدا‏] به آنان‏ [توفیق] توبه داد، تا توبه کنند. بى‏تردید خدا همان توبه‏پذیر مهربان است.

یعنى توبه بنده همیشه میان دو توبه از جانب خداى متعال قرار دارد: یکى بازگشت خداوند مهربان به سوى بنده از سر رحمتش تا بنده را توفیق توبه دهد و دیگر، بازگشت خداى رحمان به بنده در اینکه او را بپذیرد و توبه‏اش را قبول نماید. البته بازگشتِ خداى مهربان به سوى بنده، از بازگشت بنده به سوى او بیشتر است: «إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ‏.»[۳]

این‏گونه خداشناسى، منطق قرآن و نهج‏البلاغه است؛ چنان‏که وقتى على (ع) براى فرزند خویش، حضرت مجتبى (ع) و همه فرزندان معنوى خویش از دعا و توبه سخن گفته و به بازگشت به خدا فراخوانده، چنین فرموده است:

وَاعْلَم أَنَّ الَّذِى بیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ قَد أذِنَ لَک فى الدُّعَاءِ، وَ تَکفَّلَ لَک بالإِجَابَهِ، وَ أَمَرَک أَنْ تَسألَهُ لِیُعطِیَک، وَ تَسْتَرْحِمَهُ لیرحَمَک، وَ لَمْ یَجْعَلْ بَینَک وَ بیْنَهُ مَن یَحْجُبُک عَنهُ، وَ لَم یُلجئک إلَى مَنْ یَشفَعُ لَک إلیهِ، وَ لَمْ یَمنَعْک إن أسَأتَ مِنَ التَّوبَهِ، وَ لَم یُعَاجلْک بالنِّقْمَهِ وَ لَم یُعَیّرْک بالإِنابهِ، وَ لَمْ یَفضَحْک حَیثُ الفَضیحَهُ بک أَوْلَى، وَ لَم یُشَدِدْ عَلَیک فى قَبُولِ الإِنَابَهِ، وَ لَمْ یُناقِشک بالجَریمَهِ، وَ لَمْ یُؤْیسْک مِنَ الرَّحمهِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَک عَنِ الذَّنب حَسَنَهً، وَ حَسَبَ سَیّئَتَک وَاحِدَهً، وَ حَسَبَ حَسَنتَک عَشراً، وَ فَتَحَ لک بَابَ المَتَاب، وَ بابَ الإِستِعْتَاب‏.[۴]

بدان خداوندى که گنجینه‏هاى آسمان و زمین در دست اوست، تو را در دعا رخصت داده و خود اجابت آن را برعهده گرفته و تو را فرموده که از او بخواهى تا عطایت کند، از او آمرزش‏طلبى تا بیامرزدت. میان تو و خود کسى را نگمارده تا تو را از وى باز دارد؛ تو را به کسى وانگذاشته که در نزد او شفاعت کند؛ اگر گناه کردى، از توبه منعت ننموده و در کیفرت شتاب نفرموده؛ چون به او بازگردى، سرزنشت نکند؛ آنجا که رسوا شدنت سزاست، پرده‏ات را ندرد؛ در پذیرفتن توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهت را نکشیده و از بخشایش نومیدت نگردانیده، بلکه بازگشتت را از گناه نیک شمرده و هر گناهت را یکى گرفته و هر کار نیکویت را ده به حساب آورده و درِ توبه را برایت بازگذارده و راه کسب خشنودى‏اش را گشوده.

انسان هرگونه خدا را بیابد، خود را آن‏سان مى‏سازد، تا عبد به خصلت معبود درآید. آنان که خداوند را خودکامه، خشن و بى‏قانون تصور مى‏کنند، حکومت، مدیریت، سیاست و روابط اجتماعى‏شان به همین رنگ درمى‏آید و آنان که خدایشان خدایى لطیف، رحمان و رحیم است‏که جز عدل نمى‏کند، به حکومت، مدیریت، سیاست و روابط اجتماعى مناسبِ این فهم‏رو مى‏کنند.

در آموزه‏هاى علوى، اهتمامى جدى در پیراستن اندیشه خداشناسى از فهم‏ها و تلقى‏هاى نادرست، و شناساندن خدایى است که ستون‏هاى دینش را بر عشق و دوستى خود بنیاد نهاده‏است:

إِنَّ هذا الإِسلامَ دِینُ اللهِ الَّذى اصطَفَاهُ لِنَفسِهِ، وَ اصطَنَعَهُ عَلَى عَینِهِ، وَ أصْفَاهُ خِیَرَهَ خَلقِهِ، وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ‏.[۵]

دین اسلام، دین خداست که آن را براى خود برگزید و به دیده عنایت خویش آن را پرورید و بهترین آفریدگان خود را مخصوصِ رساندن آن به مردمان گردانید و ستون‏هاى آن را بر دوستى خود استوار ساخت.

محور اندیشه دینى، خداشناسى است و اساس رسالت پیام‏آوران الهى این بوده است که انسان را با حقیقت هستى پیوند دهند و اندیشه خداباورى را به مردمان عرضه و ترویج و تثبیت کنند؛ زیرا خداباورى در معناى صحیحش چنان تحولى در همه شئون زندگى آدمیان‏ ایجاد مى‏کند که همه‏چیز را در جهت تعالى دگرگون مى‏سازد. خداباورى، شیفتگى، دلدادگى و حیرت در برابر عظمت حقیقت هستى، مبنایى شگفت و اساسى در زندگى آدمى دارد، اما انسان این امر اساسى را از یاد مى‏برد و از لطافت آن غافل مى‏شود و تکرار اسم خداوند تبدیل به صورتى لفظى مى‏شود و انسان از یاد مى‏برد که با چه حقیقت عظیمى مرتبط است. امیرمؤمنان على (ع) آدمیان را متوجه این امر کرده و فرموده است:

الحَمْدُ للهِ الَّذى أظهَرَ مِنْ آثَارِ سُلطَانِهِ وَ جَلالِ کبرِیائِهِ مَا حَیَّرَ مُقَلَ العُیُونِ مِن عَجَائِب قُدرَتِهِ‏.[۶]

سپاس و ستایش خدا را که نشانه‏هاى قدرت و عظمت خود را چنان هویدا کرده که دیده‏ها را از شگفتى قدرتش به حیرت آورده است!

الحَمدُ للهِ الَّذِى بَطَنَ خَفِیَّاتِ الأُمُورِ، وَ دَلَّتْ عَلَیهِ أَعلامُ الظُّهُورِ، وَامْتَنَعَ عَلَى عَینِ البَصیرِ، فَلا عَینُ مَن لَم یَرَهُ تُنکرُهُ، وَ لا قَلْبُ مَن أَثبتَهُ یُبصِرُهُ‏.[۷]

سپاس و ستایش براى خداوندى است که در عمق رازهاى پنهانِ هر جریانى حضور دارد، گرچه بر دیده هیچ دیده‏ورى نمى‏نشیند، اما تمامى پدیده‏هاى جهان درخش‏آسا، هستى‏اش را گواهند. بدین‏سان نه چشمى که او را نبیند، انکارش تواند کرد و نه قلبى که پذیراى اوست، راهى به دیدنش دارد.

الحَمدُ للهِ … وَالظَّاهِرِ فَلا شَی‏ءَ فَوقَهُ، وَالبَاطِنِ فَلا شَی‏ءَ دُونَهُ‏.[۸]

سپاس مخصوص خدایى است … که چنان آشکار است که چیزى از او آشکارتر نیست و آن‏چنان مخفى است که چیزى از او مخفى‏تر نیست!

هستى او پیداتر از هستى سایر اشیاست، زیرا هستى او به خود پیداست و هستى سایر اشیا بدو هویداست؛ چنان‏که فرموده است: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ‏»[۹] و نور به چیزى گویند که به خود پیدا و پیداکننده سایر اشیا باشد.

همه عالم به نور اوست پیدا کجا او گردد از عالم هویدا
زهى نادان که او خورشید تابان‏ به نور شمع جوید در بیابان‏[۱۰]

خداوند هم پیداست و هم پنهان. او در ذات خود پیدا، اما از حواس انسان پنهان است. پنهانى او از حواس انسان از ناحیه محدودیت حواس است، نه از ناحیه ذات او. وجود مساوى با ظهور است و هرچه وجود کامل‏تر و قوى باشد، ظاهرتر است و برعکس، هرچه ضعیف‏تر و با عدم مخلوطتر باشد، از خود و از غیر پنهان‏تر است. حواس ما به حکم محدودیتى که دارد، فقط قادر است موجودات مقید و محدود و داراى مثل و ضد را در خود منعکس کند. حواس ما از آن جهت رنگ‏ها، شکل‏ها، آوازها و غیر اینها را درک مى‏کند که به مکان و زمان‏محدود مى‏شوند، در یک‏جا هستند و در جایى دیگر نیستند، در یک زمان هستند و درزمانى‏دیگر نیستند؛ مثلًا اگر روشنى همیشه و همه‏جا به‏طور یکنواخت باشد، قابل احساس‏نیست. اگر یک آواز به‏طور مداوم و یکنواخت شنیده شود، هرگز شنیده نمى‏شود. ذات حق که صرف‏الوجود و فعلیت محض است و هیچ مکان و زمان او را محدود نمى‏کند، نسبت به حواس ما باطن است، اما او در ذات خود عین ظهور است و همان کمالِ ظهورش که ناشى از کمال وجودش است، سبب خفاى او از حواس ماست. جهت ظهور و جهت بطون در ذات او یکى است. او از آن جهت پنهان است که در نهایت پیدایى است، او از شدت ظهور در خفاست.[۱۱]

مَعَ کلِّ شَی‏ء لا بمُقَارَنَهٍ، وَ غَیرُ کلِّ شَی‏ءٍ لا بمُزَایَلَهٍ.[۱۲]

با هر چیز هست، اما قرین آن نیست؛ غیر از هر چیز است، اما جدا از آن نیست.

وَ إِنّهُ لَبکلِّ مَکانٍ، وَ فى کلِّ حِینٍ وَ أَوَانٍ، وَ مَعَ کلِّ إِنسٍ وَ جَانٍ‏.[۱۳]

و او در هر جا هست و در هر زمان، و با آدمیان است و با پریان.

الحَمْدُ للهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بخَلقِهِ، وَ بمُحدَثِ خَلقِهِ عَلَى أَزَلیَّتِهِ … وَالشَّاهِدِ لابمُمَاسَّهِ، وَالبَائِنِ لابترَاخِى مَسَافَهٍ، وَالظَّاهِرِ لابرُؤیَه، وَالبَاطِنِ لابلَطَافَه. بَانَ مِنَ‏الأَشَیاءِ بالقَهرِ لَهَا وَ القُدْرَهِ عَلَیْهَا؛ وَ بانَتِ الأَشْیَاءُ مِنْهُ بالخُضُوعِ لَهُ وَالرُّجُوعِ إِلَیهِ‏.[۱۴]

سپاس و ستایش خدایى را که به آفرینش خویش بر هستى خود راهنماست وآفریده‏هاى نو به نو بر ازلیت وى گواه است …! همراه هر چیزى است، نه‏چنان‏که آن را بساید؛ و جدا از آن است، نه آنکه مسافتى در میان آید. آشکاراست، نه به دیدار؛ نهان است، نه ناپدیدار. از چیزها جداست، چه بر آنها چیره و تواناست؛ و هر چیز جز اوست، که در برابر او خاضع است و بازگشتش به‏خداست.

خداى سبحان در عین آنکه نامحدود و بى‏کران است، با هر چیزى هست، اما در او حلول نمى‏کند. او نامحدود است، ولى با هر محدودى هست. او قیم هر محدودى است، ولى با هیچ چیز قرین و متحد نیست. اگر با موجودات نباشد، محدود خواهد بود، و اگر با موجودات قرین باشد، باز محدود خواهد بود. پس، لازمه ازلیت حق این است که با هر چیز باشد، ولى قرین او نباشد؛ خارج از هر چیز باشد، ولى جدا از آن نباشد.[۱۵] خداوند با همه موجودات معیت دارد. معیت خداوند، معیت قیومیت است و او قیوم موجودات مى‏باشد. معیت وجود با موجود، مانند معیت صاحب سایه با سایه است. وجود استقلالى براى هیچ موجودى متصور نیست و غیر او وجودى نیست مگر به اعتبار، و همه چیز وجودى اعتبارى دارد.

ما عدم‏هاییم و هستى‏هاى ما تو وجود مُطلقى فَإِنَّى نُما
ما همه شیران ولى شیر عَلَم‏ حمله‏شان از باد باشد دم به دم‏
حمله‏شان پیداست و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گُم مباد
باد ما و بود ما از دادِ توست‏ هستى ما جمله از ایجاد توست‏[۱۶]

اگر انسان خدا را این‏چنین نزدیک و لطیف و قیوم همه چیز ببیند، در برابر عظمت حق، سر تسلیم فرود مى‏آورد و در همه وجوه زندگى، از راه بندگى حق عمل مى‏کند.

۲) خداشناسى در عینیت زندگى‏

در نگاه توحیدى على (ع)، عالم جلوه خداست و همه موجودات و مخلوقات، جلوه‏گر عظمت و قدرت خداوندند.

الحَمْدُ للهِ المُتجلّى لِخَلقِهِ بخَلقِهِ‏.[۱۷]

سپاس و ستایش خداى را که به آفرینش مخلوقاتش بر آفریدگان خود نمودار است!

اگر انسان خدا را به درستى باور کند و حضور او را در همه‏جا بپذیرد و گستره نعمت او را ببیند و در مقابل عظمت قدرت الهى سر فرود آورد و به او دل بسپارد، به محکم‏ترین تکیه‏گاه پناه مى‏برد و به آرامش حقیقى مى‏رسد و هرگز گردن‏کشى و گردن‏فرازى نمى‏کند و در راه درست گام برمى‏دارد. این‏گونه است که خداشناسى در عینیت زندگى معنا مى‏یابد.

وَ لَو فَکرُوا فى عَظِیمِ القُدرَهِ، وَ جَسِیمِ النّعمهِ لَرَجَعُوا إلَى الطَّرِیقِ‏.[۱۸]

و اگر در بزرگى قدرت و کلانى نعمت او مى‏اندیشیدند، به راه راست باز مى‏گشتند.

خداشناسى در عینیت زندگى جلوه‏هایى دارد که بدان‏ها شناخته مى‏شود که به مواردى از آنها اشاره مى‏گردد.

یک. امنیت روحى‏

هر چه یاد خدا در دل آدمى بیشتر بنشیند و هر چه عظمت حق در جان انسان بیشتر جلوه کند، روح آدمى فربه‏تر مى‏شود و انسان از امور دنیایى که مایه اضطراب و تشویش است، آزاد مى‏شود و از آنچه موجب حقارت و پستى است، نجات مى‏یابد.

عَظُمَ الخَالِقُ فى أَنفُسِهمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فى أَعیُنهم‏.[۱۹]

آفریدگار در جان آنان بزرگ بود، پس، هر چه جز اوست، در دیده‏هایشان خُرد نمود.

شایسته است که انسان چنین باشد:

إِنَّ مِن حَقِّ مَن عَظُمَ جَلالُ اللهِ سُبْحانَهُ فى نَفسِهِ، وَ جَلَّ مَوضِعُهُ مِنْ قَلبهِ أَن یَصغُرَ عِندَهُ لِعِظَمِ ذلِک کلُّ مَا سِوَاهُ‏.[۲۰]

کسى که جلال خداى سبحان در دیده جان او و منزلتش در دل او بزرگ آید، سزاست که به‏خاطر این بزرگى هر چه جز خداست، نزد او خُرد نماید.

انسانى که عظمت خداوند در جانش بنشیند، به چنان امنیت روحى دست مى‏یابد که در سختى‏ها و تنگناها، و خوشى‏ها و گشایش‏ها خود را نمى‏بازد و از مسیر درست بیرون نمى‏رود، چنان‏که امام على (ع) آن را این‏گونه مشخص کرده است:

فى الزَّلازِلِ وَقُورٌ، وَ فى المَکارِهِ صَبُورٌ، وَ فى الرَّخاءِ شَکُورٌ. لا یَحِیفُ عَلى مَن یُبْغِضُ، وَ لا یَأْثَمُ فِیمَنْ یُحِبُ‏.[۲۱]

در پیشامدهاى زیر و رو کننده آرام و استوار، و در ناخوشایندى‏ها بسى پایدار، و در روزگار آسایش بسى سپاسگزار. بر کسى که دشمن دارد، به بیراهه ستم نرود، و درباره کسى که دوست دارد، به گناه آلوده نشود.

دو. نفى گردن‏فرازى و گردن‏کشى‏

چون آدمى به مقام بندگى خویش رو کند و عظمت حق جانش را لبریز سازد، دیگر جایى براى گردن‏فرازى و گردن‏کشى نمى‏ماند. تجبر و تکبر انسان از آن است که توهم خدایى مى‏کند و سر بر آستان حق نمى‏ساید، ولى چنانچه از این توهم خارج شود، هر چه در مقام بندگى بالاتر رود، از تجبر و تکبر دورتر مى‏گردد.

وَ إِنَّهُ لایَنبَغِى لِمَن عَرَفَ عَظَمَهَ اللهِ أن یَتَعَظَّمَ، فَإِنَّ رِفعَهَ الَّذِینَ یَعلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ یَتواضَعُوا لَهُ، وَ سَلامَهَ الَّذِینَ یَعلَمُونَ مَا قُدرَتُهُ أَن یَسْتَسْلِمُوا لَهُ‏.[۲۲]

بى‏گمان آن‏که عظمت خدا را داند، سزاوار نیست خود را بزرگ خواند. بلندى قدر کسانى که بزرگى پروردگار را مى‏دانند، در این است که در برابر او فروتنى کنند، و سلامت آنان‏که مى‏دانند قدرت او تا کجاست، در آن است که به فرمانش گردن نهند.

سه. توجیه مسئولیت انسانى‏

احساس حضور در محضر خدا، انسان را نسبت به خود و دیگران، نسبت به روش و رفتارش مسئول مى‏سازد؛ مسئولیتى که در هر شرایطى برقرار مى‏ماند و تابع عوارض بیرونى نمى‏باشد.

قَد عَلِمَ السَّرَائِرَ، وَ خَبرَ الضَّمَائِرَ، لَهُ الإِحَاطَهُ بکلِّ شَی‏ء، وَالغَلَبَهُ لِکلِّ شَی‏ء، وَالقُوَّهُ عَلَى کلِّ شَی‏ء.[۲۳]

به رازها دانا و بر درون‏ها بیناست. بر هر چیز احاطه دارد، و چیرگى او بر همه چیز است، و بر هر چیز تواناست.

در اندیشه امام على (ع) اعتقاد به خدا و باور به توحید چنان مسئولیت‏آور است که انسان حقوق مردمان را چون حقوق الهى پاس مى‏دارد؛ زیرا حقوق انسانى در بنیاد توحید و یکتاپرستى پیوند خورده است.

وَ شَدَّ بالإِخلاصِ وَالتَّوحیدِ حُقُوقَ المُسلِمِینَ فى مَعَاقِدِها.[۲۴]

و] خداوند [حقوق مسلمانان را با اخلاص و یکتاپرستى پیوند داده است.

چهار. وارستگى و پرواپیشگى‏

باور به خدا آدمى را پرواپیشه و حرمت‏نگه‏دار مى‏سازد. هر چه این باور عمیق‏تر باشد، وارستگى انسان از پستى و آلودگى، تجاوز و تعدى، و حرکت انسان داخل مرزها و حریم‏هاى الهى و انسانى در آشکار و نهان بیشتر خواهد بود.

اتَّقُوا مَعَاصى اللهِ فى الخَلَوَاتِ فَإنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الحاکمُ‏.[۲۵]

از نافرمانى خدا در نهان‏ها بپرهیزید، زیرا آن‏که بیننده و گواه است، خود داورى‏کننده است.

وَ لا تَهتِکوا أَستَارَکم عِندَ مَن یَعلَمُ أَسْرَارَکمْ‏.[۲۶]

و نزد آن‏کس که مى‏داند نهانِ شما را] از شما بهتر [پرده‏درى نکنید.

فَاتَّقُوا اللهَ الَّذِى أَنتُمْ بعَیْنهِ‏.[۲۷]

پس، پروا کنید از خدایى که بر کارهاى شما بیناست!

پنج. عدالت‏پیشگى و ظلم‏ستیزى‏

آن‏که به خدا ایمان دارد، دست به ستم نمى‏گشاید و به عدالت اهتمام مى‏ورزد؛ زیرا مى‏داند خداوند، عدالت پیشگان را دوست دارد و از ظلم و ظالمان بیزار است. هیچ‏چیز چون ستم و ستمگرى موجب دگرگونى نعمت و شتاب در کیفر نمى‏شود.

أَنْصِفِ اللهَ وَ أَنصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفسِک وَ مِنْ خَاصَّهِ أَهلِک وَ مَنْ لَک فِیهِ هَوًى مِنْ رَعِیَّتِک، فَإِنَّک إِلّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ، وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللهِ کانَ اللهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ، وَ کَانَ لِلّهِ حَرْباً حَتّى یَنْزعَ وَ یَتُوبَ‏.[۲۸]

از جانب خودت و خاندان ویژه‏ات، و از جانب هرکس از شهروندانت که به او گرایش و وابستگى دارى، دادِ خدا و مردم را بده، زیرا اگر چنین نکنى ستم کرده‏اى. و هرکه به بندگان خدا ستم کند، خداوند به جاى بندگانش به دادستانى از او برخیزد، و دلیل او را [در دادگاه دادگرى‏] باطل و نابود سازد، و او با خدا پیوسته در جنگ باشد تا آنکه دست بکشد و توبه آرد و [جبران نماید].

وَ لَیْسَ شَی‏ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْییر نِعمهِ اللهِ وَ تَعجیل نِقْمَتِهِ مِنْ إقَامَهٍ عَلَى ظُلمٍ.[۲۹]

و هیچ‏چیز چون بنیاد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد، و کیفر او را نزدیک نیارد.

شش. استقامت و پایدارى‏

انس به حق، غربت آدمى را مى‏زداید، وحشت او را از هر جهت زایل مى‏سازد، و وى را به قوت حق قوى و بااستقامت و پایدار مى‏کند. هیچ‏چیز مانند یاد حق و تکیه به خدا در سختى‏ها و مشکلات، انسان را استوار و راسخ نمى‏سازد و توانایى نمى‏بخشد.

اللّهُمَّ إِنَّک آنَسُ الآنِسِینَ لإِوْلِیائِک، و أَحْضَرُهُمْ بالکِفَایَهِ لِلمُتَوَکّلینَ عَلَیک.[۳۰]

خدایا! تو از همه همدمان، با دوستانت بیشتر همدمى و براى کسانى که کار خود را به تو واگذارده‏اند، از هرکس کاردان‏ترى.

إِنْ أَوحَشَتْهُمُ الغُرْبَهُ آنَسَهُمْ ذِکرُک، وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَیْهمُ المَصَائِبُ لَجَأُوا إِلَى الإِسْتِجَارَه بک، عِلْمَاً بأَنَّ أَزِمَّهَ الأُمُورِ بیَدِک، وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِک‏.[۳۱]

اگر غربتشان به وحشت اندازد، یادِ تو آنان را آرام سازد؛ و اگر مصیبت‏ها بر آنان فرو بارد، به تو پناه آرند و رو به درگاهِ تو دارند، چه مى‏دانند سررشته کارها به دست توست، و سرچشمه کارها از قانونمندى حاکم بر هستى برپا شده از جانب توست.

هفت. آزادى و آزادى گرایى‏

ایمان به خدا ضامن آزادى آدمى از غیر خداست. تا زمانى که انسان به حقیقت هستى روى نکند و دل به خدا نبندد، در بندگى غیر خدا به‏سر مى‏برد و طعم آزادى حقیقى را نمى‏چشد. انسان، آزاد از غیر خدا آفریده شده و شایسته نیست جز در برابر خدا سر خم کند و گوهر آزادى و آزادگى خود را ارزان بفروشد؛ تلاش پیام‏آوران الهى این بوده است که آدمى را از دام بت‏ها و هر معبودى جز خدا نجات دهند و به بندگى حق، یعنى آزادى مطلق برسانند.

فَبَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ بالحَقّ لِیُخْرجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَهِ الأَوْثَانِ إِلَى عِبادَتِهِ، وَ مِنْ طَاعَهِ الشَّیْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ‏.[۳۲]

پس خدا، محمد را به حق برانگیخت، تا بندگانش را از پرستش بتان بیرون آرد و به عبادت او درآوَرَد، و از پیروى شیطان برهانَد، و به اطاعت خدا راه نماید.

وَ لاتَکنْ عَبْدَ غَیْرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللهُ حُرّاً.[۳۳]

بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.

 

 

 

[۱] . مطهرى، جاذبه و دافعه على*، ص ۱۶۶- ۱۶۵٫

[۲] . توبه: ۱۱۸٫

[۳] . بقره: ۳۷ و ۵۴؛ نیز بنگرید به: طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۱۳۳؛ ج ۴، ص ۲۴۵؛ ج ۹، ص ۴۰۱٫

[۴] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۳۱٫

[۵] . همان، خطبه ۱۹۸٫

[۶] . همان، خطبه ۱۹۵٫

[۷] . همان، خطبه ۴۹٫

[۸] . همان، خطبه ۹۶٫

[۹] . خدا نور آسمان‏ها و زمین است.( نور( ۲۴): ۳۵)

[۱۰] . الفیض الکاشانى، کلمات مکنونه من علوم اهل الحکمه و المعرفه، ص ۸٫

[۱۱] . مطهرى، سیرى در نهج‏البلاغه، ص ۶۷- ۶۵٫

[۱۲] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱٫

[۱۳] . همان، خطبه ۱۹۵٫

[۱۴] . همان، خطبه ۱۵۲٫

[۱۵] . جوادى آملى، حکمت نظرى و عملى در نهج‏البلاغه، ص ۹۱٫

[۱۶] . مولوى بلخى، مثنوى معنوى، دفتر اول، ابیات ۶۰۵- ۶۰۲٫

[۱۷] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۰۸٫

[۱۸] . همان، خطبه ۱۸۵٫

[۱۹] . همان، خطبه ۱۹۳٫

[۲۰] . همان، خطبه ۲۱۶٫

[۲۱] . همان، خطبه ۱۹۳٫

[۲۲] . همان، خطبه ۱۴۷٫

[۲۳] . همان، خطبه ۸۶٫

[۲۴] . همان، خطبه ۱۶۷٫

[۲۵] . همان، حکمت ۳۲۴٫

[۲۶] . همان، خطبه ۲۰۳٫

[۲۷] . همان، خطبه ۱۸۳٫

[۲۸] . همان، نامه ۵۳٫

[۲۹] . همان.

[۳۰] . همان، خطبه ۲۲۷٫

[۳۱] . همان.

[۳۲] . همان، خطبه ۱۴۷٫

[۳۳] . همان، نامه ۳۱٫

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


− 7 = هیچ

تمام حقوق این سایت برای © 2017 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی