آشنایى با نهج ‏البلاغه‏

آشنايى با نهج ‏البلاغه‏

۱) عنوان «نهج ‏البلاغه»

«نهج‏البلاغه» عنوان کتابى است که در فرهنگ اسلامى، به‏سان آفتاب نیمروز مى‏درخشد؛ و همچون صدفى مشحون به گوهرهایى از حکمت‏هاى عالى است.[۱] این عنوان را شریف رضى بر منتخبى از خطبه‏ها و مواعظ، نامه‏ها و عهدنامه‏ها و کلمات کوتاه و قصار امیرمؤمنان على (ع) انتخاب کرد.[۲]

«نهج‏البلاغه»، یعنى راه روشنِ بلاغت. گردآورنده آن (شریف رضى) در وجه تسمیه این گنجینه گران‏قدر چنین اظهار داشته است:

پس از تمام شدن، چنین دیدم که نامش را نهج‏البلاغه بگذارم؛ زیرا این کتاب درهاى بلاغت و سخنورى را به روى بیننده خود مى‏گشاید و خواسته‏هایش را به او نزدیک مى‏سازد. هم دانشمند و دانشجو را بدان نیاز است، و هم مطلوب سخنور و پارسا در آن وجود دارد.[۳]

شریف رضى مناسب‏ترین عنوان را براى این کتاب جاودان برگزید. شیخ محمد عبده- عالم بزرگ اهل سنت- در مقدمه‏اى که بر شرح خود بر نهج‏البلاغه نوشته است، راجع به این عنوان مى‏نویسد:

این کتاب جلیل، مجموعه‏اى است از سخنان سید و مولاى ما، امیرمؤمنان، على بن ابى‏طالب (کرّم الله وَجهه‏)، که سید شریف رضى از سخنان متفرق آن حضرت، گزینش و گردآورى کرده و نام آن را نهج‏البلاغه نهاده است. من اسمى مناسب‏تر و شایسته‏تر از این، که بر معناى آن دلالت کند، سراغ ندارم، و بیشتر از آنچه این اسم بر آن دلالت دارد، نمى‏توانم آن را توصیف کنم.[۴]

نامى که شریف رضى بر این مجموعه نهاد، گویاى وجهى از کلمات على (ع) بود که او را سخت مجذوب و شیفته مى‏ساخت و این وجه نهج‏البلاغه، یعنى فصاحت و بلاغت کلام و نفوذ آن تا عمق جان، هر کسى را متحیر مى‏سازد. استاد مطهرى دراین‏باره مى‏نویسد:

سید رضى شیفته سخنان على (ع) بوده است. او مردى ادیب، شاعر و سخن‏شناس بود. … سید رضى به‏خاطر همین شیفتگى که به ادب عموماً و به کلمات على (ع) خصوصاً داشته، بیشتر از زاویه فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولى مى‏نگریسته است. به همین جهت در انتخاب آنها این خصوصیت را در نظر گرفته است، یعنى آن قسمت‏ها که از جنبه بلاغت برجستگى خاصى داشته، بیشتر نظرش را جلب مى‏کرده است. ازاین‏رو، نام مجموعه منتخب خویش را «نهج‏البلاغه» نهاده است.[۵]

البته آنچه شریف رضى از بیانات و مکتوبات امیرمؤمنان، على (ع) گردآورده و آن را نهج‏البلاغه نامیده است، تنها راه روشن بلاغت نیست، بلکه ترجمانى از قرآن و آموزه‏هاى‏ نبوى و راه روشن هدایت است.

۲) عصر گردآورى نهج‏البلاغه‏

نهج‏البلاغه در سال ۴۰۰ ق گردآورى شده است؛ عصرى که از نظر فرهنگى، برجسته و ویژه است. این عصر مصادف با دوره سوم خلافت عباسیان مى‏باشد که پس از دو دوره تحولات بزرگ سیاسى، شکل گرفت و این دوره، روزگار تحول‏هاى فرهنگى است.

یک. روزگار تحولات سیاسى بزرگ‏

دوره نخست خلافت عباسیان، از سال ۱۳۲ تا ۲۳۲ ق است، که دوره تثبیت و تحکیم قدرت سیاسى نظامى آنان بشمار مى‏آید. در این دوره، عباسیان به قلع و قمع مخالفان پرداختند و استبدادى خشن، همچون امویان را شکل دادند و سلطه‏گرى نمودند.[۶]

دوره دوم خلافت عباسیان، از سال ۲۳۲ تا ۳۳۴ ق است، که دوره حاکمیت قشرى‏گرى و سرکوب اندیشه‏ورزى است. در این دوره، اندیشه به بند کشیده شد و آزادى فکر به ضعف و فتور گرایید. معتزله و شیعه سخت تحت تعقیب و شکنجه قرار گرفتند و مردم از ترس جان، به پنهان داشتن اندیشه‏هاى خود اقدام کردند.[۷] در این دوره، جمود، قشرى‏گرى و ظاهرگرایى بر جامعه حاکم شد و استبداد به خشن‏ترین شکل ظهور یافت.

دوره سوم خلافت عباسیان، از سال ۳۳۴ تا ۴۴۷ ق است که با ورود معزالدوله، احمد بن بویه به دستگاه خلافت عباسى و دگرگون شدن قدرت عباسیان و پیدایش فضاى سیاسى جدید شکل گرفت.[۸]

با حضور و قدرت‏گیرى دیلمیان در بغداد، کار حکومت عباسى صورتى جدید به خود گرفت. خلفا سلطنت مى‏کردند، اما حکومت و اداره امور در اختیار آل‏بویه بود. خلفا در ظاهر حکومت‏ مى‏کردند، و با املاک و درآمدِ اختصاصى و مقررى‏اى که از دولت مى‏گرفتند زندگى مى‏گذراند.[۹]

بدین‏ترتیب، با تسلط آل‏بویه بر مرکز خلافت و حاکمیت عملى آنان، اوضاع سیاسى اجتماعى شیعه تغییر یافت و شیعیان پس از یک دوره طولانى سراسر حرمان، در عرصه اجتماعى امکان ظهور یافتند.[۱۰] این اوضاع جدید، فضایى نسبتاً مناسب براى رشد معارف و اندیشه‏هاى شیعه فراهم نمود.[۱۱]

دو. روزگارى نو در عرصه فرهنگى‏

در دوره سوم، بند از زبان‏ها برداشته شد و گروه‏ها و مذاهب مختلف، معتقدات خود را بدون ترس بیان داشتند، و به‏طور نسبى امنیتى فرهنگى فراهم شد، به‏گونه‏اى‏که کمتر کسى با زبان تعصب دینى به دیگرى هجوم مى‏برد.[۱۲] این فضاى فرهنگى که متأثر از تفکر شیعى آل‏بویه بود، موجب شد تا دانش در عرصه‏هاى گوناگون رشد یابد.

سیاست قرن چهارم، بر گسترش تشیع در بغداد و دیگر بلاد استوار بود، اما تا آنجا که به حاکمیت شیعیان نینجامید، جز در جاهایى که حکومت در دست علویان بود،[۱۳] لازم بود شریف رضى از این فضاى سیاسى پیش آمده بیشترین بهره را در راستاى ترویج اندیشه شیعى و معارف آن ببرد، علاوه بر اینکه اوضاع علمى قرن چهارم نیز مساعدترین اوضاع بود- چنان‏که این دوران را دوره زرین تاریخ اسلام از نظر پیشرفت دانش و فرهنگ شمرده‏اند- وجود دانشمندان بى‏شمار در این دوره، حتى در منصب وزارت، مانند: ابوعلى سینا، خوارزمى، صاحب بن عباد، ابن‏العمید، شاپور بن اردشیر و مُهَلَّبى، و ظهور دانشگاه‏ها و کتابخانه‏هاى بسیار بزرگ در کنار مساجد، وجود فقیهان، متکلمان و فیلسوفان بزرگ، کثرت ادیبان و شاعران و تألیف‏کتاب‏هاى بسیار در موضوعات متعدد علمى، همه گواه این مدعاست.[۱۴] در این دوره، اوضاع مباحثات علمى و ارائه اندیشه‏ها مهیاتر گشت و مدارس، کتابخانه‏ها و دارالعلم‏ها رونقى شگفت یافت.[۱۵]

عضدالدوله دیلمى، دانش و اهل آن را دوست مى‏داشت و براى فقیهان، محدثان، متکلمان، مفسران، نحویان، شاعران، نسب‏شناسان، پزشکان، ریاضى‏دانان و مهندسان، حقوق تعیین کرده بود. او خود نیز به تحصیل علم مى‏پرداخت و اوقاتى را صرف ادب مى‏کرد.[۱۶]

البته این روحیه بر مبناى حق‏مدارى، عدالت‏خواهى و فرهیختگى نبود، بلکه بیشتر گرایشى قدرت‏مدارانه و رقابت‏جویانه بود؛ چنان‏که هرگاه حق و عدالت با قدرت‏طلبى آنان تعارض مى‏یافت، این حق و عدالت بود که فداى قدرت مى‏گردید، تا آنجا که عده‏اى از بزرگان سادات و دانشمندان، از جمله: ابواحمد حسین بن موسى، پدر شریف رضى، در سال ۳۶۹ ق به فرمان عضدالدوله دیلمى بازداشت شدند و به فارس تبعید گردیدند.[۱۷]

اما در کل، قرن چهارم هجرى- روزگار شریف رضى و عصر تألیف نهج‏البلاغه- قرنى پرتلاطم و داراى فراز و نشیب بسیار و تحولات علمى بى‏نظیر است؛ چنان‏که آدم متز (دانشمند و شرق‏شناس معاصر سوئیسى) آن را دوره رنسانسِ اسلام نامیده است. از یک‏سو در قرن چهارم، یکى از بزرگ‏ترین امپراتورى‏ها، یعنى خلافت عباسى گرفتار تجزیه شد و از سوى دیگر، حکومت‏هاى محلى مقتدر در ممالک مختلف اسلامى نشر و نما یافتند. در این دوران، در نتیجه امتزاج تمدن‏هاى قدیم و ظهور ظرفیت‏ها و قابلیت‏هاى فکرى و عملى فرهنگ اسلامى، تمدن اسلامى به نقطه اوج خود رسید و نیازهاى جدید اجتماعى، از سویى چاره‏گران و اندیشمندان را به احیاى میراث‏هاى قدیم و از طرفى، به آفرینش طریقه‏هاى جدید در ادب، حکمت، سیاست، مملکت‏دارى، آداب معیشت و جنگ و عمران کشاند. در واقع،با کاهش نسبى و تدریجى تسلط مطلق خلافت عباسى، ملل، اقوام، گروه‏ها و افراد، امکان شکوفایى استعدادها و بارورى اندیشه‏ها را یافتند.[۱۸] آنگاه در این اوضاع و احوال، اثرى بى‏نظیر (نهج‏البلاغه) به دست شخصیتى بى‏بدیل ظهور یافت.

۳) گردآورنده نهج‏البلاغه‏

گردآورنده نهج‏البلاغه، ابوالحسن محمد بن حسین موسوى، معروف به سید رضى و شریف‏رضى است. وى در سال ۳۵۹ ق، در نیمه دوم سده چهارم دیده به جهان گشود و در سال ۴۰۶ ق، در اوایل قرن پنجم به سوى دار باقى شتافت.

یک. جایگاه خانوادگى سید رضى‏

وى از وجوه مختلفِ شخصیتى، یعنى وراثت، تربیت، کرامت و عزت، معرفت و حکمت، انسانى کم‏نظیر است. او در خاندانى برجسته از خاندان علویان بغداد متولد گشت. هم از جانب پدر، و هم از جانب مادر، نسبى بس شریف داشت. نسبش از سوى پدر با پنج واسطه به امام هفتم، حضرت موسى بن جعفر (ع) و از سوى مادر با شش واسطه به امام چهارم، حضرت على بن الحسین (ع) مى‏رسد.[۱۹] ازاین‏رو، بهاءالدوله دیلمى او را به ذى‏الحسبین و شریف رضى ملقب نمود.[۲۰]

دو. نبوغ و استعداد سید رضى‏

سید رضى از اوان کودکى همراه برادرش، سید مرتضى به تحصیل علوم مقدماتى پرداخت و هوش سرشار و استعداد کم‏نظیر خود را در عرصه‏هاى مختلف ظاهر ساخت. بیش از ده سال از سن شریف رضى نگذشته بود که به سرودن شعر پرداخت و چنان قریحه‏اى از خود نشان داد که سابقه نداشت. سید رضى از همان زمانى که به محضر اساتید بزرگ روزگار خود راه یافت، شگفتى آنان را برانگیخت و همگان را به تحسین واداشت. او در بیست سالگى در تمام‏ علوم متداول عصر خویش سرآمد شده بود.[۲۱]

سه. فضایل و کمالات سید رضى‏

سید رضى در عزت نَفْس، سخاوت، پایبندى به امور شرعى، پرهیز از تملق، پارسایى و پرواپیشگى، در روزگار خود کم‏نظیر بود. از هیچ‏کس صله و جوایز شعر نپذیرفت و چند بار بخشش‏ها و جوایز بهاءالدوله دیلمى را مسترد کرد و حتى صله شعر را از پدرش، آن‏هم در نه سالگى قبول نکرد.[۲۲]

روح آزادگى در سید رضى چنان بود که با ابواسحاق صابى غیر مسلمان- از ادیبان و کاتبان برجسته قرن پنجم هجرى که بر آیین صابئین‏[۲۳] بود[۲۴]– رابطه‏اى صمیمى داشت و میان آن‏دو، مراودات و مراسلات علمى و ادبى صورت مى‏گرفت؛[۲۵] و زمانى که او درگذشت، سیدرضى در قصیده‏اى عالى و بسیار حزن‏انگیز او را مرثیه گفت.[۲۶]

بعضى‏ها از این مرثیه‏سرایى برآشفتند و سید رضى را سرزنش کردند که شخصى چون او، از دودمان پیامبر، کسى چون ابواسحاق صابى کافر را مرثیه مى‏گوید و از فقدان او چنین مى‏نالد! ولى سید رضى گفت: «من فضل و کمال او را ستوده‏ام، نه جسم و بدنش را!»[۲۷]

چهار. مقام علمى و ادبى سید رضى‏

اشعار سید رضى از چنان روانى و زیبایى در الفاظ، و وزانت و متانت در معانى برخوردار است‏که همگان را به شگفتى واداشته است. او در اشعار خود، بدون تکلف، صنایع ادبى را به خدمت گرفته و با کمترین الفاظ، والاترین معانى را ابلاغ کرده است. موسیقى شعر او، سحرانگیز است و طنین امواج آن، درون جان نفوذ مى‏کند و اثرى عمیق باقى مى‏گذارد.[۲۸] ثعالبى، ادیب معاصر سید رضى (درگذشته به سال ۴۲۹ ق) درباره او چنین مى‏نویسد:

او اینک نابغه دوران و نجیب‏ترین بزرگان عراق، و در عین شرافت نسب و افتخار حسب، مزین به ادبى نمایان، فضلى تابان و بهره‏اى وافر از تمام خوبى‏ها و نیکویى‏هاست. از این گذشته، او سرآمد شاعرانى است که از دودمان ابوطالب برخاسته‏اند، چه گذشتگان و چه معاصران. با آنکه در میان آنان شاعران مبتکر و نوآورى چون: حِمّانى، ابن‏طباطبا، ابن‏ناصر و جز ایشان بسیار بوده‏اند، اما اگر بگویم او سرآمد شاعران قریش است، گزافه نگفته‏ام، که گواه صادق آن، اشعار اوست که این ادعا را مى‏توان با مراجعه بدان‏ها دریافت؛ اشعارى عالى و استوار، خالى از سستى و عوار، که در عین روانى، محکم است و با متانت، داراى معانى نغز و بلند، و چونان میوه رسیده و با طراوت.[۲۹]

سید رضى گذشته از مقام والایى که در علوم اسلامى و فرهنگ دینى داشت، هنوز بیست بهار عمر را سپرى نکرده بود که در عرصه ادبیات عرب، یکه‏تاز میدان و مایه مباهات همگان شد و در نظم و نثر شگفتى‏ها آفرید. او در انواع شعر هنرنمایى مى‏کرد، اشعارش دست به دست مى‏گشت و آن را مى‏خواندند و در شگفتى فرو مى‏رفتند و اشعارش را به یاد مى‏سپردند. بسیارى از بزرگان علم و ادب و سیاست به اشعار سید رضى علاقه بسیار نشان مى‏دادند و آنها را حفظ مى‏کردند.[۳۰]

نقل کرده‏اند که صاحب بن عَبّاد، ادیب بى‏بدیل و نادره دوران در ادب، سخن‏شناسى و نویسندگى،[۳۱] با قطعه‏اى از اشعار سید رضى روبه‏رو شد و چنان شیفته گردید که کسى را به‏ دادفرستاد تا از روى دیوان سید رضى نسخه‏اى بردارد و براى او ببرد. این واقعه در سال ۳۸۵ ق بود که سید رضى ۲۶ سال بیشتر نداشت.[۳۲] نیز تقیه دختر سیف‏الدوله (درگذشته سال ۳۹۹ ق) چنان شیفته اشعار سید رضى شده بود که کسى را از مصر به بغداد فرستاد تا از دیوان وى نسخه‏اى بردارد و برایش ببرد.[۳۳] تمامى اینها جلوه‏اى کوچک از شخصیت والاى شریف رضى است. سید رضى شعر و شاعرى را براى خود مایه افتخار و شرافت نمى‏دانست، بلکه آن را وسیله‏اى براى پیشبرد مقاصد خود به‏کار مى‏گرفت؛ چنان‏که در اشعارش بدان تصریح کرده است.[۳۴]

شریف رضى از نظر جایگاه علمى، مقامى بس رفیع داشت و علم را در خدمت آرمان‏هاى بلند خویش مى‏انگاشت، که آثار او خود گواه این امر است.

پنج. تألیفات و تصنیفات سید رضى‏

سید رضى با وجود گرفتارى‏هاى بسیارِ سیاسى، اجتماعى و فرهنگى، و با وجود مشاغل مهم، حساس و وقت‏گیرى همچون: نقابت طالبیان،[۳۵] امارت حج‏[۳۶] و نظارت دیوان مَظالم‏[۳۷] درعمر ۴۷ ساله خویش، آثارى بس مهم برجا گذاشته است که هر یک در نوع خود، ممتاز و حائز اهمیتى بسیار است، که البته برخى از آنها به‏جا مانده و بسیارى از آنها از میان رفته، که جز نام و نشانى از آنها در دست نیست. آنچه باقى مانده، برهانى قاطع در اثبات فضل، کمال، عمق اندیشه و تبحر وى در عرصه‏هاى گوناگون علم و ادب است؛ از جمله:حقائق التأویل فى متشابه التنزیل، مجازات الآثار النبویّه، دیوان الشریف الرضى.[۳۸]

اما مهم‏ترین و گران‏سنگ‏ترین اثر سید رضى، که هیچ کتابى پس از قرآن کریم به والایى، شیوایى، گران‏مایگى و جاودانگى آن نمى‏رسد، نهج‏البلاغه است.

شش. وفات سید رضى‏

شریف رضى روز یکشنبه، ششم محرم سال ۴۰۶ ق، زندگى پر برکت خویش را به پایان برد.[۳۹] وزیر ابوغالب فخرالملک و سایر وزرا و اعیان و اشراف و قضات، همگى با پاى برهنه به‏رسم عزا در خانه او حضور یافتند. بر جنازه او فخرالملک نماز گزارد و در همان منزل به‏خاک سپرده شد. سپس، او را به کربلا بردند و در کنار قبر پدرش، حسین بن موسى دفن‏کردند.[۴۰]

۴) انگیزه گردآورى نهج‏البلاغه‏

شریف رضى در مقدمه نهج‏البلاغه انگیزه جمع‏آورى خود را چنین بیان کرده است:

در آغاز جوانى و طراوت زندگانى، به تألیف کتابى در خصایص و ویژگى‏هاى ائمه دست زدم که مشتمل بر خبرهاى جالب و سخنان برجسته‏ آنان بود. انگیزه این عمل را در آغاز کتاب یادآور شده‏ام و آن را آغاز سخن قرار داده‏ام.[۴۱] پس از گردآورى خصایص امیرمؤمنان (ع)، موانع ایام مرا از تمام کردن باقى کتاب بازداشت. آن کتاب را به باب‏ها و فصل‏هایى مختلف تقسیم کرده بودم و در پایان آن، فصلى بود که سخنان کوتاه امام (ع) در زمینه مواعظ، حِکم، امثال و آداب نقل شده از او را- به جز خطبه‏هاى بلند و نامه‏هاى مفصل- در آن فصل آورده بودم. گروهى از دوستان، این فصل را پسندیدند و از نکات بى‏نظیر آن دچار شگفتى شدند و از من خواستند کتابى تألیف کنم که سخنان برگزیده امام (ع) در همه رشته‏ها و شاخه‏هاى گفتارش، از خطبه‏هاى آن حضرت گرفته تا نامه‏ها و مواعظ و ادبش را دربر داشته باشد؛ زیرا مى‏دانستند این کتاب، دربردارنده شگفتى‏هاى بلاغت و نمونه‏هاى ارزنده فصاحت و گوهرهاى ادبیات عرب و نکات درخشان از سخنان دینى و دنیوى خواهد شد که در هیچ کتابى جمع نشده و در هیچ نوشته‏اى، تمام جوانب آن گردآورى نگشته است؛ چون تنها امیرمؤمنان (ع) است که سرچشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و آفریدگار بلاغت است. گوهرهاى نهفته‏اش توسط او آشکار گردیده و آیین و آدابش از اوگرفته شده است. تمام خطبا و سخنرانان به او اقتدا کرده و همه واعظان بلیغ از سخن او استمداد جسته‏اند. با وجود این، او همیشه پیشرو است و آنان دنباله‏رو، او مقدم است و آنان مؤخر؛ زیرا سخنان آن حضرت (ع)، رنگ علم الهى و عطر سخنان پیامبرَ را همراه دارد. ازاین‏رو، خواسته آنان را اجابت کردم واین کار بزرگ را آغاز نمودم، درحالى‏که یقین داشتم نفع معنوى آن بسیار است و به‏زودى همه‏جا را تحت سیطره خود قرار خواهد داد و اجر آن ذخیره‏آخرت خواهد بود. همچنین بدین‏وسیله خواستم علاوه بر فضایل بى‏شمار دیگر، بزرگى قدر و شخصیت امیرمؤمنان (ع) را در فضیلت سخنورى آشکار سازم؛ زیرا او تنها فردى است که از میان تمام گذشتگان که سخنى از ایشان به‏جا مانده، به آخرین مرحله فصاحت و بلاغت رسیده است. اما سخنان آن حضرت (ع)، اقیانوسى است بى‏کرانه، و انبوه گوهرهایى است که هرگز درخشش آن، کاستى نمى‏گیرد.[۴۲]

۵) سبک تألیف نهج‏البلاغه‏

شریف رضى در کار خود سبکى ویژه را برگزید و در تمام کتاب بر آن سبک وفادار ماند. این‏سبک سه شاخصه اصلى دارد: گزینشى بودن مطالب، انتخاب بلیغ‏ترین آموزه‏هاى‏ امام‏على (ع)، و استخراج انواع مطالب و موضوعات.

سید رضى آنچه را که از امیرمؤمنان على (ع) در کتاب‏ها وجود داشت در اثر خود نیاورد، بلکه با دقت‏نظر و جامع‏نگرى، و بر اساس زیبایى‏شناسى بى‏نظیر خود، به انتخاب دست زد و برجسته‏ترین مطالب امام على (ع) را برگزید؛ و با تعابیر «من خطبه له علیه السلام‏؛ بخشى است از یک سخنرانى امام که درود باد بر او»، و «من کلام له علیه السلام‏

؛ گزیده‏اى است از یک سخن امام که درود باد بر او»، و «من کتاب له علیه السلام‏؛ بخشى است از یک نامه امام که درود باد بر او»، و «من وصیه له علیه السلام‏؛ گزیده سفارشى است از امام که درود باد بر او» روش گزینشى خود را مشخص کرد.

۶) باب‏بندى نهج‏البلاغه‏

سید رضى سخنان امیرمؤمنان (ع) را از میان کتاب‏هاى گوناگون استخراج کرده و با سبکى دلپذیر و مطلوب تنظیم نموده است. خود او درباره نحوه باب‏بندى و تقسیم مطالب آن چنین نوشته است:

دیدم سخنان آن حضرت حول سه محور است، نخست: خطبه‏ها و فرمان‏ها؛ دوم: نامه‏ها و پیغام‏ها؛ و سوم: کلمات حکمت‏آمیز و موعظه‏ها. پس به توفیق الهى، ابتدا خطبه‏هاى شگفت، سپس نامه‏هاى زیبا و سرانجام، حکمت‏ها و کلمات جالب را انتخاب کردم و هر یک را در بابى مستقل قرار دادم. … نیز هرگاه سخنى از آن حضرت در مورد بحث و مناظره یا پاسخ سؤال و یا منظورى دیگر بود که به آن دست یافتم، ولى جزء هیچ‏یک از این سه بخش نبود، آن را در مناسب‏ترین و نزدیک‏ترین باب قرار دادم. چه‏بسا قسمت‏هایى نامتناسب در این برگزیده سخنان آمده باشد، زیرا من در این کتاب نکته‏هاى شگفت و قطعه‏هاى درخشان را برگزیده‏ام و قصدم هماهنگى و نظم تاریخى و پیوستگى میان سخنان نبوده است.[۴۳]

۷) کمیت نهج‏البلاغه‏

نهج‏البلاغه گزینشى است بى‏نظیر از کلام انسانى بى‏بدیل که شامل ۲۴۱ خطبه و کلام، ۷۹ نامه و مکتوب، و ۴۸۹ حکمت و موعظه مى‏شود.[۴۴]

سید رضى خود تصریح کرده است که آنچه در این مجموعه گردآمده است، منتخب و گزیده‏اى از سخنان امیرمؤمنان (ع) است، نه همه آنچه از آن حضرت در کتاب‏ها موجود بوده است. وى دراین‏باره مى‏نویسد:

ادعا نمى‏کنم که من به همه جوانب سخنان امام (ع) احاطه پیدا کرده‏ام، به‏طورى‏که هیچ‏یک از سخنان آن حضرت را از دست نداده باشم، بلکه بعید نمى‏دانم که آنچه نیافته‏ام، بیش از آن باشد که یافته‏ام و آنچه در اختیارم قرار گرفته است، کمتر از آن چیزى باشد که به دستم نیامده است.[۴۵]

شریف رضى قسمتى از مطالب امیرمؤمنان (ع) را از کتاب‏هایى که در دسترس داشت، گزینش کرد؛ البته بسیارى از آن کتاب‏ها در اثر درگیرى‏ها، جنگ‏ها و تحولات از میان رفته و جز نامى از آنها در فهرست‏ها و یا مطالب نقل‏شده از آنها در برخى کتاب‏ها باقى نمانده است.[۴۶]

یعقوبى، مورخ برجسته (درگذشته به سال ۲۸۴ ق) اظهار مى‏کند که مردم در زمان او، چهارصد خطبه از خطبه‏هاى امیرمؤمنان را به‏خاطر سپرده بودند و این خطبه‏ها میان آنان رایج بوده و آنها را در خطبه‏ها و سخنان خود به‏کار مى‏برده‏اند.[۴۷]

همچنین مسعودى، مورخ نامدار (در گذشته به سال ۳۴۶ ق) مى‏نویسد:

آنچه مردم از خطبه‏هاى آن حضرت به‏خاطر سپرده‏اند، چهارصد و هشتاد وچند خطبه است که بالبداهه ایراد مى‏کرد و مردم آن را حفظ مى‏کردند و مى‏نوشتند و از هم مى‏گرفتند.[۴۸]

مشخص است که در قرون سوم و چهارم چه میزان از کلام امیرمؤمنان (ع) در میان مردم رایج بوده است و آنچه شریف رضى گزینش کرده، بخشى از مجموعه فراوان مطالب امیرمؤمنان (ع) در کتاب‏ها بوده است.

۸) کیفیت نهج‏البلاغه‏

نهج‏البلاغه از وجوه مختلف، شگفت و بى‏نظیر است؛ واژه‏ها و مفردات، ترکیبات و جملات، بافت و هندسه کلام، قوت و استحکام، آهنگ و موسیقى کلام، لطافت و سحر بیان، زیبایى و ارزش ادبى، وجوه متعدد، عمق معانى، تأثیرگذارى، راه‏گشایى و … که به برخى از این موارد اشاره مى‏شود تا قدرى کیفیت این اثر بى‏نظیر در آثار بشرى روشن شود.

یک. واژه‏ها و مفردات‏

واژه‏ها و مفردات نهج‏البلاغه درخور تأمل بسیار مى‏باشد و خود، موضوع بررسى‏هاى لطیف و مفید است. امیرمؤمنان (ع) واژه‏ها را با دقتى شگفت به‏کار گرفته، و به‏گونه‏اى استفاده کرده که چنین کاربردهایى آن هم بالبداهه، پیوسته موجب تحیر و ستایش بزرگان ادب بوده است. امیرمؤمنان (ع) چنان واژه‏ها را به‏کار مى‏گرفته که گویا گوهرشناسى تیزبین از میان هزاران گوهر، برخى را برگزیده و با بهترین پرداخت در مناسب‏ترین جا قرار داده و به‏صورت زیورهایى شگفت ارائه داده است. به‏عنوان مثال، امیرمؤمنان (ع) در ضمن خطبه‏اى چنین رهنمود کرده است:

أَلا وَ إِنَّ الیَومَ المِضمَارَ، وَ غَداً السِّبَاقَ، وَالسَّبَقَهُ الجَنَّهُ، وَالغَایَهُ النَّارُ.[۴۹]

آگاه باشید که امروز، روز تمرین و فردا روز مسابقه است. خط پایان، دروازه بهشت است و نهایت کار بازنده، آتش است.

«مضمار» در لغت به‏معناى مکان یا زمان لاغر شدن است. عرب مضمار را براى آماده‏ کردن اسب به‏منظور مسابقه به‏کار مى‏برد. بدین‏ترتیب که مدتى به اسب غذاى مناسب و فراوان مى‏دادند تا قوى شود، سپس با تمرین‏هاى مداوم و برنامه‏ریزى شده، اسب را لاغر، ولى قوى و چالاک مى‏کردند؛ به این کار «تضمیر»، یعنى لاغر کردن و مهیاى مسابقه کردن اسب مى‏گفتند. سپس واژه مضمار به میدان تمرین و مسابقه اطلاق شده است؛ خواه این تمرین سبب لاغرى شود و یا نشود. امام (ع) با به‏کار گرفتن این واژه، دنیا را به میدان تربیت و آمادگى براى مسابقه‏اى بزرگ تشبیه کرده است؛ مسابقه‏اى که نیاز به آمادگى بسیار دارد.

مطلب شگفت در استفاده واژه‏ها در این جمله، این است که امام (ع) براى بهشت، واژه «السَّبَقَهُ» و براى آتش، واژه «الغَایَهُ» را به‏کار برده است. شریف رضى خود در پایان این خطبه مى‏نویسد:

و شگفت‏ترین قسمت این خطبه، گفتار آن حضرت است که: «أَلا وَ إِنَّ الیَومَ المِضمَارَ وَ غَداً السِّبَاق، وَالسَّبَقَهُ الجَنَّهُ، وَالغَایَهُ النَّارُ»؛ زیرا در این کلام، علاوه‏بر فخامت لفظ و عظمت معنا و درستى تمثیل و واقعیت تشبیه، سرى عجیب و معنایى بس لطیف در جمله «وَالسَّبَقهُ الجنَّهُ وَالغَایَهُ النَّارُ» نهفته است. در اینجا امام (ع) دو لفظ مختلف آورده، زیرا معناى آن مختلف است و نگفته: «السَّبَقهُ النَّار»، بلکه گفته: «السَّبَقَهُ الجَنَّهُ»، زیرا مسابقه فقط به سوى چیز محبوب ومقصد مطلوب است، که در اینجا بهشت است و این مقصد در آتش‏وجود ندارد، پس جایز نبود که بگوید: «والسَّبَقَهُ النَّارُ»، پس گفت: «وَالغَایَهُ النَّارُ»، زیرا غایت‏چیزى است که خواه ناخواه کار بدان منتهى مى‏شود، خواه‏منتهى شونده بدان مسرور باشد، خواه مسرور نباشد. پس در این مطلب نیک بیندیش که باطنى عجیب و ژرفایى عمیق و لطیف دارد و بیشتر سخنان امام (ع) چنین‏است.[۵۰]

مثال دیگر: امیرمؤمنان (ع) در عهدنامه مالک اشتر در دستورالعملى مدیریتى فرموده است:

وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّهُ بک حَیْفاً فَأَصْحِر لَهُمْ بعُذْرِک‏.[۵۱]

اگر مردمان کج شدن‏ [از حق] و ستمگرى را درباره تو گمان بردند، دلیل خود را [که از حق منحرف نشده‏اى و ستمى نکرده‏اى] برایشان آشکار کن!

در هر مدیریتى این امکان هست که اداره‏شوندگان نسبت به تصمیمات و اقدامات مسئولان و مدیران بدگمان شوند و تصور کنند که در برخى امور، کجى و انحراف پیش آمده و یا ستم و ناروایى صورت گرفته است. امام (ع) در اینجا فرمان مى‏دهد که مسئولان و مدیران، دلیل و عذر خود را براى مردم و اداره‏شوندگان «اصحار» کنند. «اصحار» از ماده «صحرا» گرفته شده است؛ بدین معنا که دلایل و عذرها مانند صحرا- که در آنجا همه‏چیز روشن و شفاف است- در برابر دید مردم و اداره‏شوندگان گذاشته شود. ملاحظه مى‏گردد که امام (ع) براى شفاف‏سازى در مدیریت، چگونه با زیبایى و لطافت تمام واژه «اصحار» را به‏کار برده است.[۵۲]

دو. ترکیبات و جملات‏

نهج‏البلاغه آکنده از ترکیبات و جملات بدیع و زیبا و لطیف و پرمعناست. به‏عنوان مثال، تعبیر «عالم نمایان» راجع به گروهى که خود را عالم مى‏نامند، درحالى‏که بهره‏اى از علم ندارند و به جاى هدایت‏گرى مردم، به تباه‏گرى مى‏پردازند، از ابداعات امیرمؤمنان (ع) است:

وَ آخَرُ قَدْ تُسَمَّى عَالِماً وَ لَیْسَ به، فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهّال، وَ أَضَالِیلَ مِنْ ضُلّال، وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أشْرَاکاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُور، وَ قَوْلِ زُور، قَدْ حَمَلَ الکتَاب عَلَى آرَائِه، وَ عَطَفَ الحَقَّ عَلَى أَهوَائِهِ….[۵۳]

دیگرى خود را عالم نامیده، ولى عالم نیست، بلکه جهالت‏هایى را از نادانان و ضلالت‏هایى را از گمراهان فراگرفته و دام‏هایى از فریب گسترانیده است. کتاب خدا را به رأى خویش تفسیر مى‏کند و حق را چنان‏که دلخواه اوست،تعبیر مى‏نماید.

آن حضرت درباره همین گروه فرموده است:

فَالصُّورهُ صُورَهُ إِنسَان وَالقَلْبُ قَلْبُ حَیَوانٍ … وَ ذلِک مَیّتُ الأَحیَاءِ.[۵۴]

پس صورتشان، صورتى انسانى است و قلبشان، قلبى حیوانى … و اینان مردگانى در میان زندگانند.

از جمله تعابیر امیرمؤمنان (ع) درباره پیامبر اکرمَ این است:

المُعلنُ الحَقَّ بالحَقّ‏.[۵۵]

آشکار کننده حق به وسیله حق.

بدین‏معنا که رسول خدا هرگز از وسیله نادرست و ناحق براى تحقق اسلام و حق بهره نگرفت.

از جمله تعابیر حضرت درباره ویژگى‏هاى عصر جاهلى این است:

عَالِمُها مُلجَمٌ، وَ جَاهِلُها مُکرَمٌ‏.[۵۶]عالمِ آن دهانْ دوخته، و جاهلِ آن گرامى داشته.

سه. هندسه کلام‏

مطالب نهج‏البلاغه در هر موضوع و بحثى داراى هندسه‏اى متعالى و در نهایت موزونى در آن موضوع و بحث است. هر بخش از کلام امام (ع)، داراى اتقان، اعتدال، موزونى، پیوند منطقى و استوارى بیان است، و این امور به مطالب امام (ع) هندسه‏اى بخشیده که خود شگفتى‏آور و دلرباست. به تعبیر جُرج جَرداق مسیحى:

اندیشه‏هاى تازه همچنان در نهج‏البلاغه از نهاد فکرت‏هاى والاى امام مى‏زاید و انسان در برابر مجموعه‏اى بى‏پایان قرار مى‏گیرد، ولى نه مطالبى که روى هم انباشته باشد، بلکه سخنانى پیوندیافته و مرتّب که در مراتبى والا پیش مى‏روند و در هرگام هماهنگ هم‏اند و هرگز جدایى و فرقى بین نوشته‏هاى على و گفته‏هاى ارتجالى بلیغش نیست.[۵۷]

چهار. زیبایى و ارزش ادبى‏

آنچه در وهله نخست در نهج‏البلاغه مى‏درخشد و خواننده را حظى وافر مى‏بخشد، زیبایى و ارزش ادبى این کتاب است؛ زیرا نهج‏البلاغه جلوه‏اى است از جمال و جلالِ انسانى کامل که در اوج فصاحت و بلاغت به فعلیت درآمده است.

انسان به‏طور فطرى زیبایى را دوست دارد و مجذوب هر چیز زیبا و متناسب مى‏گردد. یکى از چیزهایى که انسان را شیفته خود مى‏سازد، سخن فصیح و شیرین و کلام بلیغ و متناسب است.[۵۸] نهج‏البلاغه از این جهت، کتابى شگفت است. ارزش‏هاى نهج‏البلاغه منحصر به فصاحت و بلاغت نیست، اما مطالب عمیق و متنوع و لطیف آن در قالب بلیغ‏ترین عبارت‏ها ادا شده است؛ به‏گونه‏اى که نهج‏البلاغه میان آثار بشرى، از زیبایى و ارزش ادبى والایى برخوردار است.

نهج‏البلاغه که به حق آن را «اخ القرآن‏؛[۵۹] برادر قرآن» نامیده‏اند، نازله فصیح‏ترین و بلیغ‏ترین مخلوق خدا پس از پیامبر اکرمَ، یعنى على مرتضى (ع) است. جلوه‏هاى بلاغت الهى در آن ملایم و متناسب، زیبا و فریبا، مواج و خروشان مى‏درخشد و فصاحت و بلاغت را در اوج به نمایش مى‏گذارد. همین جلوه‏هاى بلاغت است که پیوسته اهل معرفت و حکمت، شیفتگان عدالت و خدمت و دوستداران بینایى و زیبایى را- از هر مذهب و مرامى- مجذوب خود ساخته و به تأمل و تعمق در آن واداشته است.[۶۰]

شریف رضى خود در مقدمه خویش یادآور شده است که نهج‏البلاغه تراز فصاحت وبلاغت خواهد بود و همه اسرار بلاغت و شگفتى‏هاى فصاحت را دربرخواهد داشت.[۶۱] وى در خطبه ۲۱ عبارتى از خطبه امام (ع) را نقل کرده است که از جهت بار معنا و ناپیدایى ژرفا مسحور کننده است:

فَإنَّ الغَایَهَ أَمَامَکمْ، وَ إنَّ وَرَاءَکمُ السَّاعَهَ تَحدُوکم. تَخَفَّفُوا تَلحَقُوا، فإنَّمَا یُنتَظَرُ بأوَّلِکمْ آخِرُکمْ‏.

منزلگاه آخرینْ پیشاپیش شماست و مرگ از پشت‏سر شما را مى‏راند. سبک‏بار شوید تا برسید، که رفتگان شما را] براى محاسبه نهایى [به انتظار نگاه داشته‏اند تا آخرین شما برسد.

شریف رضى در ذیل این کلام مى‏نویسد:

پس از کلام خدا و سخنان محمد مصطفىَ، این سخنان را با هر گفتار بسنجند، از آن بیش باشد و در مسابقه پیش؛ و هیچ کلامى مانند: «تَخَفَّفُوا تَلحَقُوا»، اندک لفظ و بسیار معنا نیست. جمله‏اى است بى‏نظیر، که آکنده از معرفت و سرشار از حکمت است.

امیرمؤمنان (ع) در سخنى کوتاه و شگفت فرموده است: لِسَانُ العَاقِلِ وَرَاءَ قلبهِ، وَ قَلْبُ الأَحمقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ‏.[۶۲]

زبان خردمند پسِ دل اوست و دلِ بى‏خرد، پسِ زبان اوست.

شریف رضى ذیل این بیان مى‏گوید:این از معانى شگفت و شریف است و مقصود امام (ع) این است که خردمند زبان نمى‏گشاید، مگر پس از آنکه با اندیشه خود مشورت کند، اما سخنان بیهوده بى‏خرد، بر فکر و اندیشه‏اش پیشى مى‏گیرد. پس چنان است که گویى زبان خردمند پیرو دل اوست و دل بى‏خرد، پیروِ زبان اوست.

امیرمؤمنان (ع) در سخنى که بزرگ‏ترین ادیبان در برابرش سر به سجده گذاشته‏اند، فرموده است:

 قِیمهُ کلِّ امْرِئ مَا یُحسِنُهُ‏.[۶۳]

انسان را آن بهاست که در دیده‏اش زیباست و بدان نیک داناست.

یعنى ارزش هر کس به فهم و درک اوست و نوع نگاه آدمى در ارزش هر کسى، تعیین‏کننده است. شریف رضى ذیل این کلام امام (ع) مى‏نویسد:

این سخنى است که براى آن بهایى نتوان گذاشت و هیچ سخن حکمت‏آمیزى هم‏سنگ آن نتوان یافت و هیچ کلامى را همتاى آن نتوان دانست.

پیش از شریف رضى، امام ادیبان عرب، جاحظ (م. ۲۵۵ ق)، درباره این سخن امام (ع) در کتاب البیان و التبیین خود که «ابن خلدون»[۶۴] آن را از قول استادان خود، یکى از ارکان چهارگانه علم ادب مى‏داند، چنین مى‏گوید:

اگر از این کتاب [البیان و التبیین‏] جز همین کلام را نداشتیم، بى‏تردید آن را بى‏نیازکننده مى‏یافتیم، بلکه آن را افزون از کفایت و منتهى به غایت مى‏دیدیم.[۶۵]

از جمله خطبه‏هاى شگفت امیرمؤمنان على (ع)، خطبه‏اى است مشهور به خطبه زهرا[۶۶] که به حق، درخشان‏ترین گوهر آسمان سخن است که با جملات زیر آغاز مى‏شود:

کلُّ شَی‏ء خَاشِعٌ لَهُ، وَ کلُّ شَی‏ء قَائِمٌ بهِ: غِنى کلِّ فَقِیر، وَ عِزُّ کلِّ ذَلِیل، وَ قُوَّهُ کلِّ ضَعِیفٍ، وَ مَفزَعُ کلِّ مَلهُوفٍ. مَن تَکلَّمَ سَمِعَ نُطقَهُ، وَ مَنْ سَکتَ عَلِمَ سِرَّهُ، وَ مَنْ عَاشَ فَعَلَیْهِ رِزْقُه، وَ مَنْ مَاتَ فَإلَیْهِ مُنْقَلَبُهُ‏.[۶۷]

هر چیز برابر او، افتاده و خوار است و همه بدو ایستاده و برقرار؛ بى‏نیازى هر تهى‏دستى، عزت هر خوارى، نیروى هر ناتوانى و پناهِ هراندوه‏بارى است. هر که سخن گوید، سخن او شنود؛ هر که خاموش باشد، نهانِ او داند و هر که زنده باشد، روزى‏اش با اوست و هرکه بمیرد، بازگشتش بدوست.

ابن ابى‏الحدید معتزلى در شرح این خطبه یادآور شده است که هر کس بخواهد فصاحت و بلاغت بیاموزد و برترى سخنان را از یکدیگر بشناسد، باید در این خطبه تأمل کند؛ زیرا این خطبه در مقایسه با هر کلام فصیح دیگر- غیر از کلام خدا و رسولِ- همانند نسبت ستارگان درخشان به سنگ‏هاى تیره زمین است. آنگاه باید در ارزش و درخشش، زیبایى و نیکویى و طراوت و لطافت آن دقت نماید و ترس و اضطراب و خشیتى را که در شنونده ایجاد مى‏کند، مورد توجه قرار دهد، چون این خطبه به‏گونه‏اى است که اگر بر کافرِ زندیقى که سخت منکر رستاخیز و قیامت است، خوانده شود، قلب او را به لرزه مى‏کشاند و اعتقادش را متزلزل مى‏کند. خداوند به گوینده این خطبه از جانب اسلام برترین پاداش را که ویژه اولیا قرار داده، نصیب گرداند! خداوند بدین انسان [على (ع)] چقدر توفیق داده است! گاهى به دست او و شمشیر او، گاهى به زبان و بیان او، و گاهى به قلب و اندیشه او. اگر پاى جنگ و جهاد در میان باشد، او سالار مجاهدان و جنگجویان است و اگر بحث وعظ و اندرز باشد، او سرور واعظان و اندرزدهندگان است. اگر از فقه و تفسیر سخن رانده شود، او پیشواى فقیهان و مفسران است و آنگاه که پاى عدل و توحید به‏میان آید، او امام اهل عدالت و توحید است:

وَ لَیْسَ عَلَى اللهِ بمُستَنْکر

أنْ یَجْمَعَ العَالَمَ فى وَاحِدٍ[۶۸]

جُرج جَرداق مسیحى، ادیب بلندپایه لبنانى نیز، نهج‏البلاغه را معجزه قولى و اعجاز ادبى دانسته و با نگاهى زیباشناسانه جلوه‏هاى بلاغت و شگفتى‏هاى حکمت آن را در معرض دیده و دل قرار داده است.[۶۹] وى در فصلى از کتاب خود، که به شگفتى‏هاى نهج‏البلاغه پرداخته است، چنین مى‏نویسد:

او پیشوایى بزرگ در ادب بود، همچنان‏که در اثبات حقوق و تعلیم و راهبرى نیز امامى بى‏مانند بود. نشانه اعجاز ادبى امام (ع)، کتاب نهج‏البلاغه است که بر اساس بلاغت عرب برخاسته؛ چنان‏که قرآن هم در استوایى برتر چنین بلاغتى را حائز گردیده است. سبک و اسلوب بلاغت عربى طى سیزده قرن با همین بنیان برخاسته و از فروزش این روش رساى ممتاز فروغ گرفته و از بیان سحرانگیزش بهره یافته است. …

از امتیازات این تیزبینى نادر و بى‏مانند علوى، پیوستگى منطق استوارى است که در سخنش نمایان است؛ چنان‏که پیوند اندیشه‏اش را در ابعاد گوناگون نشان مى‏دهد و نتایجى متحد و طبیعى از پیوست حلقه‏هاى علت و معلول، و درک و بیان ابراز مى‏دارد. به‏گونه‏اى‏که افکارش از بحثى به بحث دیگر گره خورده و انسجامى تام جاى هر انفصالى را گرفته و هریک به دیگرى تکیه کرده است. این به‏خاطر گسترش اندیشه و نظرى است که الفاظ را چنان به استخدام گرفته که تأمل و ژرف‏اندیشى را به‏همراه مى‏آورد و هر عبارت آن، آفاق تازه‏اى را در وراى افق‏هاى فکرى مى‏گشاید،] به‏عنوان مثال [: «النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهلُوا؛[۷۰]مردم با آنچه نمى‏دانند، دشمن‏اند.» و «الفُجُورَ دَارُ حِصْن ذَلِیل؛[۷۱]بدکارى، قلعه پستى و خوارى است.»

کدام عبارت‏هاى بلند و ممتازى مى‏شناسید که همچون گفتار على (ع)، الفاظى را در برگیرد که با قالبى تنگ، مفهومى گسترده یابد و همچون الهامى بر جان سخن فرود آید.[۷۲]

پنج. وجوه متعدد

از دیگر امتیازات شگفت نهج‏البلاغه، وجوه متعدد آن است. خواننده نهج‏البلاغه خود را در برابر موضوعات و مباحثِ متعدد و متنوع مى‏بیند؛ آن‏هم در شیواترین قالب و با عمیق‏ترین محتوا. نهج‏البلاغه شاهکارى است که تنها در یک زمینه شکوفایى ندارد، بلکه در زمینه‏هاى گوناگون چنین است. در میان آثار بشرى، کتاب‏هایى را- هرچند انگشت‏شمار- مى‏توان یافت که در یک زمینه شاهکارند؛ در فلسفه، عرفان، انسان‏شناسى، سیاست، اخلاق، مباحث الهى و دیگر مباحث، اما از ویژگى‏هاى شگفت‏آور نهج‏البلاغه این است که دربرگیرنده مباحث‏گوناگون و متنوع، آن‏هم در اوج زیبایى و شیوایى و عمق معانى است.

شگفتى ادیبان و اندیشمندان، تنها به‏خاطر الفاظ و ترکیبات و جملات زیبا و بدیع نهج‏البلاغه نیست، بلکه علاوه بر اینها تنوع موضوعى نهج‏البلاغه از همان ابتدا موجب شگفتى بوده است. خواننده نهج‏البلاغه در کنار مطالب بلند خداشناسى و یکتاپرستى، با مباحث اجتماعى و سیاسى روبه‏رو مى‏شود و در کنار آموزه‏هاى نافذ پارسایى و پرواپیشگى، با شیوه‏هاى بدیع حکومت‏دارى و مدیریت انسانى تعلیم مى‏بیند. گاه رشته سخن به درس‏هاى عالى درباره آفرینش هستى و پدیدارشناسى سپرده مى‏شود و در کنار آن، اخلاق اجتماعى و آداب زندگى در بهترین صورت جلوه مى‏کند. اگر نهج‏البلاغه را ورق بزنید، با انواع موضوعات و مباحث، آن‏هم در اوج لطافت و زیبایى، و بر قله حکمت و دانایى آشنا مى‏شوید؛ چنان‏که جرج جرداق مى‏نویسد:

او با منطقى استوار و آگاهانه درباره دگرگونى‏هاى دنیا و شئون مردم و سرشت افراد و گروه‏ها سخن گفته و گاهى رعد و برق و آفرینش آسمان و زمین را توصیف کرده است. همچنین به تفصیل در مورد پدیده‏هاى زنده طبیعت پرداخته و اسرار خلقت خفاش و مورچه و طاووس و ملخ را بیان داشته، و در عین حال، براى مردم فرمان‏هاى اخلاقى و اجتماعى وضع کرده است. آنگاه همچنین از آفرینش و زیبایى‏هاى وجود سخن به میان آورده است، چنان‏که در ادبیات عرب هرگز چنین تنوعى در مباحث مختلف، آن‏چنان‏که در نهج‏البلاغه بیان شده، سابقه نداشته است.[۷۳]

شش. عمق مطالب‏

مطالب نهج‏البلاغه به‏گونه‏اى است که در هر موضوع به ظاهرِ آن بسنده نشده، بلکه بیانى عمیق از هر امرى در قالبى زیبا، خواننده و دقت‏کننده را همراه خود مى‏سازد. به تعبیر جرج‏جَرداق مسیحى، بیان نهج‏البلاغه بیانى است که اگر انتقاد کند، گویى تندباد خروشانى است؛ اگر فساد و مفسدین را تهدید نماید، همچون آتشفشان‏هاى سهمناک و پرغرش زبانه مى‏کشد؛ اگر به استدلال منطقى بپردازد، عقل‏ها و احساسات و ادراکات بشرى را مورد توجه قرار مى‏دهد و راه هر دلیل و برهانى را مى‏بندد و عظمت منطقى و برهان خود را ثابت‏مى‏کند؛ اگر به رأى و تفکر و دقت دعوت کند، حس و عقل را در خواننده همراه مى‏سازد و به‏سوى آنچه مى‏خواهد، سوق مى‏دهد و او را با جهان و هستى پیوند مى‏دهد و نیروها و قواى ایشان را متحد مى‏گرداند تا به حقیقت برسد؛ اگر مخاطب را پند و اندرز دهد، مهر پدر و عاطفه پدرى، راستى و وفاى انسانى و گرمى محبت بى‏انتها را در آن خواهد یافت؛ و اگر براى خواننده از ارزش هستى و زیبایى‏هاى خلقت و کمالات جهان هستى سخن بگوید، آنها را با مرکبى از نور ستارگان در قلب او مى‏نویسد![۷۴]

گذشته از اینکه مطالب نهج‏البلاغه در هر امر، معنایى عمیق ارائه مى‏دهد، این مطالب داراى درجات و مراتب متعدد است و هر کس در خور فهم و درک و مراتب علمى و فکرى‏اش از آن بهره مى‏برد.

الحَمْدُ للهِ المُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بخَلقِهِ، وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبهِم بحُجَّتِهِ‏.[۷۵]

سپاس و ستایش خدایى را که به آفرینش مخلوقاتش بر آفریدگان خود نمودار است و هستى وى با دلیل روشن بر دل‏هاى آنان پدیدار!

هر عالم و اندیشمندى به فراخور علم و دانش خود وجهى از وجوه این کلام را مى‏یابد.

هفت. تأثیرگذارى‏

از دیگر وجوه این کتاب شگفت، تأثیرگذارى آن بر خواننده و نفوذ آن در جان تدبرکننده است. موعظه‏هاى نهج‏البلاغه زنگار از دل مى‏زداید و پروایى لطیف در آدمى پدید مى‏آورد؛ حکمت الهى نهج‏البلاغه، خواننده را با خود به عالم قدس مى‏کشاند؛ آموزه‏هاى اجتماعى نهج‏البلاغه، فراگیر خود را به بصیرت اجتماعى مجهز مى‏سازد؛ تصویرسازى‏هاى امور در نهج‏البلاغه چنان است که مخاطب، خود را با صحنه‏هایى زنده و متحرک همراه مى‏بیند؛ و این‏گونه است هر بیانى از بیانات پیشواى سخن‏آورانِ صادق و آموزگار حقیقى قرآن.

حضرت على (ع) گاهى آیه‏اى از قرآن را تلاوت کرده، سپس در امتداد آن، به بیان لطایف‏ و حقایقى شگفت پرداخته است. آن حضرت پس از تلاوت آیات:

«أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ* حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابرَ»[۷۶] فرمود:

یَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبعَدَهُ! وَ زَوراً مَا أغفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا أَفظَعَهُ! لَقَدِ اسْتَخْلَوا مِنهُم أَى مُدَّکرٍ. …[۷۷]

وه! چه مقصد بسیار دور و چه زیارت‏کنندگان بى‏خبر- و در خواب غرور- و چه کارى دشوار و مرگبار! پنداشتند که جاى مردگان تهى است، درحالى که سخت مایه عبرتند- لیکن عبرت گیرنده کیست؟ …

ابن ابى‏الحدید معتزلى درباره این خطبه امام (ع) مى‏نویسد:

من به همه آنچه امت‏ها بدان سوگند یاد مى‏کنند، سوگند مى‏خورم که از پنجاه‏سال پیش تاکنون، بیش از هزار بار این خطبه را خوانده‏ام و هرگز نشده آن را بخوانم، مگر آنکه در درونم لرزش و ترس و موعظه‏اى تازه پیدا شده است. این کلمات به‏شدت در دل و جانم تأثیر گذاشته و اعضا و جوارحم را به لرزه‏افکنده است … چه بسیار واعظان و خطیبان و سخنورانى که در این باب‏سخن گفته‏اند و من به آن سخنان گوش داده‏ام و مکرر به آن سخنان دقت‏نموده‏ام، اما در هیچ‏کدام از آن سخنان تأثیر این کلام را در وجود خویش‏نیافته‏ام ….[۷۸]

هشت. راه‏گشایى‏

نهج‏البلاغه در زمینه‏هاى گوناگون مطالبى اساسى دارد و مى‏تواند راه بنماید و مباحث بدیع در معرض دیده و دل بگذارد. البته لازمه بهره‏مند شدن از این مباحث، رویکرد صحیح و داشتن روش مناسب است.

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق‏

لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند[۷۹]

با تدبر در نهج‏البلاغه مى‏توان از گوهرهاى فراوان این دریا بهره‏ها برد و با پرسش از این‏کتاب در موضوعات مختلف فردى، سیاسى، اجتماعى، تربیتى، اعتقادى، فرهنگى، اقتصادى و جز اینها، به پاسخ‏هاى ناب و بدیع دست یافت. امام خمینى+ مى‏فرماید:

کتاب نهج‏البلاغه که نازله روح اوست، براى تعلیم و تربیت ما خفتگان در بسترِ منیت و در حجاب خود و خودخواهى خود، معجونى است براى شفا، و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى، و مجموعه‏اى است داراى ابعادى به اندازه ابعاد یک انسان و یک جامعه بزرگ انسانى، از زمان صدور آن تا هر چه تاریخ به پیش رود و هرچه جامعه‏ها به‏وجود آید و ملت‏ها متحقق شوند و هر قدر متفکران و فیلسوفان و محققان بیایند و در آن غور کنند و غرق شوند.[۸۰]

۹) اعتبار نهج‏البلاغه‏

نهج‏البلاغه اثرى محکم و معتبر است که احتمال وجود مطالبى خلاف روح اسلام و مخالف قرآن کریم و مغایر با مسلمات عقلى و حسى و تجربى در آن بسیار کم است. هر چند که نهج‏البلاغه تألیف شریف رضى است و او مطالب امام را از کتاب‏هاى مختلف گزینش و استخراج کرده و بدین صورت تنظیم نموده است و در هر تألیف بشرى، احتمال خطا وجود دارد، ولى نهج‏البلاغه در مجموع، متقن‏ترین و معتبرترین متن تألیفى فرهنگ اسلامى است. گذشته از دقت علمى شریف رضى در این تألیف، باید اذعان کرد که هیچ سندى گویاتر و محکم‏تر از الفاظ و معانى آن نیست و نهج‏البلاغه خود برترین شاهد صحت صدور آن از امیرمؤمنان (ع) است. این کتاب از نظر لفظ و معنا در حد اعجاز است و چه کسى جز على (ع) مى‏توانسته چنین معجزه‏آسا سخن گوید؟

الفاظ و معانى نهج‏البلاغه چنان است که نظیر آن از نوابغ سخنوران تاریخ صادر نشده است. از محالات است کسى بتواند چنین مجموعه‏اى بسازد. ممکن نیست کسى بتواند با نهج‏البلاغه همتایى نماید؛ چنان‏که بزرگانى با مقایسه برخى خطبه‏ها و سخنان امیر بیان، على (ع) با خطبه‏ها و سخنان نام‏آوران عرصه فصاحت و بلاغت، غیرقابل قیاس بودن کلام امیرمؤمنان (ع) را با کلام احدى ثابت کرده‏اند. ابن ابى‏الحدید معتزلى در مقایسه‏اى میان‏ خطبه جهادیه‏[۸۱] امام (ع) و خطبه‏اى از ابن‏نُباته، از بزرگان خطباى تاریخ و خطیب یگانه عصر خویش (درگذشته به سال ۳۷۴ ق) که سعى کرده است با اقتباس از خطبه امام (ع)، خطبه‏اى بسازد، سستى و ضعف خطبه ابن‏نُباته را توضیح داده و یادآور شده است که کلام على (ع) از نظر لفظ و معنا و سبک و سیاق، برگرفته از قرآن کریم است که هیچ کلامى را نمى‏توان با آن مقایسه نمود. کلام على (ع) مانندى ندارد و پس از قرآن کریم و کلام سیدالمرسلین، هیچ کلامى فصیح‏تر، والاتر، برتر، زیباتر و ارجمندتر از آن نیست.[۸۲]

وى در مقایسه‏اى دیگر میان خطبه‏هاى امام (ع) و ابن‏نُباته، بى‏مانندى کلام امیرمؤمنان (ع) را آشکار کرده و یادآور شده است که سخن‏شناسان و آشنایان به علم بیان، چون به دیده انصاف بنگرند، دریابند که جمله‏اى از نهج‏البلاغه، برابر هزار جمله از ابن‏نُباته و بلکه برتر و والاتر از آن است.[۸۳]

البته برخى در انتساب نهج‏البلاغه به امام (ع) تردید کرده‏اند، اما اسناد فراوان موجود درباره مطالب این اثر، به‏روشنى این توهم را زایل مى‏سازد و بى‏گمان، نهج‏البلاغه در مجموع بیانات و مکتوبات امیرمؤمنان (ع) است. ابن ابى‏الحدید معتزلى در شرح نهج‏البلاغه خود در صحت و اصالت نهج‏البلاغه سخنى گویا و استوار دارد، وى مى‏نویسد:[۸۴]

بسیارى از هواپرستان مى‏گویند بخشى عظیم از نهج‏البلاغه را دسته‏اى ازسخنوران شیعى ساخته و پرداخته‏اند، و چه‏بسا قسمت‏هایى از این کتاب را به‏سید رضى و دیگران نسبت داده‏اند، اما اینان کسانى هستند که پرده عصبیت، چشم حقیقت‏بینشان را کور کرده و از راه مستقیم و آشکار حق منحرف گشته‏اند.

براى اینکه نادرستى این پندار را به اختصار روشن کنیم، باید بگوییم که وضع نهج‏البلاغه، بنا به این تصور که از على (ع) نباشد، از دو حال خارج نیست: یا تمامى آن از دیگران است، یا بخشى از آن. اما سستى و بطلان صورت اول به وضوح آشکار است؛ زیرا صحت اسناد بعضى از قسمت‏هاى آن به على (ع) به تواتر ثابت شده، و همه یا اغلب محدثان و بسیارى از مورخان، قسمت‏هاى زیادى از آن را نقل کرده‏اند و چون شیعه نبوده‏اند، کسى نمى‏تواند نقل آنان را به غرضى حمل کند. صورت دوم نیز همان معنا را تأیید مى‏کند، چون کسى که به آیین سخن و خطابه، آشنا و مأنوس باشد و از علم بیان طرفى بر بسته، و در این زمینه از ذوقى سالم و مجرب برخوردار باشد، بى‏تردید سخن رکیک و فصیح و افصح، و کلام اصیل و جدید را از هم بازمى‏شناسد، و چنانچه در برابر دفترى شامل مجموعه‏اى از سخنان دو یا چند خطیب قرار گیرد، اختلاف سبک و تفاوت سخن را درمى‏یابد. …

وقتى خواننده با تأمل در نهج‏البلاغه مى‏اندیشد، همه آن را آبى زلال از یک سرچشمه، برخوردار از یک روح و جوهر، داراى یک طرز و سبک مى‏یابد؛ عیناً مانند جسم ساده و بسیطى که هیچ جزء آن در ماهیت با دیگر اجزا اختلافى ندارد و همانند قرآن کریم که اول آن چون وسط آن، و وسط آن، مانند آخر آن است. …

با این برهان قاطع و روشن، خطاى کسانى که مى‏پندارند این کتاب یا بخشى از آن به نام على (ع) جعل و نوشته شده است، آشکار مى‏شود.[۸۵]


۱۰) روش‏شناسى مطالعه نهج‏البلاغه‏

براى مطالعه نهج‏البلاغه و سیر در معارف والاى آن، مى‏توان به یکى از سه روش زیر، یا ترکیبى از آنها عمل کرد:

۱٫ روش ترتیبى؛ ۲٫ روش تجزیه‏اى؛ ۳٫ روش موضوعى.هر یک از این روش‏ها، ویژگى‏ها و مزیت‏هایى خاص دارد که در ذیل بدان اشاره مى‏شود.

یک. روش ترتیبى‏

هدف از روش ترتیبى، بررسى و مرورى است به ترتیب از ابتداى نهج‏البلاغه تا انتهاى آن؛ یعنى بررسى ترتیبى خطبه‏ها، نامه‏ها و حکمت‏ها، چنان‏که شارحان بزرگ نهج‏البلاغه بدین روش، آن را شرح کرده‏اند؛ شارحانى چون: قطب‏الدین راوندى (درگذشته به سال ۵۷۳ ق)؛ قطب‏الدین کیذرى (از عالمان قرن ششم)؛ ابن ابى‏الحدید معتزلى (درگذشته به سال ۶۵۶ ق)؛ ابن‏میثم بحرانى (درگذشته به سال ۶۷۹ ق)؛ سید حبیب‏الله خوئى (درگذشته به سال ۱۳۲۴ ق).

این شارحان گران‏قدر به شرح و تفسیر وجوهى از این مجموعه بى‏بدیل پرداخته‏اند و با توجه به بینش، گرایش و قوت‏هاى علمى خود، برخى از وجوه را گسترده‏تر مطرح نموده‏اند. بعضى از آنان به جنبه‏هاى اخلاقى، کلامى و فلسفى بیشتر عنایت کرده و برخى دیگر، بیشتر به جنبه‏هاى تاریخى، سیاسى و حکومتى پرداخته‏اند؛ همچنین است رویکرد به وجوه دیگر کلام امام (ع).

سخنان امیر بیان، على (ع) وجوه گوناگون و جلوه‏ها و جاذبه‏هاى بى‏شمارى دارد. طبیعى است هر کس با توجه به مرتبه وجودى و بینش و گرایش و جایگاه علمى خویش، وجوهى را برجسته و مورد بررسى و شرح قرار دهد. البته براى درک بهتر و مفیدتر نهج‏البلاغه، حق آن‏است که تا حد امکان هر مطلب از زوایاى مختلف دیده شود و از ابعاد گوناگون مورد بررسى قرار گیرد؛ از جمله از جنبه‏هاى: ۱٫ لغت، ادب و جلوه‏هاى بلاغت؛ ۲٫ قرآنى؛ ۳٫ تاریخى؛ ۴٫ اجتماعى و سیاسى؛ ۵٫ حقوقى؛ ۶٫ اعتقادى؛ ۷٫ فلسفى و عرفانى؛ ۸٫ تربیتى و تعلیمى؛ ۹٫ روان‏شناسى فردى و اجتماعى؛ ۱۰٫ اقتصادى؛ ۱۱٫ حکومتى و مدیریتى؛ ۱۲٫ فقهى؛ ۱۳٫ فرهنگى؛ ۱۴٫ اخلاقى و …. که هر بخش از کلام امام داراى جنبه‏هایى از موارد یاد شده و نیز موارد یاد نشده است.

البته روش ترتیبى، روشى است زمان‏بَر و طولانى، اما براى اشراف به همه مباحث و موضوعات نهج‏البلاغه، بسیار مفید است.

دو. روش تجزیه‏اى‏

در روش تجزیه‏اى، بخشى از نهج‏البلاغه یا برخى از خطبه‏ها، نامه‏ها و یا حکمت‏ها، مورد بررسى و شرح قرار مى‏گیرد. این روش، روشى بخشى‏نگر و جزئى‏نگر است. طبیعى است که بخش یا جزء انتخاب‏شده را مى‏توان از وجوه گوناگون و جهات مختلف مورد تأمل، دقت و بررسى قرار داد و درس آموخت و هدایت شد.

مزیت عمده این روش آن است که مى‏توان خطبه، نامه، حکمت و یا بخش مورد نیاز را مطالعه و بررسى کرد و در فرصتى کوتاه، به مطلب مورد نظر رسید.

این روش، پیوسته مورد توجه اندیشمندان و هدایت‏جویان بوده است؛ چنان‏که بسیارى‏ به‏شرح عهدنامه مالک اشتر،[۸۶] نامه امام (ع) به فرزندش امام حسن (ع)،[۸۷] خطبه هَمام،[۸۸] خطبه‏شقشقیه،[۸۹] حکمت امام (ع) خطاب به کمیل‏[۹۰] و جز اینها پرداخته‏اند.

سه. روش موضوعى‏

در این روش، موضوعى خاص مورد نظر قرار مى‏گیرد و به نهج‏البلاغه عرضه مى‏شود و کلیه مطالبى که مستقیم یا غیر مستقیم، موضوع مورد نظر را تبیین مى‏کند، استخراج مى‏شود و پس از بررسى، دسته‏بندى مى‏گردد، و از آموزه‏هاى امام بیرون از نهج‏البلاغه نیز براى فهم بهتر آن کمک گرفته مى‏شود. سپس جمع‏بندى آن مطالب ارائه مى‏گردد. بدین‏ترتیب، مباحث مختلف اجتماعى، اقتصادى، سیاسى، تربیتى، اعتقادى و جز اینها مى‏تواند مورد بررسى قرار گیرد.

از مزیت‏هاى این روش، آن است که بحث کمتر دچار پراکندگى مى‏شود و یک کل‏نگرى نسبت به موضوعِ مورد بررسى حاصل مى‏گردد. همچنین جوانب مختلف یک امر لحاظ مى‏شود و تبیینى کامل در رابطه با آن صورت مى‏پذیرد. در این روش مى‏توان به نظریات امام (ع) درباره موضوعى خاص، یا سیره آن حضرت در مواردى مشخص دست یافت.

در این روش سخنان امام که در مواضع گوناگون بیان شده است، یکدیگر را معنا مى‏کند و جهت صحیح را در برداشت از نهج‏البلاغه نشان مى‏دهد؛ زیرا نهج‏البلاغه پیکرى واحد است که سراسر آن، هماهنگ، و ابتدا و انتهاى آن، یکسان است و همه آن از سرچشمه‏اى زلال جوشیده و آموزه‏هاى یک روح است و به تمامى، داراى یک سبک و طرز، و از نظر سیاق و بافت و منطق، یکپارچه است.[۹۱] این ویژگى نهج‏البلاغه، زمینه لازم را براى مراجعه موضوعى و مطرح نمودن درد و مشکل، و گرفتن درمان و راه‏حل، آماده ساخته است.

با توجه به محدودیت‏هاى زمانى و موضوعى در روش‏هاى ترتیبى و تجزیه‏اى، روش‏ موضوعى از جنبه‏هاى مختلف کارا و مفید است. از مزیت‏هاى آن این است که با رعایت مقدمات و آداب، مانع برداشت‏هاى نادرست مى‏شود. البته باید در نظر داشت که روش موضوعى، بى‏نیاز از دو روش دیگر نیست و آن روش‏ها به‏عنوان ابزارهایى اساسى، این روش را مدد مى‏دهند.

براى تحقیق موضوعى، مى‏توان بر اساس گام‏هاى زیر عمل کرد:

۱٫ انتخاب موضوع؛ ۲٫ طرح مسئله؛ ۳٫ تعیین واژه‏هاى کلیدى؛ ۴٫ مأخذشناسى موضوع؛ ۵٫ استخراج مطالب از نهج‏البلاغه؛ ۶٫ عنوان دادن به مطالب؛ ۷٫ دسته‏بندى مطالب؛ ۸٫ بررسى و تطبیق مطالب؛ ۹٫ شرح و تحلیل مطالب؛ ۱۰٫ ارزیابى و استنتاج؛ ۱۱٫ تنظیم مطالب؛ ۱۲٫ نگارش مطالب.

بر این سیاق، آثارى وجود دارد و تلاش‏هایى مفید صورت گرفته و تألیفاتى درباره موضوعات معرفتى، سیاسى، اجتماعى، تربیتى، تاریخى، اقتصادى، و جز اینها در نهج‏البلاغه انجام شده است.[۹۲]

۱۱) موضوع‏شناسى نهج‏البلاغه‏

تنوع موضوعى نهج‏البلاغه به‏گونه‏اى است که مى‏توان فهرست‏هاى مفصلى بالغ بر ده‏ها جلد از موضوعات گوناگون نهج‏البلاغه تهیه کرد.

نهج‏البلاغه از نظر مضامین موضوعى، به‏شدت متأثر از قرآن کریم است. قرآن کریم مجموعه‏اى است از معارفِ حقیقى درباره خدا، انسان، هستى، جامعه و تاریخ؛ و در آن، بینش‏ها، گرایش‏ها، ارزش‏ها، روش‏ها، کنش‏ها و گویش‏ها تبیین شده است. نهج‏البلاغه نیز به تبع قرآن کریم، کتابى است که در آن بینش‏ها و نگرش‏هاى اصیل و حقیقى در رابطه با عالم و آدم، و خالق عالم و آدم تبیین شده است؛ و بیانگر گرایش‏ها و تعلق‏ها و ریشه‏یابى تعلق‏هاى انسانى و تلاش براى راهنمایى آدمیان به تعلقى صحیح است که موجب سعادت و عزت این‏جهانى، و فلاح و رستگارى آن‏جهانى مردمان مى‏شود. نهج‏البلاغه به تبع قرآن کریم، بیانگر ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها و راهنمایى انسان و جوامع انسانى به ارزش‏هاى الهى- انسانى،و نشان دادن روش‏ها و خطمشى‏هاى درست براى رساندن انسان و جوامع به مقصد و مقصود، و دور کردن آنان از به‏کارگیرى روش‏هاى باطل و فرو غلطیدن در راه‏هاى نادرست است. این کتاب مجموعه‏اى است تربیتى که همه وجوه تربیتى انسان و جوامع انسانى را دربردارد و کنش‏ها و گویش‏هاى آدمیان را به سامانى مطلوب درمى‏آورد. تعالیم نهج‏البلاغه راهى است براى شکوفایى استعدادهاى انسان در جهت کمال مطلق.

نهج‏البلاغه به تبع قرآن کریم مجموعه‏اى است از: ۱٫ بحث‏هاى توحیدى و معارف حقیقى؛ ۲٫ مباحث نبوت و هدایت الهى؛ ۳٫ معرفى جامعیت اسلام و فهم درست آن و تبیین هندسه صحیح اسلام؛ ۴٫ بحث از کائنات و خلقت؛ ۵٫ ارائه نظام‏نامه رهبرى و سیاست، و مدیریت و حکومت و عدالت؛ ۶٫ بیان مواعظ و آموزش حکمت؛ ۷٫ تبیین تاریخ و درس عبرت؛ ۸٫ تعلیم دین و دین‏دارى؛ ۹٫ مباحث معاد و قیامت؛ ۱۰٫ راه بندگى و عبودیت؛ و هزاران موضوع اصلى و فرعى و جزئى دیگر، با بیانى بدیع، لطیف و مسحورکننده.


 


[۱] . شهرستانى، در پیرامون نهج‏البلاغه، ص ۱۹٫

[۲] . الحسینى الخطیب، مصادر نهج‏البلاغه و أسانیده، ج ۱، ص ۸۷٫

[۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، مقدمه، ص ۳۶٫

[۴] . عبده، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱، ص ۱۳- ۱۲٫

[۵] . مطهرى، سیرى در نهج‏البلاغه، ص ۵- ۴٫

[۶] . بنگرید به: حسن، تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۹۸- ۸۷٫

[۷] . جعفرى، سید رضى، ص ۱۵٫

[۸] . بنگرید به: ابن‏الاثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۸، ص ۴۵۲- ۴۴۹٫

[۹] . بنگرید به: همان، ص ۴۵۰٫

[۱۰] . بنگرید به: همان، ص ۵۴۲، ۵۴۳، ۵۴۹ و ۵۵۰؛ ابن‏الجوزى، المنتظم فى تاریخ الامم و الملوک، ج ۱۴، ص ۱۴۰، ۱۵۰ و ۱۵۱٫

[۱۱] . بنگرید به: کرمر، احیاى فرهنگى در عهد آل‏بویه، ص ۸۲- ۷۸٫

[۱۲] . همان، ص ۶۴٫

[۱۳] . محیى‏الدین، شخصیت ادبى سید مرتضى، ص ۲۱٫

[۱۴] . جعفرى، سید رضى، ص ۱۶ و ۱۷٫

[۱۵] . بنگرید به: متز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج ۱، ص ۲۰۷- ۲۰۱٫

[۱۶] . همان، ص ۴۱٫

[۱۷] . ابن‏الجوزى، المنتظم فى تاریخ الامم و الملوک، ج ۱۴، ص ۲۶۸؛ ابن‏الاثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۸، ص ۷۱۰٫

[۱۸] . متز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج ۱، مقدمه مترجم، ص ۹٫

[۱۹] . الثعالبى، یتیمه الدهر فى محاسن أهل العصر، ج ۳، ص ۱۵۵؛ ابن‏عنبه، عمده الطالب فى أنساب آل‏أبى‏طالب، ص ۲۳۶٫

[۲۰] . الخطیب البغدادى، تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۲۴۶؛ ابن‏الجوزى، المنتظم فى تاریخ الامم و الملوک، ج ۱۵، ص ۱۱۵؛ ابن‏کثیر الدمشقى، البدایه والنهایه، ج ۱۲، ص ۴٫

[۲۱] . دوانى، سید رضى مؤلف نهج‏البلاغه، ص ۶۳- ۴۷٫

[۲۲] . همان، ص ۴۴، ۱۰۷ و ۱۰۸٫

[۲۳] . صابئان جمعیتى از پیروان نوح* بوده‏اند. ذکر این عده در آیه ۱۷ سوره حج در ردیف مؤمنان و یهود و نصارا دلیل آن است که اینان مردمى متدین به یکى از ادیان آسمانى بوده و به خداوند و قیامت ایمان داشته‏اند.( بنگرید به: مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۲۸۸)

[۲۴] . ابن‏الندیم، الفهرست، ص ۱۴۹؛ ابن‏خلکان، وفیات الاعیان و أنباء أبناء الزّمان، ج ۱، ص ۵۴- ۵۲٫

[۲۵] . ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱، ص ۳۶٫

[۲۶] . بنگرید به: الشریف الرضى، دیوان الشریف الرضى، ج ۱، ص ۳۸۵- ۳۸۱٫

[۲۷] . القمى، الکنى و الالقاب، ج ۲، ص ۳۶۸٫

[۲۸] . الفاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ص ۵۰۰٫

[۲۹] . الثعالبى، یتیمه الدهر فى محاسن أهل العصر، ج ۳، ص ۱۵۵٫

[۳۰] . الامینى، الشریف الرضى محمد بن الحسین بن موسى الموسوى، ص ۱۳۰٫

[۳۱] . بنگرید به: القمى، الکنى و الالقاب، ج ۲، ص ۳۷۶- ۳۷۰٫

[۳۲] . الامینى، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج ۴، ص ۲۰۰- ۱۹۹٫

[۳۳] . همان، ص ۲۰۰٫

[۳۴] . همان، ص ۲۰۲- ۲۰۰؛ الشریف الرضى، دیوان الشریف الرضى، ج ۱، ص ۴۳۲٫

[۳۵] .« نقابت» سرپرستى طالبیان به‏منظور نگهدارى شرافت خاندان‏ها و رسیدگى به امور مختلف مالى، اجتماعى، اخلاقى و قضایى آنان بود که به نقابت خاص و عام تقسیم مى‏شد. در نقابت خاص تنها به امور سرپرستى طالبیان پرداخته مى‏شد، و در نقابت عام، داورى و قضاوت و اجراى حدود و سرپرستى اموال و املاک یتیمان و محجوران به نقیبى فقیه و مجتهد واگذار مى‏شد.( بنگرید به: الماوردى، الاحکام السلطانیه، ص ۹۹- ۹۶؛ أبویعلى الفرّاء، الاحکام السلطانیه، ص ۹۳- ۹۰)

البته نخستین کسى که« نقابت» را بنیان گذاشت و شخصى را به ریاست طالبیان گماشت و او را« نقیب» نامید، معتضدبالله، شانزدهمین خلیفه عباسى بود که از سال ۲۷۹ تا ۲۸۹ خلافت کرد.( بنگرید به: البیهقى، معارج نهج‏البلاغه، ص ۲۰- ۱۹)

[۳۶] .« امارت حج» سرپرستى امور حج است که شریف رضى در محدوده نقابت خویش آن را عهده‏دار بوده‏است.

[۳۷] .« دیوان مظالم» درواقع اداره رسیدگى به اعمال ظالمانه حکّام و امراء و شخصیت‏هاى بزرگ، و نیز مراقبت از کارکرد مأمورین حکومتى بوده است. بنگرید به: دهخدا، لغت‏نامه، ذیل واژه« دیوان».

( بنگرید به: الثعالبى، یتیمه الدهر فى محاسن أهل العصر، ج ۳، ص ۱۵۵؛ ابن‏عنبه، عمده الطالب فى أنساب آل‏أبى‏طالب، ص ۲۳۷)

[۳۸] . بنگرید به: جعفرى، سید رضى، ص ۵۸- ۵۰٫

[۳۹] . النجاشى، رجال النجاشى( فهرست اسماء مصنفّى الشیعه)، ص ۲۸۳؛ الخطیب البغدادى، تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۲۴۷؛ ابن‏خلکان، وفیات الاعیان و أنباء أبناء الزّمان، ج ۴، ص ۴۱۹٫

[۴۰] . ابن‏عنبه، عمده الطالب فى أنساب آل أبى‏طالب، ص ۲۰۴؛ المدنى الشیرازى، الدرجات الرفیعه فى طبقات الشیعه، ص ۴۷۸٫

[۴۱] . بنگرید به: الشریف الرضى، خصائص أمیرالمؤمنین على بن أبى‏طالب*، ص ۴- ۱٫

[۴۲] . سید رضى، نهج‏البلاغه، مقدمه، ص ۳۳ و ۳۴٫

[۴۳] . همان، ص ۳۵٫

[۴۴] . بنا بر نسخه چاپ دکتر صبحى صالح. البته در چاپ‏هاى مختلف به دلیل اینکه برخى محققان گاهى دو خطبه یا کلام را یکى محسوب کرده‏اند، تعداد شماره‏ها مختلف است. همچنین به آخرین شماره حکمت‏ها در هر چاپ که باشد، باید عدد نُه را اضافه کرد، زیرا شریف رضى در میانه حکمت‏ها، نُه حکمت را که نیازمند توضیح درباره واژه‏هایش بوده است، در فصلى جدا آورده و سپس حکمت‏ها را به شیوه قبل ادامه داده است. بنابراین آخرین شماره حکمت‏ها در نسخه دکتر صبحى صالح، ۴۸۰ است که با آن نه عدد، ۴۸۹ مى‏شود.

[۴۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، مقدمه، ص ۳۶٫

[۴۶] . بنگرید به: الحسینى الخطیب، مصادر نهج‏البلاغه و أسانیده، ج ۱، ص ۲۵- ۱۹٫

[۴۷] . الیعقوبى، مشاکله الناس لزمانهم، ص ۱۵٫

[۴۸] . المسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۴۱۹٫

[۴۹] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۲۸٫

[۵۰] . توضیح شریف رضى بر خطبه ۲۸٫

[۵۱] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۵۳٫

[۵۲] . بنگرید به: ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۷، ص ۹۸٫

[۵۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۸۷٫

[۵۴] . همان.

[۵۵] . همان، خطبه ۱۷٫

[۵۶] . همان، خطبه ۲٫

[۵۷] . جرداق، شگفتى‏هاى نهج‏البلاغه، ص ۱۴۵٫

[۵۸] . بنگرید به: حکیمى، ادبیات و تعهد در اسلام، ص ۳- ۲٫

[۵۹] . آغا بزرگ الطهرانى، الذریعه الى تصانیف الشیعه، ج ۱۴، ص ۱۱۱٫

[۶۰] . بنگرید به: جمعى از نویسندگان، زیر نظر رشاد، دانشنامه امام على*، ج ۱۲، ص ۴۰- ۳۶، مقاله« نهج‏البلاغه».

[۶۱] . سید رضى، نهج‏البلاغه، مقدمه، ص ۳۴٫

[۶۲] . همان، حکمت ۴۰٫

[۶۳] . همان، حکمت ۸۱٫

[۶۴] . ابن‏خلدون، تاریخ ابن‏خلدون، ج ۱( مقدمه)، ص ۷۶۳٫

[۶۵] . جاحظ، البیان و التبیین، ج ۱، ص ۸۷٫

[۶۶] . بنگرید به: ابن‏عبد ربّه الاندلسى، العقد الفرید، ج ۳، ص ۱۲۷٫

[۶۷] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۰۹٫

[۶۸] . بر خداوند ناممکن نیست که همه عالم را در یک شخص جمع کند و جلوه دهد.( ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۷، ص ۲۰۳- ۲۰۲)

[۶۹] . بنگرید به: جرداق، روائع نهج‏البلاغه، ص ۱۶- ۹٫

[۷۰] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۱۷۲ و ۴۳۸٫

[۷۱] . همان، خطبه ۱۵۷٫

[۷۲] . جرداق، شگفتى‏هاى نهج‏البلاغه، ص ۱۴۴- ۱۴۲٫

[۷۳] . همان، ص ۱۴۶٫

[۷۴] . جرداق، امام على، صداى عدالت انسانیت، ج ۱، ص ۶۸- ۶۷٫

[۷۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۰۸٫

[۷۶] . تفاخر به فزون‏دارى، شما را به خود مشغول نمود تا با گورها رو در رو شوید.( تکاثر( ۱۰۲): ۲- ۱)

[۷۷] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۲۲۱٫

[۷۸] . ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۵۴- ۱۵۳٫

[۷۹] . حافظ شیرازى، دیوان اشعار، ص ۷۳٫

[۸۰] . موسوى خمینى، صحیفه نور، ج ۱۴، ص ۲۲۴٫

[۸۱] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۲۷٫

[۸۲] . ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۲، ص ۸۳- ۸۰٫

[۸۳] . همان، ج ۷، ص ۲۱۴- ۲۱۱٫

[۸۴] . همان، ج ۱۰، ص ۱۲۹- ۱۲۷٫

[۸۵] . آل‏یاسین، نهج‏البلاغه از کیست؟، ص ۲۴- ۲۳٫

[۸۶] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۵۳٫

[۸۷] . همان، نامه ۳۱٫

[۸۸] . همان، خطبه ۱۹۳٫

[۸۹] . همان، خطبه ۳٫

[۹۰] . همان، حکمت ۱۴۷٫

[۹۱] . بنگرید به: ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۰، ص ۱۲۹- ۱۲۸٫

[۹۲] . بنگرید به: نگارنده، چشمه خورشید، بخش هشتم با عنوان: کتاب‏شناسى نهج‏البلاغه.

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


سه − = 2

تمام حقوق این سایت برای © 2017 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی