کمالات انسانى‏ در نهج البلاغه

كمالات انسانى‏ در نهج البلاغه

 ۱) ادب کمالى‏

بالاترین کمال آدمى آن است که به ادب حق، مؤدّب شود، کمالات انسانى در او ظهور یابد، فطرتِ کمال‏خواهِ او به کمالِ مطلوب برسد و تا آنجا که مى‏تواند، منشأ خیرات گردد. در تعریف ادب گفته‏اند:

الأَدَبُ کلُّ رِیاضَهٍ مَحْمُودَهٍ یَتَخَرَّجُ بهَا الإِنْسَانُ فى فَضِیلَهٍ مِنَ الفَضَائِلِ‏.[۱]

ادب، ورزیدن‏هاى ستوده‏] و دگرگون کردن حالت بد نَفْس به حالت نیک [است که انسان در پى آن، صاحب یکى از فضیلت‏ها] ى اخلاقى و نَفْسى [گردد.

اگر انسان به ادب کمالى و صفاتى انسانى متصف نشود، و کمالات انسانى در او

ظهورننماید و به لطافت وجودى دست نیابد، در صورت انسانى فاسق جلوه مى‏کند که از محتواى انسانى به‏دور است و از او جز تباه‏گرى، خشونت‏ورزى و خون‏ریزى، عملى برنمى‏خیزد.

عَدَمُ الأَدَب سَبَبُ کُلِّ شَرٍّ.[۲]

فقدان ادب سبب هر شر و بدى است.

امیرمؤمنان على (ع) بیشترین همتش بر این بود که موانع راه کسب کمالات انسانى را از پیش پاى مردمان بردارد و زمینه لازم براى رسیدن آنان به ادب کمالى را فراهم نماید؛ و این مسئله را از حقوق مردم مى‏دانست:

وَ لَکمْ عَلَى حَقٌّ، فَأَمَّا حَقُّکمْ عَلَى … تَعْلیمُکمْ کَیْلًا تَجْهَلُوا، وَ تَأْدِیبُکمْ کَیْمَا تَعْلَمُوا.[۳]

شما را بر من حقّى است. بر من است … که شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید و آداب آموزم، تا بدانید.

على (ع) همگان را سفارش مى‏کند که بدین امر حیاتى قیام کنند و وجود خود را به ادب کمالى شعله‏ور سازند:

ذَکِّ قَلْبَکَ بالأَدَب کَمَا تُذَکِّى النَّارُ بالحَطَب‏.[۴]

قلب و وجود خود را با ادب شعله‏ور ساز و برافروز؛ چنان‏که آتش با هیزم شعله‏ور و برافروخته مى‏شود.

نهج‏البلاغه، آموزگار کمالات انسانى است. ازاین‏رو به مهم‏ترین شاخصه‏هاى ادب کمالى در آن پرداخته مى‏شود.

۲) حریت‏

حریت به‏معناى آزادى، آزادگى، آزادمنشى‏[۵] و نقطه مقابل رقیّت، یعنى بندگى، غلامى و بردگى است.[۶] حریت در مقابل اسارت است؛ یعنى انسان به میزانى که از اسارت قواى پست و نفسانى و از اسارت شهوت، خشونت، قساوت، خیانت و مانند اینها آزاد مى‏شود، به مراتبى از آزادگى و حریت مى‏رسد.

انسان با هر چیزى از عالَمْ نسبت و رابطه پست و نفسانى برقرار کند، به نوعى به اسارت گرفتار مى‏آید و این، همان چیزى است که با عنوان دنیاى نکوهیده مطرح شده است. دنیاى اسارت‏بخش، بازدارنده و نگهدارنده است، نوعى غل و زنجیر بر دست و پاى جان آدمى است. حریت در مفهوم والایش، آزادى از همه اسارت‏هاست. تعلق پست به هر چیزى، چه امور مادى و چه امور معنوى، امرى دنیایى و اسارت‏آور است و حریت، آزادى از تعلق‏هاى پست است. انسان وقتى با کار، مال و نیایش رابطه‏اى پست برقرار مى‏کند، در اسارت امور دنیایى واقع مى‏شود، و حریت، بیرون رفتن از این دایره است. انسان حر کسى است که از این امور فرا رود و بدین سمت سیر کند که از غیر حق آزاد شود و این، مرتبه تام حریت است.

بنده حق مرد آزاد است و بس‏

ملک و آیینش خدا دادست و بس‏[۷]

انسان به گوهر وجودى خود و به فطرت خود، اهل حریت است و آزاد آفریده شده است:

وَ لاتَکنْ عَبْدَ غَیرِک، وَ قَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً.[۸]

بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.

انسان حق ندارد آزادگى خویش را قربانى کند و تن به رقّیت دهد و اسارت بپذیرد. هر نوع اسارتى؛ اسارت شهوات و گناهان، یا اسارت سران و بزرگان، یا اسارت تبعیت‏هاى کورکورانه‏از این و آن و … که هیچ کمالى به‏طور حقیقى جز در بستر این آزادگى حاصل نمى‏شود.

لایَسْتَرِقَنَّکَ الطَّمَعُ وَ قَدْجَعَلَکَ اللهُ حُرّاً.[۹]

طمع تو را به بندگى نکشاند، که خداوند آزادت آفریده است.

هر چیز که آدمى را به آزادگى و تعالى بخواند، کمالى است، و هر چه آدمى را به بردگى و پستى بخواند، حیوانى است.

هر ندایى که تو را بالا کشید

آن ندا مى‏دان که از بالا رسید

هر ندایى که تو را حرص آورد

بانگ گرگى دان که او مردم دَرَد[۱۰]

حرّیت در هر مرتبه‏اى از مراتبش، کمالى است که کمالات دیگر در بستر آن فراهم مى‏آید؛ و اگر کمالى در بستر حریت حاصل نشود، رنگى از قبض و نشانه‏اى از اسارت دارد. اگر علم در بستر حریت حاصل نیاید، حجاب مى‏شود؛ اگر اخلاق فارغ از حریت به‏دست آید، خودبینى مى‏آورد؛ هر چیز دیگر نیز همین‏طور است. وقتى آزادگى و آزادمنشى در انسان نباشد، علوم و فضایل و دیگر چیزها رنگى از قبض به خود مى‏گیرند و در جایى یا در امتحانى این تنگى و تنگ‏نظرى ظهور مى‏نماید. مثلًا در عرصه علوم هر کس هر چه را یافته است، تصور نماید که حقیقت همان است و آنچه دیگران یافته‏اند، بهره‏اى از حقیقت ندارد و حتى یافته‏هاى دیگران را انکار نماید. در دیگر عرصه‏ها نیز همین‏گونه است، اگر فضل و کمال در بستر حریت حاصل نشود، نشانى از قبض همراه دارد. بنابراین، آزادگى و آزادمنشى از کمالاتى است که بهترین زمینه را براى کمالات دیگر فراهم مى‏سازد، که باید هر کس با توجه به توان خود، مرتبه‏اى از آن را تدارک نماید و در راه تمام کردن آن تلاش کند تا به والاترین مراتب آن، که آزادى از غیر خداست، واصل شود. امیرمؤمنان على (ع) فرموده است:

إِنّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَهً فَتِلْکَ عِبَادَهُ التُجّارِ، وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا الله رَهْبَهً فَتِلْکَ‏ عِبَادَهُ العَبیدِ، وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُکراً فَتِلْکَ عِبَادَهُ الأَحْرَارِ.[۱۱]

بى‏گمان گروهى خدا را با چشم‏داشتِ پاداش پرستش کردند که آن پرستش بازرگانان است؛ و دسته‏اى خدا را از ترس [کیفر نافرمانى‏] به پرستش نشستند که آن پرستش بردگان است؛ و مردمى خدا را از روى سپاسگزارى پرستیدند که آن پرستش آزادگان است.

امیرمؤمنان على (ع) والاترین چهره عبادت را عبادت آزادگان معرفى مى‏کند که از صورت تجارت‏پیشگى بازرگانان و اسارت‏زدگى بردگان آزاد شده‏اند و خدا را به‏خاطر سپاس پرستش مى‏نمایند. البته این سخن به‏معناى نفى صورت‏هاى گوناگون عبادت نیست؛ زیرا آدمیان در مراتب گوناگون قرار دارند و هر کس در مرتبه‏اى او را مى‏پرستد. بیشتر انسان‏ها آن مرتبه تام را در خود محقق نمى‏کنند،[۱۲] اما کمال آدمى در این است که به سوى کمالِ حریت در همه امور سیر کند. پس باید افق حرکت روشن باشد و هدف فراموش نشود، تا راه گم نگردد.

امام على (ع) که نمونه جامع کمالات انسانى و افق حرکت آدمى است، درباره خود چنین فرموده است:

مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ عِقَابکَ، وَ لا طَمَعاً فى ثَوَابکَ، بَلْ وَجَدْتُکَ أَهْلًا لِلْعِبَادَهِ فَعَبَدْتُکَ‏.[۱۳]

[خدایا [من تو را به‏خاطر بیم از کیفرت و یا به‏خاطر طمع در بهشتت پرستش نکرده‏ام، بلکه تو را ازآن‏رو پرستش کردم که شایسته پرستش یافتم.

از منظر امیرمؤمنان، على (ع) عبادت آزادگان، عبادتى است که از انگیزه تجارت‏پیشگى و برده‏صفتى آزاد بوده و به‏عنوان عالى‏ترین عکس‏العمل سپاسگزارانه انسان از پدیدآورنده خلقت و اظهار شیفتگى و عشق انسان به کمال مطلق و جمیل على الاطلاق و سلوک و سیر الى‏الله باشد.[۱۴] با این نگرش على (ع) فرموده است:

لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللهُ عَلَى مَعْصِیَتِهِ، لَکانَ یَجبُ ألّا یُعْصَى شُکراً لِنعَمِهِ‏.[۱۵]

اگر خداوند از نافرمانى خود بیم نمى‏داد، سپاسگزارى نعمت‏هایش ایجاب مى‏کرد که نافرمانى نشود.

اگر انسان در هر عرصه‏اى با آزادگى وارد شود و شرایط حریت را رعایت کند، خود را از اسارت حفظ مى‏نماید. از امیر بیان، على (ع) تعبیرى بسیار لطیف وارد شده است:

مَنْ قَامَ بشَرَائِطِ العُبُودِیَّهِ أُهِلَّ لِلْعِتْقِ. مَنْ قَصَّرَ عَنْ إِحْکامِ الحُرِیَّهِ أُعِیدَ إِلَى الرِقِ‏.[۱۶]

هر که شرایط بندگى را به‏پا دارد، اهل آزادى مى‏گردد. هر که در احکام آزادى کوتاهى ورزد] یا آزادى را در خود محکم و نهادینه نکند [به بردگى برگردانده مى‏شود.

انسانى که خود را از غیر خدا آزاد مى‏کند، به بندگى حق تن مى‏دهد، و آزادى و آزادگى را براى خود به ارمغان مى‏آورد؛ زیرا آزادى و آزادگى شرایط و قواعدى دارد و بنابر اندیشه توحیدى امیرمؤمنان، على (ع) لبّ این شرایط و قواعد، آزادى از غیر خدا و بندگى حق است. اگر آدمى این قواعد و شرایط را پاس ندارد، یا آزادگى را در خود راسخ و نهادینه نکند، آزادى و آزادگى خود را، که موهبتى الهى است، از دست مى‏دهد و اسیر هر چیزى مى‏شود، حال آنکه فطرتِ انسان او را به آزادى از هر چه غیر کمال مطلق است، مى‏خواند.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است‏

مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى‏

که خاطر از همه غم‏ها به مهر او شاد است‏[۱۷]

۳) حکمت‏

حکمت به‏معناى اتقان، استحکام، استوارى، راستى و درستى در نظر و عمل است؛[۱۸] چنان‏که‏حکمت نظرى، شناخت درست و متقن هست‏ها و نیست‏ها، و علم به احوال اشیاست آن‏طورکه هستند یا خواهند بود؛ و حکمت عملى عبارت است از شناخت درست و متقن بایدها و نبایدها و علم به اینکه افعال‏] اختیارى [بشر چگونه و به چه منوال خوب است و باید باشد، و چگونه و بر چه منوال بد است و نباید باشد.[۱۹]

این کمال، والاترین کمال انسانى است.[۲۰] آن‏که واجد حکمت باشد، به درستى و راستى دست مى‏یابد، که غایت حکمت نظرى، ایمان و تمامیت حکمت عملى، عمل صالح است.[۲۱] همه چیز انسان حکیم در جاى خودش قرار دارد، و نظر و عمل انسان حکیم: متقن، محکم، راست و درست است؛ و انسانِ داراى حکمت، در واقع، اهل ایمان و عمل صالح است.[۲۲] اندیشه و عمل حکیمانه، اندیشه و عملى است که به «حیات طیبه» راه مى‏برد، زندگى را به سوى تعالى رهنمون مى‏گردد و بستر زندگى متعالى را فراهم مى‏کند. امیرمؤمنان، على (ع) درباره جایگاه حکمت در زندگى فرموده است:

وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ مِنْ شَیْ‏ء إِلّا وَ یَکادُ صَاحِبُهُ یَشْبَعُ مِنْهُ وَ یَمَلُّهُ إِلّا الْحَیَاهَ، فَإِنَّهُ لا یَجدُ فى الْمَوْتِ رَاحَهً. وَ إِنَّمَا ذَلِک بمَنْزِلَهِ الْحِکمَهِ الَّتِى هِى حَیَاهٌ لِلْقَلْب الْمَیِّتِ، وَ بَصَرٌ لِلْعَیْنِ الْعَمْیَاءِ وَ سَمْعٌ لِلأُذُنِ الصَّمَّاءِ، وَ رِى لِلظَّمْآن، وَ فِیهَا الْغِنَى کلُّهُ وَالسَّلامَهُ.[۲۳]

بدانید که هیچ چیز نیست، جز اینکه دارنده‏اش از آن سیر شود و از داشتن آن دلگیر، مگر زندگى‏] که بر آن چیزى نگزیند [، چه در مرگ آسایشى نبیند؛ و آن همانند حکمت است که حیاتِ دلِ مرده [و داروى جانِ افسرده‏] است؛ سبب بینایى چشم کور، موجب شنوایى گوش کر و سیراب‏کننده تشنه‏] حقیقت [است، و در آن، همه بى‏نیازى و سلامتى است.

حکمت اساس زندگى متعالى و حقیقت زندگى معنوى است. همه چیز، فانى است، و انسان از امور فانى گریزان است. او خواهان امور جاودان است و از امور جاودان سیر و دلزده نمى‏شود. انسان خواهان حیات است و حکمت، حیاتِ دلِ مرده است. حکمت، حیاتِ نظر و عملِ آدمى است. اگر حکمت از نظر و عمل گرفته شود، نظر و عمل بدون حیات مى‏شود. حکمت نظرى مایه حیات نظر، و حکمت عملى مایه حیات عمل است؛ و در نظر و عمل حکیمانه همه بى‏نیازى‏ها و سلامت‏ها نهفته است.

انسان حکیم با نظر و عمل حکیمانه‏اش به بى‏نیازى و سلامت، و به قوت و عزت مى‏رسد. انسان اهل حکمت به اعتدال و اتقان و نظم در وجود مى‏رسد. امیرمؤمنان على (ع) در نامه تربیتى خود به فرزندش حسن (ع) که در آن به او چگونه زیستن و چگونه سلوک کردن را آموخته است، چنین مى‏فرماید:

أَحْىِ قَلْبَکَ بالْمَوْعِظَهِ … وَ نَوِّرْهُ بالْحِکمَهِ.[۲۴]قلبت را به اندرز زنده دار و به حکمت روشن گردان.

اگر دل و جان آدمى از نور حکمت بى‏بهره باشد، از جاهلیت سر درمى‏آورد. اگر انسان به کمالِ حکمت تربیت نشود، در مسلخ جاهلیت از انسانیت بیرون مى‏رود، و از انسانى که در مرتبه جاهلیت و حیوانیت قرار گیرد جز نابخردى، نابکارى، قساوت و خشونت ظهور نمى‏کند. «حکمت»، معرفت، لطافت و رحمت مى‏آورد و جاهلیت، غلظت و خشونت را زایل مى‏سازد. امیرِ بیان، على (ع) در توصیف عرب جاهلى آنان را مردمى معرفى کرده است که بى‏بهره از حکمت در برهوت جاهلیت از انسانیت بیرون رفته و مسخ شده و اهل قساوت و خشونت گشته بودند.

لَمْ یَسْتَضِیئُوا بأَضْوَاءِ الْحِکمَهِ، وَ لَمْ یَقْدَحُوا بزِنَادِ الْعُلُومِ الثَّاقِبَهِ، فَهُمْ فى ذَلِک کالأَنْعَامِ السَّائِمَهِ وَالصُّخُورِ الْقَاسِیَهِ.[۲۵]

مردمى که از چراغ حکمت بهره‏اى نیندوختند، و آتشزنه علم را براى روشنى جان نیفروختند. پس آنان چون چارپایانند که سرگرم چرا هستند، یا چون صخره‏هاى سختند، که گیاهى نرویانند.

امام على (ع) مردمانى را که نور حکمت به وجودشان راه نیافته و آتشزنه دانش در دلشان جرقه نزده، تا دل و جانشان روشن گردد، چونان چارپایان دانسته که همتشان چریدن است. انسان بى‏بهره از حکمت در مرتبه حیوانیت سیر مى‏کند که فرو رفتن در جاهلیت، تنزل به مرتبه حیوانیت است؛ در این مرتبه است که محبت و رحمت در آدمى افول مى‏کند و قساوت و خشونت ظهور مى‏نماید.

کم بُوَدشان رقّت و لطف و وَداد[۲۶]

زان که حیوانیت غالب برنهاد

مهر و رقت وصفِ انسانى بُوَد

خشم و شهوت وصفِ حیوانى بُوَد[۲۷]

انسان بى‏بهره از حکمت و معرفت در منظر پیشواى آزادگان، تا بدانجا تنزّل مى‏یابد که چونان صخره‏ها سخت مى‏شود که بر آن گیاهى نمى‏روید. برخى سنگ‏ها استعداد رویش گیاهان را دارد، و برخى چنان سخت است که جاى رویشى در آن نیست. انسانى که هیچ بهره‏اى از حکمت و معرفت ندارد، صخره‏هاى سختى را مى‏ماند که از هر محبت، رحمت، رقّت و از هر رویش و زایشى محروم است.

بزرگ‏ترین خطر براى آدمى، فرو رفتن در جاهلیت است؛ ازاین‏رو، یکى از مهمترین وجوه فلسفه بعثت، فراخوانى به حکمت است:

بَعَثَهُ وَالنَّاسُ ضُلَّالٌ فى حَیْرَه، وَ حَاطِبُونَ فى فِتْنَهٍ، قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الأَهْوَاءُ، وَاسْتَزَلَّتْهُمُ الْکِبْرِیَاءُ وَاسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِیَّهُ الْجَهْلاءُ؛ حَیَارَى فى زَلْزَال مِنَ الأَمْرِ، وَ بلاءٍ مِنَ الْجَهْلِ، فَبَالَغَ فى النَّصِیحَهِ، وَ مَضَى عَلَى الطَّرِیقَهِ، وَ دَعَا إِلَى الْحِکمَهِ وَالْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ.[۲۸]

او را برانگیخت، درحالى‏که مردم سرگردان بودند و بیراهه فتنه را مى‏پیمودند؛ هوا و هوس آنان را سرگشته ساخته و بزرگى‏خواهى ایشان را به فرودستى انداخته بود. از نادانى جاهلیت خوار، سرگردان، در کار نااستوار و به بلاى نادانى گرفتار بودند. او- که درود خدا بر وى و خاندانش باد- خیرخواهى را به نهایت رسانید، به راه راست رفت و از طریق حکمت و موعظه نیکو، مردمان را به خدا فراخواند.

۴) رحمت‏

رحمت در لغت به‏معناى احسان، تفضّل و بخشش است، و بدین‏معناست که احسان، تفضّل و بخشش از موجودى به موجود، یا موجودات دیگر سرایت کند و موجودى بتواند موجودات دیگر را تحت لطف، پوشش، بخشش و احسان خودش در بیاورد. البته در مورد انسان یک چیزى را اضافه بر این گفته‏اند و آن این است که انسان رقّت داشته باشد؛ یعنى وقتى مى‏گوییم انسانى واجد رحمت است، یعنى علاوه بر بخشش و لطف، داراى رقت است؛ در برابر رنج و مشکل دیگران متأثر مى‏شود و انفعال در او حادث مى‏گردد.[۲۹]

مراد از رحمت در این بحث، مجموعه این صفات است؛ یعنى انسان به مرتبه‏اى از انسانیت رسیده باشد که بتواند دیگران را اعم از انسان و غیر انسان مورد احسان، مهربانى، عطوفت و بخشش خود قرار دهد و نسبت به دیگران از وجودى رقیق برخوردار باشد. رحمت بدین‏معنا، از کمالات گران‏قدر و اساسى انسانى است و هرچه رحمت انسان بیشتر باشد و در انسان، بیشتر جلوه کند، برکت خداوند و رحمت الهى بر آدمى افزون‏تر مى‏شود. بسیارى از کمالات جز در زمینه رحمت نمى‏روید؛ زیرا کمالات انسانى براى رویندگى و بالندگى، بسترى مناسب مى‏خواهد و رحمت، بهترین زمین براى رویش کمالات است، که کمالات انسانى در شوره‏زار وجود بر نمى‏آید، جوانه نمى‏زند و به میوه نمى‏نشیند. انسان بدین عالم آمده است تا به کمالات انسانى تکامل یابد و به تعبیر على (ع) راه این کمال‏یابى، کسب رحمت است.

إِکتَسَبوا فِیهَا الرَّحْمَهَ.[۳۰]

در این عالم رحمت خدا را به دست آوردند.

نظام هستى براساس هندسه رحمت و لطف، برپا شده است و بر این مبنا اداره مى‏شود؛ چنان‏که خداى متعال درباره خود فرموده است:

کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ.[۳۱]

پروردگارتان مهر و رحمت را بر خود مقرر داشته است.

بر این اساس، کمال همه امور به رحمت است و کمال آدمى به کمال رحمت اوست؛ انسان‏هاى واجد کمالات انسانى در محدوده معمارى جهان آفرینش حرکت مى‏کنند که مهندس آن، بر اساس هندسه رحمت و لطف، خطوط کلى و اضلاع جانبى آن را ترسیم کرده است.[۳۲] این‏چنین است که امیرمؤمنان على (ع) در عهدنامه مالک اشتر درباره فرمان پیامبراکرمَ به آن حضرت وقتى وى را به یمن اعزام مى‏نموده، آورده است که پیامبر اکرم به من فرمود: «وَ کنْ بالْمُؤْمِنینَ رَحِیماً:[۳۳]با مؤمنان رحیم و مهربان باش».

امیرمؤمنان على (ع) در ابتداى عهدنامه مالک‏اشتر نسبت به همه مردم- چه مسلمان و چه غیر مسلمان- چنین فرمان داده است:

وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ، وَالمَحَبَّهَ لَهُمْ، وَاللُّطْفَ بهِمْ‏.[۳۴]قلب خود را از رحمت، محبت و لطف به مردم لبریز کن!

امام (ع) محور اداره امور مردم را رحمت، محبت و لطف مى‏داند و بدین امر فرا مى‏خواند. این رحمت، محبت و لطف ابتدا باید در وجود آدمى جوانه کند و شکوفا شود و به‏بار بنشیند،همه وجود را لبریز سازد، همه رفتار و کردار را فراگیرد و همگان را شامل شود. على (ع) پاکان را به رحمتى همه‏جانبه فراخوانده و فرموده است:

وَ إِنّما یَنْبَغِى لأَهْلِ الْعِصْمَهِ وَالْمَصْنُوعِ إِلَیْهمْ فى السَّلامَهِ أَنْ یَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوب وَالْمَعْصِیَهِ، وَ یَکونَ الشُّکرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَیْهِمْ وَالْحَاجزَ لَهُمْ عَنْهُمْ‏.[۳۵]

بى‏گمان بر کسانى که گناه ندارند و از سلامت دین برخوردارند، سزاست که بر گناهکاران و نافرمانان رحمت آرند و شکر این نعمت بگزارند، چندان‏که این شکرگزارى آنان را مشغول کند و به گفتن عیب مردم وانگذارد.

کمال رحمت در انسان این‏گونه است که وجود آدمى را وسیع مى‏سازد تا بتواند بر همگان بخشش آرد و عطوفت بورزد، براى گناهکاران و مخالفان خود و دشمنان خویش دل بسوزاند و خواهان نجات و رستگارى آنان باشد؛ این‏گونه است که دریچه‏هاى رحمت ویژه الهى بر آدمیان گشوده مى‏گردد و وجودشان را به رحمت حق ملبّس و به صفات الهى متصف مى‏نماید. على (ع) برترین نمونه چنین رحمتى پس از پیامبر اکرمِ بود، چنان‏که نقل شده است امیرمؤمنان على (ع) از شهادت خود به دست ابن‏ملجم مرادى خبر مى‏داد.[۳۶] روایت شده است که چون او را دید، به بیتى از عمرو بن مَعْدى‏کرِب که درباره قَیْس بن مَکشوح مرادى سروده بود، تمثل کرد:

أُرِیدُ حِبَاءَهُ [حَیَاتَهُ‏] وَ یُرِیدُ قَتْلِى‏

عَذِیرَکَ مِنْ خَلِیلِکَ مِنْ مُرَادِ

«من مى‏خواهم او را عطایى بخشم‏] من زندگى و حیات او را مى‏خواهم [و او مرگ مرا مى‏جوید. بگو بهانه تو نزد دوست مرادى‏ات چیست؟»

چون على (ع) به‏دست ابن‏ملجم ضربت خورد و در آستانه شهادت قرار گرفت، درباره قاتل‏ خود سفارش فرمود که از نظر خوراک و پوشاک به او توجه نمایند و او را اذیت نکنند. همچنین فرمود: اگر زنده بمانم، خود سزاوارتر از هر کس درباره حق خویشم‏] که او را ببخشم یا قصاص نمایم [، و اگر مُردم، مبادا او را بیش از یک ضربت بزنید![۳۷] بلاذرى در کتاب خود[۳۸] آورده است که آن حضرت درباره قاتل خویش چنین سفارش فرمود:

إِنَّهُ أَسِیرٌ، فَأَحْسِنُوا نَزْلَهُ، وَ أَکرِمُوا مَثْوَاهُ؛ فَإِنْ بَقِیتُ قَتَلْتُ أَوْ عَفَوْتُ؛ وَ إِنْ مُتُّ فَاقْتُلُوهُ قَتْلَتِى،لاتَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ المُعتَدِینَ.[۳۹]

همانا او اسیرى است‏] در دست شما [، پس از نظر مکان و اقامت گرامى‏اش بدارید و به خوبى مهمان‏نوازى کنید؛ پس اگر زنده ماندم، خود مى‏دانم که او را مجازات کنم یا عفو نمایم؛ و اگر از این ضربت مُردم، او را بدین جرم مجازات نمایید] ولى [، از اندازه در نگذرید؛ زیرا خداوند تجاوزکاران را دوست نمى‏دارد.

پس از این، نمونه اعلاى رحمت و محبت، آخرین وصایاى خود را پیش از پیوستن به رفیق اعلا، به حسن و حسین فرمود و در آن، درباره پرهیز از انتقام‏جویى و ریختن خون کسى جز قاتل تأکید نمود و چنین یادآور شد:

یَا بَنى عَبْدِالْمُطَّلِب! لا أُلْفِیَنَّکمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً، تَقُولُونَ: قُتِلَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ أَلا لاتَقْتُلُنَّ بى إِلّا قَاتِلِى انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ، فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَهً بضَرْبَهٍ وَ لا تُمَثِّلُوا بالرَّجُلِ فَإِنِّى سَمِعْتُ رَسُولَ‏اللَّهِ یَقُولُ: إِیَّاکمْ وَالْمُثْلَهَ وَ لَوْ بالْکلْب الْعَقُورِ.[۴۰]

اى فرزندان عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته‏اید] و دست‏ها را بدان آلوده‏اید [و بانگ برآورده‏اید که امیرمؤمنان را کشته‏اند! بدانید که نباید به قصاص خون من جز قاتلم کشته شود. بنگرید! اگر از این ضربتِ اومُردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبُرید؛ زیرا من از رسول خدا شنیدم که مى‏فرمود: بپرهیزید از مُثله کردن، هر چند سگ هار باشد.

۵) نَزاهت‏

نَزاهت به‏معناى دورى از بدى، خالى بودن از نادرستى و ناپاکى و طهارت در امور مختلف انسانى است.[۴۱]

نزاهت از جمله کمالات انسانى است که گذشته از ارزش ذاتى آن، خود بستر دیگر کمالات محسوب مى‏شود؛ یعنى پندارها، گفتارها و کردارهاى کمالى در زمینه آن به بار مى‏نشیند.

وَ البَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بإِذْنِ رَبهِ وَ الَّذِى خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلّا نَکِداً.[۴۲]

و زمین پاک، گیاهش به اذن پروردگارش بر مى‏آید و آن زمینى که ناپاک است جز حاصلى ناچیز و بى‏فایده بر نمى‏آورد.

زمین پاک است که بالندگى پاک دارد و گیاه را پاک به بار مى‏نشانَد. اندیشه، سخن و عمل پاک، زمین پاک مى‏خواهد. اگر امامِ وجود که قلب است، تنزیه شود، اندیشه، سخن و عمل نیز منزه مى‏شود. امیرمؤمنان على (ع) در نامه تربیتى خود بر اصلاح قلب چنین سفارش نموده است:

أَحْى قَلْبَک بالْمَوْعِظَهِ، وَ أَمِتْهُ بالزَّهَادَهِ، وَ قَوِّهِ بالْیَقِینِ، وَ نَوِّرْهُ بالْحِکمَهِ، وَ ذَلِّلْهُ بذِکرِ الْمَوْتِ ….[۴۳]

قلبت را به اندرز زنده‏دار، و به پارسایى بمیران، و به یقین نیرو بخش، و به حکمت روشن کن، و به یادِ مرگ رامش ساز.

چون قلب نزاهت یابد، راهِ نزاهت اعضا، جوارح و وجوه مختلف حیات انسان هموار مى‏شود. ارزش انسان به میزان نزاهت اوست:

شَرَفُ الرَّجُلِ نَزَاهَتُهُ‏.[۴۴]شرافت انسان به نزاهت اوست.

نزاهت از چنان مرتبه‏اى در رشد و تعالى آدمى برخوردار است که امام على (ع) در مقایسه‏اى شگفت فرموده است:

مَا المُجَاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبیلِ اللهِ بأَعْظَمَ أَجراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ. لَکانَ العَفِیفُ أَنْ یَکونَ مَلَکاً مِنَ المَلائِکَهِ.[۴۵]

[ارزش [مردِ جهادگرِ کشته شده در راه خدا، بیشتر نیست از انسانِ پارسا که‏] معصیت کردن [تواند، لیکن پارسا مانَد؛ و چنان است که گویى پارسا، فرشته‏اى از فرشته‏هاست.

بناى نظام دین در این جهت است که آدمیان به کمالات شایسته خود برسند. پاک شدن از پستى‏ها، اتصاف به زیبایى‏ها، نیکى‏ها و خوبى‏ها از مهم‏ترین اهداف نظام‏هاى دینى و اخلاقى است. ساختار دین به تمامى، ساختارى نزاهت‏آور است؛ اگر بپذیریم که بزرگ‏ترین آفت جان و حقیقت انسان، شرک و کبر است، ساختار دین در جهت منزه ساختن آدمى از این دو صفت است، که کمال نَفْس انسان، پاکى از شرک و کبر است. امیرمؤمنان على (ع) دین و ساختار آن را چنین معرفى مى‏کند:

فَرَضَ اللهُ الإِیمَانَ تَطْهیراً مِنَ الشِّرْکِ، وَالصَّلاهَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ.[۴۶]

خداوند ایمان را براى پاکى از شرک ورزیدن و نماز را براى پرهیز از خودبزرگ‏بینى واجب کرد.

تا نگاه و فهم شرک‏آلود آدمى درست نشود و انسان درنیابد که در عالم وجود، یک حقیقت بیشتر نیست و جز خداى قادر متعال را حول و قوه‏اى نیست، دیدگاه، رفتار و سلوک انسان اصلاح نمى‏شود؛ و این مهم‏ترین نزاهت براى آدمى است. آداب دینى نیز در همین سمت وسو قرار دارد، چنان‏که از مهم‏ترین نقش‏هاى پنج وعده نماز واجب در شبانه روز، ایجاد نزاهت و طهارت همه‏جانبه است.

در سفارش‏هاى گوناگون امیرمؤمنان على (ع) به این حقیقت اشاره شده است که راه نزاهت در پرتو معرفت به حق، خداترسى، پرواپیشگى و خودنگهدارى، روشن و هموار مى‏شود. ازاین‏روست که در بیانات آن حضرت، سفارش‏هاى متعددى بر تقواى الهى شده است، تا انسان بدین‏وسیله به نزاهت و طهارت شایسته خویش برسد؛ چنان‏که فرموده است:

فَإِنَّ تَقْوَى اللهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبکم، وَ بَصَرُ عَمَى أَفئِدَتِکُم، وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجسَادِکمْ، وَ صَلاحُ فَسَادِ صُدُورِکمْ، وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِکُم، وَ جَلاءُ عَشَا أَبْصَارِکمْ، وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأشِکمْ، وَ ضِیَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِکُمْ‏.[۴۷]

داروى دردِ دل‏هایتان، تقواى الهى است. و تقواى الهى موجب بینایى درون‏هاى کورِ شماست، و درمان بیمارى کالبدهایتان، و زداینده فسادِ سینه‏هایتان است. پلیدى جان‏هایتان را پاک‏کننده و تاریکى دیده‏هایتان را روشنى‏بخشنده است. بیم و نگرانى دلتان را ایمنى، و تاریکى ظلمتتان را روشنى مى‏بخشد.

تقواى الهى و پرواپیشگى حقیقى، نزاهت‏آور است و این تقوا، تقواى بصیرت و مصونیت است، نه تقواى جهالت و محدودیت. تقواى حقیقى‏] و نه آن چیزى که لقلقه زبان است ومایه فریب این و آن، یا محصول خشک‏مغزى و کج‏فهمى از مفهوم تقوا [مایه نزاهت آدمى‏است:

التَّقْوَى جَمَّاعُ التَّنَزُّهِ وَ العَفَافِ‏.[۴۸]

پروادارى و خودنگهدارى، فراهم‏آورنده نزاهت و عفت است.

امیرمؤمنان على (ع) آنجا که انسان‏هاى کمال‏یافته را توصیف مى‏کند، درباره‏شان این‏گونه سخن مى‏راند:

] فَالْمُتَّقُونَ [حَاجَاتُهُم خَفِیفَهٌ، و أَنْفُسُهمْ عَفِیفَهٌ.[۴۹]

پرواپیشگان، نیازهایشان اندک و وجودشان پاک است.

تقواى الهى جان و تن آدمى را پاک مى‏سازد؛ یعنى وجودى که نزاهت در همه چیزش: اندیشه، نیت، اراده، سخن و عمل آن جارى است. کمال آدمى در این است که نزاهتش همه‏جانبه باشد، نزاهت فردى، اجتماعى، خانوادگى، سیاسى، اقتصادى، حکومتى و جز این‏ها.

۶) صداقت‏

از مهم‏ترین کمالات انسانى و شاخصه‏هاى والایى آدمى، صداقت است. صداقت، راستى آدمى است و در حقیقت، یکتایى در پندار، گفتار و کردار است، یکتایى در وجود است؛ اینکه انسان وجودش از راستى بهره‏مند، و یکى باشد؛ داراى دو صورت، دو سیرت و دو زبان نباشد، بلکه بر همه چیز آدمى، یگانگى و یک‏رنگى حاکم باشد و به‏صورت راست‏پندارى، راست‏گفتارى و راست‏کردارى جلوه‏گر باشد. انسان جز به کمک صداقت از دورویى و ریا و وجودهاى چندگانه رها نمى‏شود و به خودِ حقیقى‏اش دست نمى‏یابد. هر چه انسان از صداقتِ بیشترى بهره‏مند باشد، از کمالِ انسانى والاترى برخوردار مى‏شود و به مقام شایسته خود نزدیک‏تر مى‏گردد. آن‏که بناى زندگى خود را بر پایه صداقت مى‏نهد به محکم‏ترین بنیان‏هاى ایمان پناه برده و به کلیدى‏ترین عامل براى نجات و کرامت دست یافته است.

جَانِبُوا الْکَذِبَ، فَإِنَّهُ مُجَانبٌ لِ- لإِیمَانِ. الصَّادِقُ عَلَى شَفَا مَنْجَاهٍ وَ کرَامَهٍ؛ وَالْکاذِبُ عَلَى شَرَفِ مَهْوَاهٍ وَ مَهَانَهٍ.[۵۰]

از دروغ دورى گزینید که از ایمان به دور است‏] و چراغ او بى نور [. راستگو بر کنگره‏هاى رستگارى و بزرگوارى است و دروغ‏گو بر لبه پرتگاه فرو افتادن و خوارى است.

با فرو ریختن حریم‏هاى صداقت و راستى در آدمى، تمام ارزش‏هاى انسانى فرو مى‏ریزد و هیچ امرِ اخلاقى باقى نمى‏ماند.

ثُمَّ إِیَّاکمْ وَ تَهْزِیعَ الأَخلاقِ وَ تَصْرِیفَهَا، وَاجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً.[۵۱]

مبادا اخلاق نیک را درهم شکنید و آن را دگرگون و به اخلاق بد مبدل سازید، پس زبان را با دل یکى کنید!

صداقت، جان دین و مبناى اخلاق نیک است. عمل عارى از صداقت، هر چه باشد و هر ظاهر و عنوانى که داشته باشد، عملى بى‏روح و بى‏جان است. امیرمؤمنان على (ع) صداقت را براى دین و دین‏دارى چون سر براى تن خوانده است که بى‏گمان تنِ بدون سر، مرده است. «الصِّدْقُ رَأسُ الدِّینِ:[۵۲]صداقت سرِ دین است».

آن‏که بهره‏اى از ایمان دارد، به هیچ وجه صداقت را زیر پا نمى‏گذارد، هر چند به زیانش بُوَد.

الإِیمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ، عَلَى الکَذِب حَیْثُ یَنْفَعُکَ‏.[۵۳]

ایمان آن است که راستى را برگزینى- هر چند به زیان تو بُوَد- بر دروغى که تو را سود دهد.

امیرمؤمنان على (ع)- برترین نمونه تربیت نبوى- خود، جلوه جامع صداقت است که تحت هیچ شرایطى از راستى فاصله نگرفت و به هیچ قیمتى آن را نفروخت. آن حضرت، خاندان پیامبرَ را با همین شاخصه معرفى کرده و فرموده است:

هُمْ أَزِمَّهُ الحَقِّ، وَ أَعْلامُ الدِینِ، وَ أَلسِنَهُ الصِّدْقِ‏.[۵۴]

خاندان پیامبر، زمامداران حق و یقینند، آنان پیشوایان دینند و با گفتار راست قرینند.


۷) عدالت‏

عدالت در لغت، به‏معناى استقامتِ چیزى، مستقیم بودن، مساوات، داد، انصاف، حکم حق، میزان و امر متعادل آمده است؛[۵۵] و در اصطلاح، حد وسط میان افراط و تفریط است،[۵۶]که‏عبارت است از تعدیل قوه عملیه و تهذیب آن؛[۵۷] و در این معنا از مهم‏ترین فضایل اخلاقى‏شمرده شده است.

عدالت در سخنان امیرمؤمنان على (ع) به‏معناى قرار دادن هر چیز در جاى خود، رعایت استحقاق هر چیز و رساندن هر ذى حقى به حقش آمده است، چنان‏که آن حضرت فرموده است:

العَدْلُ یَضَعُ الأُمُورَ مَوَاضِعَهَا.[۵۸] عدالت کارها را بدانجا مى‏نهد که باید.

این‏گونه بودن، بر این اساس زیستن و همه امور را بر این قاعده گرداندن از والاترین کمالات انسانى است، بلکه تمام معانى گفته‏شده براى عدالت، در سایه همین معنا حاصل مى‏شود؛ یعنى قرار دادن هر چیز در جاى خودش، اداى حق هر چیز آن‏گونه که شایسته است، رساندن هر چیز به کمال لایقش و پرهیز از خلاف این امور است.

عدل چه بوَد؟ وضع اندر موضعش‏

ظلم چِه بوَد؟ وضع در ناموقعش‏[۵۹]

عدالت کمالى است که در رأس ارزش‏هاى انسانى و اسلامى قرار دارد و سلامت همه امور به آن بسته است. با چنین نگرشى است که پیشواى عدالت‏گرایان، على (ع) فرموده است:

فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِى وَ هَدَى … وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بهِ‏.[۶۰]

بدان که برترین بندگانِ خدا نزد او، پیشوایى است دادگر، هدایت‏شده و راهبر … و بدترین مردمان نزد خدا، پیشوایى است ستمگر، خودگمراه و موجب گمراهى دیگران.

برترین بندگان با عدالت، برترین مى‏شوند و بدترین مردمان نیز با بى‏عدالتى، بدترین مى‏گردند؛ که کسى جز به تحقق کمالِ عدالت در خویش، نمى‏تواند به سوى کمال مطلق گام بردارد و محبوب حق شود. امام على (ع) در ضمن خطبه‏اى دراین‏باره فرموده است:

عِبَادَ اللَّهِ! إِنَّ مِنْ أَحَب عِبَادِ اللَّهِ إِلَیْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ … قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَکانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْى الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ‏.[۶۱]

بندگان خدا! همانا محبوب‏ترین بنده نزد خدا، بنده‏اى است که خدا او را در پیکار نَفْس یار است … عدالت را بر خود گماشته و نخستین نشانه آن، این است که هوا و هوس را از دل برداشته.

امیرمؤمنان على (ع) راه سلوک به خدا را ملزم نمودن خویش به عدالت، معرفى کرده است؛ زیرا در سایه چنین کمالى است که انسان قواى خود را به اعتدال مى‏کشاند، هر چیز را در جاى خودش، به اندازه و به دور از افراط و تفریط به‏کار مى‏گیرد و به ادبى که شایسته آن است، دست مى‏یابد. نخستین نشانه چنین انسانى این است که هوا و هوس را کنار گذاشته، از روى هواى نَفْس نظر نمى‏دهد و حکم صادر نمى‏کند؛ از روى هوا و هوس کسى را بالا نمى‏آورد و کسى را به زیر نمى‏کشد؛ از روى خودخواهى و خودکامگى با دیگران رابطه برقرار نمى‏کند؛ و براساس خودمدارى زندگى نمى‏کند، بلکه در سایه عدالت، خداخواه و حق‏مدار مى‏شود و یاد حق وجودش را لبریز مى‏کند، اهل ذکر و عدالت‏پیشه مى‏شود و نشانه‏هاى کمالِ انسانى در او جلوه مى‏نماید. بر این مبناست که امام على (ع) اهل ذکر و عدالت‏پیشگان را والاترینِ انسان‏ها برشمرده است:

وَ إِنَّ لِلذِّکرِ لَأَهْلًا أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْیَا بَدَلًا، فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْهُ، یَقْطَعُونَ بهِ أَیَّامَ الْحَیَاهِ وَ یَهْتِفُونَ بالزَّوَاجرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فى أَسْمَاعِ الْغَافِلِینَ، وَ یَأْمُرُونَ بالْقِسْطِ وَ یَأْتَمِرُونَ بهِ‏.[۶۲]

و همانا یاد خدا را مردمى است که آن یاد براى آنان جایگزینِ جهان فانى‏ است؛ نه کسب و کار سرگرمشان ساخته، و نه خرید و فروش، یادِ خدا را از دل آنان انداخته. روزهاى زندگى را بدان مى‏گذرانند و نهى و منع خدا را] در آنچه فرموده [به گوش بى‏خبران مى‏خوانند. به قسط و عدالت فرمان مى‏دهند، و خود بر آن اساس، کار مى‏کنند.

انسان با ایمان، خود جلوه‏اى از عدالت است و بى‏گمان، چیزى چون عدالت در سامان‏دهى ایمان نقش ندارد، چنان‏که امیرمؤمنان على (ع) در ضمن حکمتى والا، عدالت را از پایه‏هاى ایمان برشمرده و فرموده است:

الإِیمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الصَّبْرِ، وَالیَقِینِ، وَالعَدْلِ، وَالجِهَادِ.[۶۳]

ایمان بر چهار پایه استوار است: بر شکیبایى، یقین، عدالت و جهاد.

انسان در سایه زندگى بر مبناى عدالت، مى‏تواند به قله‏هاى کمالات انسانى سیر نماید و به مراتب بالاى ایمان دست یابد. در اندیشه علوى، عدالت چنان والاست که اشرفِ اجزاى ایمان و رأس آن معرفى شده، چنان‏که فرموده است:

العَدْلُ رَأسُ الإِیمانِ وَ جَمَّاعُ الإِحْسَانِ‏.[۶۴]

عدالت، سرِ ایمان و گردآورنده نیکویى‏هاست.

ایمانِ بدون عدالت راه به جایى نمى‏برد و هرکه خواهان دستیابى به باورهاى متینِ قدسى و جلوه‏گرى خوبى‏ها و نیکویى‏ها در خود و جامعه است، باید عدالت را بر خود بگمارد و جز بر مبناى عدالت، حرکت و سلوک نکند، و در فراخوانى جامعه به عدالت، عدالت‏خواهى و عدالت‏گرایى تلاش کند. در اندیشه پیشواى عدالت‏گرایان، امیرمؤمنان على (ع) عدالت‏گرایى از چنان منزلتى برخوردار است که هیچ چیزى از نظر ارزش و منزلت با آن قابل قیاس نیست. آن حضرت در حکمتى گران‏قدر عدالت‏خواهى و عدالت‏گرایى را این‏گونه توصیف کرده است:

وَ مَا أَعْمَالُ البرِّ کُلُّهَا وَالجِهَادُ فى سَبیلِ اللهِ عِنْدَ الأمرِ بالمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ‏ المُنْکَرِ إلّا کنَفْثَهٍ فى بَحرٍ لُجِّى … وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِک کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ.[۶۵]

همه کارهاى نیک و جهاد در راه خدا در برابر امربه‏معروف و نهى‏ازمنکر چون نمِ دهان است در برابر دریاى مواج و پهناور … و از تمام اینها برتر، سخن عدالت است که پیش روى حاکمى ستمکار گویند.

در واقع امام على (ع) با این بیان، همه نیکى‏ها را در سایه عدالت‏خواهى و عدالت‏گرایى دانسته و آن را شریف‏ترین اصل در به کمال رساندن فرد و جامعه معرفى کرده است؛ زیرا در پرتو عدالت است که همه چیز در مجراى صحیح خود قرار مى‏گیرد و حق هر ذى‏حقى ادا مى‏شود و بستر کمال براى همگان مهیا مى‏گردد.

۸) عبودیت‏

عبودیت کمالِ کمالات است و همه کمالات انسانى در این جهت است که آدمى به عبودیت حق واصل شود و در مدارج و مراتب آن بالا رود.

عبودیت تسلیم حق بودن و گردن نهادن به خواست الهى است؛ یعنى «عبد» جز رضاى حق، نخواهد و در برابر او در اطاعت کامل باشد؛ جز در برابر خدا سر خم نکند، در برابر او هیچ‏گونه خلاف و تعدى ننماید؛ مطیع خدا باشد و به اراده و خواست او عمل کند.[۶۶]

عبودیت، آدمى را با حقیقت خویش آشنا و همراه مى‏کند، و هر چه انسان در منازل و مراتب عبودیت حق، بالاتر رود، به حقیقت انسانى خود نزدیک‏تر مى‏شود؛ زیرا انسان، والاترین جلوه خداوند است و هر چه در عبودیت پیش رود، بیشتر این استعداد را جلوه مى‏بخشد و به مقام انسانى‏ایى که شایسته آن است نزدیک‏تر مى‏شود. آدمى با گام نهادن در مسیر عبودیت، به مقام بندگى واصل مى‏شود و در نسبت و ارتباط با دیگر آدمیان، خود را در جایگاه خدایى نمى‏بیند و هرگز گردن‏فرازى و خودکامگى نمى‏کند، بلکه خود و دیگران را بندگانِ پروردگارى مى‏بیند که جز او خدایى نیست. چنین نگرشى، زمینه‏ساز سلوک معنوى و روابط انسانى مى‏شود؛ چنان‏که على (ع) در ضمن خطبه‏اى فرمود:

فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبیدٌ مَمْلُوکونَ لِرَبٍّ لارَبَّ غَیْرُهُ‏.[۶۷]

جز این نیست که من و شما بندگان و مملوکان پروردگارى هستیم که جز او پروردگارى نیست.

اگر انسان دریابد که او بنده است، در ارتباط با دیگر بندگان، خدایى نمى‏کند و در دام شیطان گرفتار نمى‏شود، و کسى را مملوک خود نمى‏گیرد؛ خودمدارى نمى‏نماید و به نبرد با خداى قادرِ یکتا برنمى‏خیزد. امام على (ع) در آغازین عبارات عهدنامه مالک اشتر، به بندگى و عبودیت فرامى‏خواند، و از فخرفروشى و دیگران را مملوک خود دیدن و خدا را هم‏نبرد خواندن برحذر مى‏دارد، که راه کمال و سعادت فرد و جامعه در این بستر مهیا مى‏شود:

هَذَا مَا أَمَرَ بهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِى أَمِیرُالْمُؤْمِنینَ، مالِکَ بنَ الحارثِ الأَشْتَرَ فى عَهْدِهِ إِلیهِ، حینَ وَلّاهُ مِصْرَ … إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللَّهِ فى عَظَمَتِهِ وَالتَّشَبُّهَ بهِ فى جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ‏.[۶۸]

این فرمانى است از بنده خدا، على امیرمؤمنان به مالک‏اشتر پسر حارث، در عهدى که با او مى‏گذارد، هنگامى که وى را به حکومت مصر مى‏گمارد … بپرهیز که در بزرگى فروختن، خدا را هم‏نبرد خوانى و در کبریا و عظمت، خود را همانند او دانى؛ که خدا هر سرکشى را خوار مى‏سازد و هر خودبینى را بى‏مقدار مى‏نماید.

انسان در سایه بندگى خدا و عبودیت حق از خودمدارى و شیطان‏صفتى و خودکامگى، و از بت‏پرورى و شیطان‏زدگى و بت‏پرستى نجات مى‏یابد، و به مقام حقیقى خود، یعنى بندگى خدا و سلوک انسانى روى مى‏آورد. تباه‏گرى انسان در همه وجوه فردى، اجتماعى، خانوادگى، سیاسى، اقتصادى و حکومتى ریشه در خروج انسان از مدار بندگى حق و عبودیت الله، و فرو رفتن در منجلاب خودمدارى و شیطان‏صفتى و بت‏پرستى دارد؛ و ازاین‏روست که اصلى‏ترین دعوت پیام‏آوران الهى، دعوت به عبودیت الله و اطاعت خداست، چنان‏که امیرمؤمنان على (ع)درباره فلسفه بعثت خاتم پیام‏آوران الهى فرموده است:

فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداِ بالْحَقِّ لِیُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَهِ الأَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَهِ الشَّیْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ.[۶۹]

پس خدا، محمدَ را به حق برانگیخت، تا بندگانش را از پرستش بتان بیرون آورَد و به عبادت او درآورد؛ و از پیروى شیطان برهانَد و به اطاعت خدا راه نماید.

تا زمانى که بت‏پرورى و بت‏پرستى- به هر شکل آن- وجود دارد و تا زمانى که آدمى اسیر کرنش در برابر غیر خدا و پرستش امور موهوم است، بستر عبودیت الله و کمال حاصل از آن براى انسان فراهم نمى‏شود. ازاین‏روست که پیام‏آوران الهى بیش از هر چیز بر نفى بت‏پرورى و بت‏پرستى تأکید کرده‏اند و همواره در رهایى مردم از بندگى غیر خدا و پیروى شیطان و رسیدن به بندگى حقیقى تلاش کرده‏اند، که در چنین بسترى، استعدادهاى کمالى آدمى در جهت حق شکوفا مى‏شود. عبودیت حقیقى، یعنى عبودیتى که انسان را در ظاهر و باطن، در مقام بندگى حق قرار مى‏دهد، بستر کسب همه کمالات انسانى است. پیامبر اکرمَ نیز به سبب عبودیت خویش به مقام رسالت نایل شد، چنان‏که این معنا در نهج‏البلاغه مکرر آمده است:

وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ‏.[۷۰]

و گواهى مى‏دهم که محمدِ، بنده او و پیامبر اوست.

از تقدم مقام عبودیت بر رسالت، روشن مى‏گردد که مقام عبودیت بستر همه کمالات و مقدمه همه مقامات سالکین است؛ و رسالت شعبه عبودیت است.[۷۱]

تکرار این شهادت (أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ‏) براى چیست؟ چرا هر روز بارها تکرارمى‏شود؟ آیا نباید از این بیان مکرر، متذکر شد که پیامبر اکرم از راه عبودیت به رسالت رسید و این، مسیرِ کمال آدمى و سلوک حقیقى است؟

راه انسانیت، عبودیت الله است و آدمى به میزانى که به کمال بندگى متصف مى‏شود، از پیروى غیرحق دور مى‏گردد و اطاعت حق در اعضا، جوارح، قلب و وجودش جارى مى‏گردد؛ و عبادات براى همین است. به بیان على (ع):

غَایَهُ العِبَادَهِ الطَّاعَهُ.[۷۲]

غایت عبادت، فرمان‏بردارى حق تعالى است.

عبادت در قالب‏هاى خاص آن، بهترین هیئت، صورت و محتوا را براى تحول آدمى از خودخواهى و خودبینى به خداخواهى و حق‏بینى داراست، چنان‏که على (ع) درباره فلسفه نماز فرموده است:

فَرَضَ اللهُ … الصَّلاهَ تَنْزِیهاً عَنِ الکِبْرِ.[۷۳]

خداوند، نماز را براى پاکى از خودبزرگ‏بینى واجب کرد.

البته آن عبادتى راه عبودیت را هموار مى‏کند که از ظاهرسازى و ریاکارى، پاک و مبتنى بر بینایى و دانایى باشد.

فَازَ بالسَّعَادَهِ مَنْ أَخْلَصَ العِبَادَهَ.[۷۴]

هر که عبادت را براى حق‏تعالى خالص گردانید، به سعادت رسید.

المُتَعَبدُ بغَیرِ عِلْمٍ کَحِمَارِ الطَّاحُونَهِ، یَدُورُ وَ لا یَبْرَحُ مِنْ مَکانِهِ‏.[۷۵]

عبادت‏کننده بى‏علم و دانش مثل خرِ آسیاب است که مى‏گردد و از جاى خود بیرون نمى‏رود.

۹) سَماحت‏

سَماحت در لغت به‏معناى بخشندگى و گذشت و آسان گرفتن امور است؛[۷۶] و بدین مفهوم به‏کار مى‏رود که انسان در رفتار با دیگران، در مناسبات انسانى، در زندگى، در کسب و کار و در دوستى و دشمنى از بخشش و گذشت بهره‏مند باشد، و تا آنجا که امکان دارد، به‏شدت عمل متوسل نشود. در واقع، آدمى به میزانى که در روابط انسانى اهل گذشت و بخشش باشد، خداوند از او مى‏گذرد و او را مى‏بخشد و بر او آسان مى‏گیرد. نظام عالم بدین‏گونه است که هر چه انسان در زندگى از بخشش و گذشت و آسان‏گیرى دورتر باشد، قوانین عالم بر او سخت‏تر مى‏گیرد، و هرچه بخشش و گذشت و آسان‏گیرى او بیشتر باشد، به همان تناسب عکس‏العمل مى‏بیند.

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوى ما آید نداها را صدا[۷۷]

امیرمؤمنان على (ع) در آغاز عهدنامه مالک‏اشتر این‏گونه آموزش داده است:

وَ أَشْعِرْ قَلْبَک الرَّحمَهَ لِلرَّعِیَّهِ، وَالمَحَبَّهَ لَهُمْ، وَاللُّطْفَ بهِمْ، وَ لا تَکونَنَّ عَلَیهمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغتَنمُ أَکلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَک فى الدِینِ، أوْ نَظِیرٌ لَک فى الْخَلْقِ، یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ، وَ یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهمْ فى الْعَمْدِ وَالْخَطَإِ، فَأَعْطِهمْ مِنْ عَفْوِک وَ صَفْحِک مِثْلَ الَّذِى تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِیَکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ‏.[۷۸]

قلب خود را از رحمت بر مردم، دوستى با آنان و مهربانى کردن به همگان لبریز ساز و همچون جانورى درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شمارى! زیرا مردمان دو دسته‏اند: دسته‏اى برادر دینى توانَد، و دسته دیگر، در آفرینش، با تو همانندند؛ گناهى از ایشان سر مى‏زند، یا نادرستى بر آنان عارض مى‏شود، یا خواسته و ناخواسته خطایى بر دستشان مى‏رود. پس تو از گذشت و نادیده گرفتن و گناه‏پوشى خود، آن‏چنان بدانان ببخش که دوست دارى خدا از گذشت و گناه‏پوشى خویش بر تو ببخشاید.

سخت‏دلى، تنگ‏نظرى و سخت‏گیرى پیش از آنکه براى دیگران سختى به‏بار آرد، وجود خود انسان را آسیب مى‏رساند، حقیقت لطیف انسان را زمخت مى‏کند و زمینه کمال‏یابى آدمى را سد مى‏نماید. هرچه انسان به مراتب بالاترى از انسانیت نایل شود، بخشش و بخشندگى و بزرگوارى و آسان‏گیرى او نیز بیشتر مى‏شود؛ و هر چه سَماحت انسان بالاتر باشد، به مرتبه والاترى از انسانیت مى‏رسد و به روح دین نزدیک‏تر مى‏شود؛ چنان‏که رسول اکرمَ فرموده است:

بَعَثَنى بالحَنیفِیَّهِ السَّهلَهِ السَّمْحَهِ.[۷۹]

خداوند، مرا بر شریعت و دین حنیف و آسان و ملایم مبعوث کرده است.

یعنى قوانین و فرامینِ شریعت در ذاتش آسان است و راه و رسم دعوت، تبلیغ و سلوک دینى نیز بر سَماحت استوار است. امیرمؤمنان على (ع) دراین‏باره مى‏فرماید:

الحمدُلِلّهِ الَّذى شَرَعَ الإِسلامَ فَسَهَّلَ شَرائِعَهَ لِمَنْ وَرَدَهُ‏.[۸۰]

سپاس خداى را که راه اسلام را گشود و درآمدن به آبشخورهاى آن را بر تشنگان آن آسان فرمود!

وَ سَهَّلَ لَکمْ سَبیلَ الطَّاعَهِ.[۸۱]

خداوند راه اطاعت را برایتان آسان نموده است.

وَ کَلَّفَ یَسِیراً وَ لَمْ یُکلِّفْ عَسِیراً.[۸۲]

آنچه خداوند تکلیف کرده است، آسان است، نه دشوار.

این بیان به آن معناست که دین و دین‏دارى آسان است و نباید آن را از ساختار فطرى‏اش که براى هر کس پذیرش و عمل به آن آسان است دور ساخت، نه اینکه در مورد حدود و مرزهاى دین مى‏توان سهل‏انگارى کرد، که هرچه انسان در کمالات انسانى بالاتر رود، در حفظ حریم‏هاى الهى و مرزهاى انسانى محکم‏تر مى‏گردد. بنابراین، سَماحتى که کمال آدمى‏ شمرده مى‏شود، این است که انسان، ملایمت و مدارا، گذشت و بخشش و آسان‏گیرى را به‏عنوان قاعده‏اى کلى در همه امور زندگى در نظر گیرد.

سَماحت نشانه خوبى براى تشخیص سلامت روحى و روانى فرد و جامعه است. آنجا که ازسَماحت نشانى نیست، روابط انسانى و ایمانى به‏شدت آسیب مى‏بیند و شومى، فراگیرمى‏شود. ازاین‏رو، وجود مردمان واجد کمال سَماحت در هر جامعه‏اى منشأ خیر و برکت است. امیرمؤمنان على (ع) در فقدان و فراق چنین انسان‏هایى ابراز ناراحتى کرده و چنین فرموده است:

أَیْنَ أَخْیَارُکمْ وَ صُلَحَاؤُکمْ، وَ أَیْنَ أَحْرَارُکمْ وَ سُمَحَاؤُکمْ‏.[۸۳]

کجایند گزیدگان شما و نیکانتان؟ آزادگان و بخشندگانتان؟

هر چه سَماحت در فرد و جامعه آشکارتر باشد، سلامت و نشاطشان بیشتر و روابط و مناسبات انسانى استوارتر خواهد بود. البته مرزهاى سَماحت باید شناخته شده و پاسدارى شود، و بخشش، گذشت و آسان‏گیرى تابع عقل و مبتنى بر اعتدال باشد. امام على (ع) دراین‏باره چنین یادآورى فرموده است:

کنْ سَمَحاً وَ لا تَکنْ مُبَذِراً؛ وَ کنْ مُقَدِراً وَ لا تَکنْ مُقَتِّراً.[۸۴]

سخاوتمند باش، ولى اسراف‏کننده مباش؛ در زندگى حسابگر باش، ولى سخت‏گیر مباش!

اگر در رفتار و روابط انسانى سَماحت جلوه نداشته باشد، سختى بر سختى افزوده مى‏شود، سنگ‏دلى و سخت‏گیرى بر رفتار و روابط انسانى حاکم مى‏گردد و نشاط و سرسبزى زندگى را از بین مى‏برد. به تعبیر ملاى روم، تا زمانى که آدمى سخت و سنگ است، کمالات انسانى در او شکوفا نمى‏شود، همچون سنگى سخت که در بهاران گیاهى بر آن نمى‏روید، بر عکس خاکى نرم که مستعد رویش گیاهان است.

از بهاران کى شود سرسبز، سنگ؟

خاک شو، تا گل برویى رنگ رنگ‏

سال‏ها تو سنگ بودى دلخراش‏

آزمون را یک زمانى خاک باش‏[۸۵]

انسان اهل سَماحت، محبوب خداست و واجد کمالى است که بیشترین عرصه جلوه انسانیت است.

إِنَّ اللهَ- سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى- یُحِبُّ السَّهْلَ النَّفْسُ السَّمِحَ الخَلِیقَهُ القَرِیبَ الأَمْرُ.[۸۶]

همانا خداى پاک و بلند مرتبه، شخص ملایم طبع، گشاده دست و سهل‏گیر را دوست دارد.

۱۰) قناعت‏

قناعت در معناى درست آن، یعنى چشم و دل سیر بودن، به کفاف بسنده کردن و عدم فزون‏خواهى است،[۸۷] که از والاترین کمالات انسانى است؛ در نگاه امیرمؤمنان على (ع) چنین قناعتى بستر زندگى متعالى است، چنان‏که آن حضرت فرموده است:

کفَى بالقَنَاعَهِ مُلْکاً، وَ بحُسنِ الخُلُقِ نَعِیماً.] وَ سُئِلَ عَلَیْهِ السَّلامُ فَلَنُحْییَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَهً[۸۸] فَقَالَ: [هِى القَنَاعَهُ.[۸۹]

قناعت، دولتمردى را بس، و خوى نیک نعمتى بُوَد در دسترس.] و حضرتش را از معنى «فَلَنُحْییَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَهً: هر آینه، او را به زندگى‏اى پاک و خوش زنده داریم» پرسیدند، فرمود: [آن قناعت است.

آن‏که به کمال قناعت متصف شود، به زندگى پاک و خوش دست‏مى‏یابد. در اصل، قناعت بسنده کردن به حد و اندازه‏اى است، اما کدام حد و اندازه؟ برخى قناعت را بسنده کردن به فقر یا وضع موجود و اوضاع نکبت‏بار فهمیده‏اند، مشخص است که چنین تلقى نادرستى کاملًا با روح دین و موازین آن ناسازگار است، که هیچ پدیده اجتماعى همچون فقر محکوم و مطرود دین نیست؛ چنان‏که على (ع) خطاب به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود:

یَا بُنَى! إِنِّى أَخَافُ عَلَیکَ الفَقْرَ، فَاستَعِذْ باللهِ مِنْهُ، فَإِنَّ الفَقْرَ مَنْقَصَهٌ لِلدِینِ، مَدْهَشَهٌ لِلْعَقْلِ، دَاعِیَهٌ لِلمَقْتِ‏.[۹۰]

پسرم! همانا از تنگ‏دستى، بر تو بیمناکم؛ پس، از آن به خدا پناه ببر که تنگ‏دستى دین را زیان دارد، خِرَد را سرگردان کند و دشمنى آرد.

همچنین آن حضرت فرموده است:

الفَقْرُ المَوْتُ الأَکبَرُ.[۹۱]

تنگدستى مرگِ بزرگ‏تر است.

بنابراین، قناعتى که امیرمؤمنان على (ع) بدان فراخوانده است، بسنده کردن به فقر و نادارى و تنگ‏دستى نیست، بلکه بسنده کردن به کفاف است؛ یعنى آدمى به اندازه‏اى معقول و معتدل در زندگى بسنده کند و خود را اسیر حرص و آز و فزون‏خواهى ننماید؛ چنان‏که فرموده است:

مَنِ اقْتَنَعَ بالکَفَافِ أَدَّاهُ إِلَى العَفَافِ‏.[۹۲]

هر که به کفاف قناعت کند، او را به پاکى کشاند.

امام على (ع) سفارش مى‏کند که انسان به کفاف قناعت نماید و آزمندى را از خود دور نماید که آزادى، راحتى، پاکى و پاک‏دامنى در زندگى در گرو چنین کمالى است.

مَنِ اقتَصَرَ عَلَى بُلغَهِ الکَفَافِ، فَقَدِ انتَظَمَ الرَّاحَهَ، وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَهِ.[۹۳]

هر که به اندازه کفاف بسنده کند، آسایش و راحتى خود را فراهم آورد وگشایش و آرامش را به‏دست آورد.

قناعت موجب آزادى انسان از غل و زنجیر آزمندى است، نه مانع استفاده از امکانات در حد متعارف، معقول و معتدل، که این‏گونه بهره‏مندى از امکانات، زمینه درست رسیدن به کمالات است. ازاین‏روست که على (ع) فرموده است:

إِنَّ أَفْضَلَ الفِعَالِ صِیَانَهُ العِرضِ بالمَالِ‏.[۹۴]

همانا بهترین کارها، نگهدارى آبرو با مال است.

بنابراین، قناعتى که کمال آدمى و بستر مناسب تعالى است، بسنده کردن به نادارى و بى‏انگیزگى براى تلاش و تولید و توجیه کردن بیکارى و سستى نیست، که این امور نزد پیشواى عدالت‏خواهان، مذموم و مطرود است. امام در ضمن خطبه‏اى در مذمت قدرت‏طلبان زهدفروشى که ناتوانى و دون‏همتى خود را قناعت مى‏نامند، فرموده است:

وَ مِنْهُمْ مَنْ أَقْعَدَهُ عَنْ طَلَب الْمُلْکِ ضُؤُولَهُ نَفْسِهِ وَانْقِطَاعُ سَبَبهِ، فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ، فَتَحَلَّى باسْمِ الْقَنَاعَهِ، وَ تَزَیَّنَ بلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَهِ، وَ لَیْسَ مِنْ ذَلِک فى مَرَاحٍ وَ لامَغْدًى‏.[۹۵]

و آن‏که خُردى همت و نداشتن وسیلت، او را از طلب حکومت بنشاند، تا بدانچه در دست دارد بسنده کند، خود را به زیورِ قناعت بیاراید و در لباس تارک‏دنیا درآید، درحالى‏که شب یا روزى نبوده است که با زهد بپاید.

انسانى که مى‏تواند مرزهاى متعارف، معقول و معتدل رفع نیازها را رعایت نماید و در دام دنیاطلبى نیفتد، به بهترین وسیله کمال (قناعت) دست یافته است. در چنین قناعتى، تنبلى، سستى، فقرپذیرى و خوارى راه ندارد، بلکه سخت‏کوشى و مرزبانى حاکم بر زندگى است.

انسانِ قناعت‏پیشه در مدرسه تربیتى امیرمؤمنان على (ع) انسانى است سخت‏کوش، مولد و پاک از دنیاطلبى که نیازهاى خود را به‏صورتى متعارف، معقول و معتدل تأمین مى‏نماید.

امیرمؤمنان على (ع) پس از درگذشت خبّاب بن ارَت،[۹۶] نمونه‏اى از انسان‏هاى والاى تربیت‏یافته در مدرسه تربیتى پیامبر اکرمَ، چنین فرمود:

یَرْحَمُ اللهُ خَبَّابَ بنَ الأَرَتِّ، فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً، وَ هاجَرَ طَائِعاً، وَ قَنَعَ بالکَفَافِ،وَ رَضِى عَن اللهِ، وَ عَاشَ مُجَاهِداً.[۹۷]

خدا رحمت کند خَبّاب بن أَرَت را، به رغبت اسلام آورد، از روى فرمان‏بردارى هجرت نمود، به کفاف در زندگى قناعت کرد، از خدا راضى بود و مجاهدانه زندگى نمود.

قناعت‏پیشگى خبّاب از شاخصه‏هاى کمالات او بود و امیرمؤمنان على (ع) او را با این کمال والا توصیف نموده و تمجید کرده است. زندگى خَبّاب، سراسر مجاهدت و رشادت در راه خدا و سلوک انسانى در کمالات بود و پیوسته قناعت‏پیشگى در زندگى او مى‏درخشید.

قناعت‏پیشگى زمینه‏اى را در آدمى فراهم مى‏کند که بتواند آزاد از انواع دنیاطلبى‏ها و فزون‏خواهى‏ها مجاهدت نماید.

طُوبَى لِمَنْ ذَکرَ المَعَادَ، وَ عَمِلَ لِلحِسَاب، وَ قَنَعَ بالکَفَافِ، وَ رَضِى عَنِ اللهِ‏.[۹۸]

خوشا کسى که معاد را به‏یاد آورد، و براى حساب کار کرد، و به کفاف قناعت نمود، و از خدا راضى بود.

اینها ویژگى‏هاى انسان کمال‏یافته و پیشرفته است. انسانى که قناعت‏پیشه باشد، در زندگى آزاده و آسوده است و به گنجینه‏اى دست مى‏یابد که با هیچ چیز برابر نیست:

القَنَاعَهُ مَالٌ لا یَنْفَدُ.[۹۹]

قناعت مالى است که پایان نمى‏یابد.

۱۱) شجاعت‏

شجاعت از جمله کمالات انسانى است که بدون آن، اصلا زندگى انسان قوام نمى‏یابد. پایدارى درست در زندگى، در وجوه مختلف به شجاعت آدمى بسته است؛ به‏طورى که کم‏رنگ شدن این کمال یا فقدانش، فرد و جامعه را به تباهى مى‏کشاند. شجاعت کمالى است که به سبب آن در انسان حالتى ظهور مى‏نماید که انسان مى‏تواند بر ترس غلبه کند و نیزتهور و بى‏پروایى را مهار زند. مادام که ترس از اقدام وجود دارد، انسان در ضعف به‏سر مى‏برد و نمى‏تواند به سوى کمالات گام زند، و نیز آنجا که بى‏مهابا عمل مى‏کند، خود را در معرکه‏هاى هلاکت‏آور مى‏افکند. شجاعت، کمالى است که انسان را به اقدام شایسته و ایستادگى راه مى‏برد، چنان‏که در حکمت‏هاى امیرمؤمنان على (ع) وارد شده است:

إِذَا هِبْتَ أَمراً فَقَعْ فِیهِ فَإِنَّ شِدَّهَ تَوَقِّیهِ أَعظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ‏.[۱۰۰]

هنگامى که از چیزى ترسیدى، خود را در آن بینداز، زیرا سختى پاییدن خود از آن کار، بزرگ‏تر از چیزى است که از آن مى‏ترسى.

الصَّبْرُ شَجَاعَهٌ.[۱۰۱]

شکیبایى، شجاعت است.

شجاعت صفتى است که به سبب آن، انسان مى‏تواند بر ترس‏هاى موهوم و عوامل بازدارنده از عمل و اقدام، غلبه نماید. در عین حال، شجاعت این است که انسان آنجا که باید بایستد و بى‏باکى ننماید، بتواند خود را نگه دارد و صبر نماید و شکیبایى ورزد. ایستادگى بر مواضع حق، مقاومت در امور، مبارزه در راه خدا، تلاش براى کسب کمال، سخن‏گفتن در جاى خود، زبان در کام بستن به‏هنگام خود، تشکیل خانواده دادن، مردمان را خدمتگزارى نمودن، همه و همه نیازمند شجاعت است و آن‏که فاقد شجاعت لازم در امور است، در هر مرحله‏اى از مراحل زندگى، سلوک انسانى و روابط اجتماعى گرفتار ترس از اقدام یا تهوّر و نسنجیدگى در اقدام مى‏شود. امیرمؤمنان على (ع) در معرفى شجاع‏ترین مردمان فرموده است:

أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ الجَهْلَ بالحِلْمِ‏.[۱۰۲]

شجاع‏ترین مردمان کسى است که به وسیله بردبارى بر جهل و نادانى غلبه کند.

شجاعت میزانى نیکو براى روشن شدن جایگاه و قدر انسان است؛ زیرا شجاعت است که‏ آدمى را در معرکه‏هاى سخت زندگى حفظ مى‏کند، از اقدام نابجا بازمى‏دارد و زمینه رشد و تعالى را برایش فراهم مى‏آورد. على (ع) در بیانى زیبا به ارزش‏گذارى انسان پرداخته و چنین فرموده است:

قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ صِدْقُهُ عَلَى قَدْرِ مُرُوءَتِهِ، وَ شَجَاعَتُهُ عَلَى قَدرِ أَنَفَتِهِ، وَ عِفَّتُهُ عَلَى قَدْرِ غَیرَتِهِ‏.[۱۰۳]

ارزش انسان به اندازه همت اوست، و صدق او به مقدار جوانمردى‏اش، و شجاعت او به میزان ننگى که از بدنامى دارد، و پارسایى او به مقدار غیرتى است که دارد.

در نگاه على (ع) شجاعت آدمى را از ننگِ بدنامى حفظ مى‏کند و از پستى خوارى بازمى‏دارد. انسان شجاع در عرصه‏هاى مختلف زندگى، استوارى، نیک‏نامى و پایدارى نشان مى‏دهد و تن به ذلت و رذالت نمى‏دهد. ترس و تهور مى‏تواند مایه تن دادن آدمى به خوارى و پستى و بدنامى گردد؛ و آنچه انسان را مستقیم نگه مى‏دارد، شجاعت است.

زندگى و رفتار امیرمؤمنان على (ع) خود بهترین مدرسه آموزش همه کمالات انسانى از جمله شجاعت است. على (ع) در تمام زندگى خود، هر جا که نیاز به اقدام بود، کوتاهى ننمود، و شجاعانه در معرکه‏ها گام نهاد و ترس را ترسانید؛ و هر جا که نیاز به درنگ بود، آرامش نشان داد، و خردمندانه، رِفق ورزید و ملایمت نمود. ابن ابى‏الحدید معتزلى در مقدمه شرح نهج‏البلاغه خویش درباره شجاعت على (ع) آورده است:

شجاعت او چنان است که نام همه شجاعانِ پیش از خود را از یاد مردمان برده است و نام همه کسانى را که پس از او مى‏آیند، محو نموده است. شجاعتِ هر شجاعى در این جهان، به او پایان مى‏پذیرد و در مورد شجاعت، در خاوران و باختران زمین، تنها به‏نام على (ع) ندا داده مى‏شود.[۱۰۴]

امام على (ع) خود درباره شجاعت خویش فرموده است:

وَایْمُ اللهِ لَقَدْ کُنْتُ مِنْ سَاقَتِها حَتَّى تَوَلَّتْ بحَذَافِیرِها، وَاستَوْسَقَتْ فى قِیَادِهَا؛ مَا ضَعُفْتُ، وَ لا جَبُنْتُ، وَ لا خُنْتُ، وَ لا وَهَنْتُ‏.[۱۰۵]

به خدا سوگند! من جلو لشکر اسلام بودم و لشکر کفر را مى‏راندم، تا همگى پشت کردند و تحت رهبرى اسلام درآمدند. در این راه هرگز ناتوان نشدم، و ترس مرا احاطه نکرد، و خیانت ننمودم و سستى در من راه نیافت.

شجاع‏ترین شجاعان، على (ع) در میدان‏هاى رزم چنین بود و نیز در آنجا که شجاعت درنگ و مدارا و دست از اقدام شستن و تحمل نمودن است، او والاترین شجاعت‏ها را معنا نمود، چنان‏که پس از ماجراى سقیفه، در کشاکش‏هاى پس از آن، شجاعانه رفتار کرد و بیشترین بزرگوارى را از خود نشان داد؛ و در دوران حکومتش شجاعانه به اصلاحاتى اساسى پرداخت و همه مخالفت‏ها و بحران‏آفرینى‏ها را تحمل نمود، و به عدالت پشت ننمود و در برابر جهالت‏ها، حسادت‏ها، رذالت‏ها و حماقت‏ها بردبارى نشان داد؛ و هرجا اقدام و عمل لازم بود، شجاعانه در میدان‏

گام نهاد و هرجا درنگ و تحمل شایسته بود، شجاعانه این وادى را پیمود.

پس از ماجراى سقیفه، على (ع) شجاعانه وحدت جامعه را حفظ کرد، و از جنگ داخلى پیشگیرى نمود، و از اساس دین پاسدارى کرد. در همان اوضاع و احوال، در سخنى درباره شجاعت خود براساس علم و آگاهى‏اش به پیامدهاى هر حرکت نسنجیده و هر اقدام به‏دور از تدبیر، فرمود:

فَإِنْ أَقُلْ یَقُولُوا: حَرَصَ عَلَى الْمُلْکِ، وَ إِنْ أَسْکُتْ یَقُولُوا: جَزعَ مِنَ الْمَوْتِ! هَیْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَیَّا وَالَّتِى! وَاللَّهِ لأَبْنُ أبى‏طَالِبٍ آنَسُ بالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بثَدْى أُمِّهِ. بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَکنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بهِ لأَضْطَرَبْتُمُ اضْطِرَابَ الأرْشِیَهِ فى الطَّوِى الْبَعِیدَهِ.[۱۰۶]

اگر سخن گویم، گویند بر حکومت حریص است، و اگر خاموش بنشینم، گویند از مرگ هراسان است. هرگز من و از مرگ ترسیدن! پس از آن همه ستیزه و جنگیدن؟ به خدا سوگند! علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بیش از علاقه کودک به پستان مادر است [و این گمان‏ها درباره من باطل است [، بلکه علمِ مکنونى را در من نهاده‏اند که اگر بدان دم زنم،] به‏یقین، هراسناک‏ خواهید شد و [چون طناب دلوى که به سرعت در چاه عمیق روان است، مضطرب خواهید شد.

امام (ع) در حکومت خود نیز وقتى گروه‏هاى ستمگر به مقابله با عدالت همه‏جانبه او برخاستند، شجاعانه بر موازین عدالت ایستاد و دراین‏باره فرمود:

وَاللهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِى لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَ.[۱۰۷]

به خدا! اگر عرب در جنگ با من پشت به پشت دهد، روى از آنان بر نتابم.

شجاعت بهترین یاور آدمى در جهت زندگى سالم، استوار و باعزت است.

الشَّجَاعَهُ نُصْرَهٌ حَاضِرَهٌ وَ فَضِیلَهٌ ظَاهِرَهٌ.[۱۰۸]

شجاعت یاورى است حاضر و آماده، و فضیلت و کمالى است آشکار شده.

۱۲) استقامت‏

استقامت در لغت به‏معناى ایستادگى و پایدارى در هر امرى است؛[۱۰۹] و چنین صفتى از مهم‏ترین ارکان تعالى آدمى است. حفظ راستى و درستى، ایستادگى در برابر کجى‏ها و انحرافات، پایدارى در برابر هواهاى پست و نفسانى و مقاومت در صحنه‏هاى مختلف زندگى از امورى است که به وجود این کمال در آدمى بسته است. امیرمؤمنان (ع) در حکمتى کوتاه و والا فرموده است:

الإِسْتِقَامَهُ سَلامَهٌ.[۱۱۰]

استقامت (بر راه راست ایستادن) سلامتى‏] از انحراف و هلاکت [است.

سیر به سوى مقاصد مطلوب بدون استقامت میسر نمى‏شود و امکان رسیدن انسان به آنچه شایسته‏اش است، فراهم نمى‏گردد. ازاین‏روست که در سخنان امیر بیان، على (ع) بر استقامت به‏عنوان رکنى اساسى در رشد و تعالى و کمال‏یابى آدمى تأکید شده است:

العَمَلَ العَمَلَ، ثُمَّ النَّهَایَهَ النَّهَایَهَ، وَالإِستِقَامَهَ الإِسْتِقَامَهَ، ثُمَّ الصَّبرَ الصَّبْرَ، وَالوَرَعَ الوَرَعَ! إِنَّ لَکُمْ نَهَایَهً فَانْتَهُوا إِلَى نهَایَتِکُمْ.[۱۱۱]

به کار برخیزید، به‏کار برخیزید! پس به پایان رسانید، به پایان رسانید! و استقامت ورزید، استقامت ورزید! پس شکیبایى، شکیبایى! پس پارسایى، پارسایى! شما را پایانى است، خود را بدان برسانید.

توفیق یافتن در هر کارى، رسیدن به مقاصد خویش در زندگى، سیر به سوى اهداف تربیتى، انجام وظایف فردى و اجتماعى، حفظ حقوق و حدود، دستیابى به مقاصد دینى، همه در گرو استقامت‏ورزیدن است. بنابراین، تمرین استقامت و خود را متصف‏ساختن به این کمالِ والا از امور اساسى در زندگى هر کسى است که اهدافى دارد و خواهان رسیدن به اهداف خویش است؛ و از همه مهم‏تر اینکه هدایت و سعادت آدمى بدون استقامت میسر نمى‏گردد. در نگاه امام على (ع) استقامت، رمز رستگارى آدمى است.

أَلا وَ إِنَّهُ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الحَقُّ یَضُرُّهُ البَاطِلُ، وَ مَنْ لا یَستَقِیمُ بهِ الهُدَى یَجُرُّ بهِ الضَّلالُ إِلَى الرَّدَى‏.[۱۱۲]

بدانید، هر کس که از حق سود نجوید، باطل به او زیان رساند، و کسى که به هدایت استقامت نپذیرد، ضلالت به هلاکتش کشاند.

استقامت در امور با ایستادگى در برابر خواسته‏هاى ناروا و نادرستِ خود شکل مى‏گیرد؛ زیرا تا زمانى که آدمى با خود سازش مى‏نماید و در برابر هواى نَفْس پایدارى نمى‏نماید، استقامت انسان، درون‏زا نمى‏شود و انسان به نیروى پایدارى در برابر اقسام وسوسه‏هاى بیرونى، مانند: وسوسه قدرت و ریاست، ثروت و مُکنت مجهز نمى‏گردد.

وَ لا تُرَخِّصُوا لأَنْفُسِکُمْ، فَتَذْهَبَ بکُمُ الرُّخَصُ مَذَاهِبَ الظَّلَمَهِ. وَ لا تُدَاهِنُوا، فَیَهْجُمَ بکُمُ الإِدْهَانُ عَلَى الْمَعْصِیَهِ.[۱۱۳]

به نَفْس‏هاى خود رخصت مدهید، که این رخصت‏ها، شما را به راه‏هاى ستم‏پیشگان مى‏برد، و با نَفْس‏هاى خود، سازش‏کارى منمایید، که این سازش‏کارى‏ها شما را به معصیت و نافرمانى مى‏کشاند.

هرکس خواهان سلامت در وجوه مختلف زندگى است، باید استقامت را رکن اساسى زندگى قرار دهد، چنان‏که على (ع) همین‏گونه راه نموده است:

مَنْ طَلَبَ السَّلامَهَ لَزِمَ الإِستِقَامَهَ.[۱۱۴]

هرکه خواهان سلامت است، باید استقامت را ملازم خویش سازد.

امیرمؤمنان (ع) خود بهترین نمونه استقامت در همه وجوه آن، در مدرسه تربیتى پیامبراکرم است. در نگاه على (ع)، مرز میان پیروان حق و یاوران باطل، انقلابیون و فرصت‏طلبان، و اصلاحگران و مفسدان به استقامت در راستى و درستى است؛ چنان‏که در نامه‏اى که پاسخى به نامه معاویه است، این‏گونه سخن رانده است:

فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَکَرْتَ مِنَ الأُلفَهِ وَالجَمَاعَهِ، فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بیْنَکُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ، وَالیَوْمَ أَنَّا أَسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ‏.[۱۱۵]

چنان‏که یادآور شدى، ما و شما دوست و هم‏پیوند بودیم، اما دیروز اسلام میان ما و شما جدایى افکند. ما ایمان آوردیم و شما به کفر گراییدید، و امروز ما استواریم و شما دستخوش فتنه‏اید.

ارزش و اعتبار انسان به راستى، درستى و پایدارى او در حق، و استقامت او در معرکه‏هاى زندگى است. پیروزى و بهروزى در سایه استقامت حاصل مى‏آید و هرکه در هر امرى استقامت بورزد، به توفیق الهى به همه مقصود یا بخشى از آن نایل مى‏شود.

مَنْ طَلَبَ شَیْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ‏.[۱۱۶]

هر که چیزى را جوید [و در راه آن تلاش کند و استقامت ورزد] بدان یا به برخى از آن رسد.

استقامت شرط توفیق و پیروزى در زندگى است. امام على (ع) در سخنى خطاب به فرزندش، محمد بن حنفیه چون در نبرد جمل، پرچم جنگ را بدو سپرد، فرمود:

تَزُولُ الْجبَالُ وَ لا تَزُل! عَضَّ عَلَى نَاجذِکَ أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَکَ. تِدْ فى الأَرْضِ قَدَمَکَ. ارْمِ ببَصَرِک أَقْصَى الْقَوْمِ، و غُضَّ بَصَرَکَ وَاعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ‏.[۱۱۷]

اگر کوه‏ها از جا کنده شود، تو جاى خویش بدار! دندان‏ها را برهم فشار! کاسه سرت را به خدا عاریت سپار! پاى در زمین کوب و چشم بر کرانه سپاه نِه؛ بیم بر خود راه مده! و بدان که پیروزى از سوى خداست!

توفیق الهى نصیب کسانى مى‏شود که اهل راستى، درستى و استقامت باشند.[۱۱۸]

۱۳) علوّ همت‏

علوّ همت به‏معناى بلندهمتى از کمالاتى است که مستقیم به فطرت آدمى بازمى‏گردد؛ زیرا انسان به‏طور فطرى عاشق کمالِ مطلق است و ازاین‏رو، بلندپرواز است و افق‏هاى دور را دوست مى‏دارد و خواهان امور والا و رسیدن به مراتب بالاست؛ و از پستى، زبونى، خوارى، امور دون و مراتب پایین بیزار است. این والاطلبى و بیزارى از پستى، انسان را به تلاش و کوشش در جهت امور عالى و مقاصد کمالى برمى‏انگیزد و هرچه فطرت آدمى بیدارتر و شکوفاتر باشد، علوّ همت در انسان پُررنگ‏تر و قوى‏تر است. علو همت، امور حقیر و پست را از چشم آدمى مى‏اندازد، نگاه انسان را باز، دل را وسیع و نظر را بلند مى‏سازد، و آدمى را از فرورفتن در گنداب پستى‏ها و حقارت‏ها نجات مى‏دهد. در منظر امام على (ع) ارزش آدمى به میزان والاهمتى اوست، چنان‏که فرموده است:

قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ‏.[۱۱۹]

ارزش انسان به اندازه همت اوست.

در نگاه على (ع) انسانیت انسان به همتش است و والایى همت، نشانه والایى مرتبه انسانى آدمى است.

المَرْءُ بهِمَّتِهِ.[۱۲۰]

[ارزش‏] انسان به همتش است.

هرچه همت انسان بالاتر، مقاصد او در زندگى والاتر و بزرگوارى او بیشتر باشد، بهره او از انسانیت بیشتر است. به بیان على (ع):

خَیْرُ الهِمَمِ أَعْلاهَا.[۱۲۱]

بهترین همت‏ها، والاترین آنهاست.

هویت هر موجود به همت اوست و از جمله مرزهاى شاخص میان انسان و حیوان، نوع همت است. اینکه خواست هر موجود چیست، در پى چه‏چیز مى‏گردد و به کجا مى‏خواهد برسد، میزانى است در هویت‏یابى آن موجود. انسان موجودى والاهمت است و حیوان از چنین شاخصه‏اى بى‏بهره است.

إِنَّ البَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا، وَ إِنَّ السِّبَاعَ هَمُّهَا العُدْوَانُ عَلَى غَیْرِهَا.[۱۲۲]

چارپایان در بندِ شکم، و درندگان در پى تجاوز به هم هستند.

اگر انسان به مقاصد والاى انسانى پشت کند و از علوّ همت دور شود، تنزّل مى‏یابد و در مراتب حیوانیت فرومى‏رود، و به حقارت و پستى میل مى‏کند، و چرنده‏خویى و درنده‏خویى در او ظهور مى‏نماید و همه همتش متوجه امور حیوانى مى‏شود، درحالى که حقیقتِ انسان، میل به تعالى و والایى دارد و نمى‏خواهد در اسارت امورِ حقیر بماند. انسانى که جز به خود نمى‏اندیشد، و همه‏چیز را براى خود مى‏خواهد، انسانى که جز به پُر کردن شکم خودنمى‏اندیشد و نهایت آرمانش این اندازه است، انسانى که فارغ از دردهاى انسانى و غصه‏هاى بشرى است، انسانى که همه آرزوهایش رسیدن به مقام و مرتبه‏اى است تا تجبر ورزد و خودکامگى و سلطه‏گرى نماید، انسانى که به حقوق و حدود دیگر انسان‏ها تجاوز مى‏کند و خودمدارى وجودش را لبریز مى‏سازد، از انسانیت چه بهره‏اى دارد؟ براى چه زندگى مى‏کند؟ غایت او در زندگى چگونه غایتى است؟ و در نهایت، چه خواهد شد؟ امیرمؤمنان على (ع) از جایگاه زمامدارى دلسوز و درد آشنا که معتقد است مردمان باید خوب زندگى کنند و در رفاه و آسایش و امنیت به‏سر برند تا راه سِیر به امور والا را بر خود تنگ نبینند، درباره خود و نوع همتش در زندگى چنین فرموده است:

وَ لَوْ شِئتُ لاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا العَسَلِ، وَ لُبَاب هَذَا القَمْحِ، وَ نَسَائِجِ هَذَا القَزِّ. وَ لکن هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنى هَوَاى، وَ یَقُودَنى جَشَعِى إِلَى تَخَیُّرِ الأطْعِمَهِ وَ لَعَلَّ بالْحِجَازِ أَو الْیَمَامَهِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فى الْقُرْصِ، وَ لا عَهْدَ لَهُ بالشِّبَعِ‏.[۱۲۳]

اگر بخواهم به عسل مصفا و مغز گندم و جامه‏هاى ابریشمین دست مى‏یابم. ولى هیهات که هواى نَفْس بر من چیره گردد و آزمندى مرا به گزینش طعام‏ها کشد و حال آنکه شاید در حجاز یا در یمامه بینوایى باشد که به یافتن قرص نانى امید نداشته و هرگز طعم سیرى را نچشیده باشد.

أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِى بأَنْ یُقَالَ: هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنینَ، وَ لا أُشَارِکُهُمْ فى مَکارِهِ الدَّهْرِ، أَوْ أَکونَ أُسْوَهً لَهُمْ فى جُشُوبَهِ الْعَیْشِ‏.[۱۲۴]

آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان نامند و در ناخوشایندى‏هاى روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختى زندگى برایشان نمونه نشوم؟

فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنى أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ، کالْبَهیمَهِ الْمَربُوطَهِ، هَمُّهَا عَلَفُهَا، أَوِ الْمُرْسَلَهِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا، تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلافِهَا، وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بهَا، أَوْ أُتْرَکَ سُدًى، أَوْ أُهْمَلَ عَابثاً، أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلالَهِ، أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَهِ!.[۱۲۵]

مرا براى آن نیافریده‏اند که چون چارپایانِ در آغل بسته، که همه همت ومقصودشان نشخوار علف است، غذاهاى لذیذ و دلپذیر به خود مشغولم دارد، یا همانند آن حیوانِ رها گشته باشم که تا چیزى بیابد و شکم از آن پُر کند، خاکروبه‏ها را به‏هم مى‏زند و غافل از آن است که از چه روى فربهش مى‏سازند. مرا نیافریده‏اند که بى‏فایده‏ام واگذارند، یا بیهوده‏ام انگارند، یا گمراهم خواهند و در طریق حیرت، سرگردان پسندند؟

پست‏همتى، انسان را به رفتار و کردارى حقیرانه مى‏کشاند، و بلندهمتى منشأ کرامت و شرافتِ رفتار و کردار مى‏گردد.

الفِعْلُ الجَمِیلُ یُنْبئُ عَنْ عُلُوِّ الهِمَّهِ.[۱۲۶]

کردار نیکو از بلندى همت خبر مى‏دهد.

بسیارى از شرافت‏ها و کرامت‏هاى انسانى به‏دنبال والاهمتى حاصل مى‏شود و تا انسان نتواند همت خود را والا نماید، به ارزش‏هاى انسانى نمى‏رسد.

الحِلْمُ وَالأَنَاهُ تَوْأَمَانِ، یُنتِجُهُمَا عُلُوُّ الهِمَّهِ.[۱۲۷]

بردبارى و درنگ همزادند و هر دو از همت بلند زاده مى‏شوند.

تا همت آدمى والا نشود، او گرفتار مسائل پیش پا افتاده و دون است و پیوسته غصه‏هاى حقیر آزارش مى‏دهد، ولى چون همتى والا یابد، غم‏هاى اصیل و غصه‏هاى بزرگ در او پیدا مى‏شود، و از امور حقیر و گرفتارى‏هاى بى‏ارزش در زندگى آزاد مى‏گردد و به سوى مسائل اساسى گام برمى‏دارد.

به بیان على (ع):

بقَدرِ الهِمَمِ تَکونُ المهمُومُ‏.[۱۲۸]

غم و اندوه‏هاى انسان به قدر همت‏هاست.

همتِ والا محرک تلاش و کوشش در جهات والاست، و اهل ایمان در پى آنند که هرچه‏ بیشتر به شرافت و کرامتِ ایمانى و مراتب والاى انسانى نایل شوند، ازاین‏رو سخت‏کوش و پُرتلاشند و به آنچه مى‏رسند، بسنده نمى‏کنند، و هر مرتبه‏اى را پلکانى براى مراتب بالاتر مى‏دانند و هرگز در مرتبه‏اى توقف نمى‏نمایند.

المُؤمِنُ … بَعِیدٌ هَمُّهُ.[۱۲۹]

مؤمن همتش والاست.

۱۴) پایبندى به تعهدات‏

انسان از آنجا که انسان است و موجودى اجتماعى و داراى پیوندهاى اجتماعى است، در بندِ مجموعه‏اى از تعهدات انسانى و اجتماعى قرار دارد. هرچه انسانیت انسان، قوى‏تر و فطرت الهى‏اش، شکوفاتر باشد، پایبندى او به تعهداتش مستحکم‏تر است. هرچه انسان به مراتب بالاترى از انسانیت دست یابد و از کمال عقلى بیشترى بهره‏مند شود، به عهد و پیمان، و تعهدات خویش پایبندتر مى‏گردد. بنیاد زندگى انسانى و رفتار دینى، بر پایبندى به تعهدات الهى، انسانى و اجتماعى استوار است؛ و تزلزل در این کمال انسانى، همه‏چیز را متزلزل، بلکه ویران مى‏سازد. على (ع) در سخنى راهگشا فرموده است:

أَصْلُ الدِینِ أَدَاءُ الأَمَانَهِ وَ الوَفَاءُ بالعُهُودِ.[۱۳۰]

بنیاد دین‏دارى، امانت را به‏جا آوردن و پایبندى به تعهدات است.

آنچه سلامت انسان و جامعه را تأمین مى‏کند، پایبندى به تعهدات است. این ویژگى به‏عنوان مهم‏ترین وسیله صیانت فرد و جامعه باید مورد توجه قرار گیرد.

امیرمؤمنان على (ع) در عهدنامه مالک اشتر درباره وفاى به عهد- مهمترین استوانه روابط انسانى و اجتماعى- فرموده است:

فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْ‏ءٌ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهمْ، وَتَشَتُّتِ آرَائِهمْ، مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بالْعُهُودِ، وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِک الْمُشْرِکونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِب الْغَدْرِ.[۱۳۱]

در میان واجبات الهى هیچ موضوعى همانند وفاى به عهد میان مردم جهان- با تمام اختلافاتى که دارند- مورد اتفاق نیست؛ حتى مشرکان زمان جاهلیت- علاوه بر مسلمانان- آن را مراعات مى‏کردند؛ زیرا عواقب پیمان‏شکنى را آزموده بودند.

با شکسته‏شدن امانت‏دارى و سست‏شدن پایبندى به تعهدات، اصلى‏ترین اسباب بقاى جوامع از دست مى‏رود؛ و مردمان در طول تاریخ زندگى اجتماعى خود، جداى از دعوت فطرى و حکمى عقلانى، به تجربه دریافته‏اند که هیچ‏چیز براى سلامت و بقاى جوامع، به اندازه پایبندى به تعهدات اهمیت ندارد. امیرمؤمنان على (ع) درباره پایبندى به تعهدات در عهدنامه مالک‏اشتر چنین یادآور شده است:

وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَهً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْک ذِمَّهً، فَحُطْ عَهْدَکَ بالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بالأَمَانَهِ، وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّهً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ … فَلا تَغْدِرَنَّ بذِمَّتِکَ، وَ لا تَخِیسَنَّ بعَهْدِک، وَ لاتَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لایَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلّا جَاهِلٌ شَقِى. وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ الْعِبَادِ برَحْمَتِهِ وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ، وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَى جوَارِهِ؛ فَلا إِدْغَالَ وَ لا مُدَالَسَهَ وَ لا خِدَاعَ فِیهِ‏.[۱۳۲]

اگر پیمانى میان تو و دشمنت بسته شد و یا تعهد پناه دادن را به او دادى، جامه وفا را بر عهد خویش بپوشان و تعهدات خود را محترم بشمار! و جان خود را سپر تعهدات خویش قرار ده! … هرگز پیمان‏شکنى مکن، و در عهد خود خیانت روا مدار، و دشمنت را مفریب! زیرا غیر از شخص جاهل و شقى، کسى چنین گستاخى را بر خداوند روا نمى‏دارد. خداوند، عهد و پیمانى را که با نام او منعقد مى‏شود، با رحمت خود مایه آسایش بندگان، و حریم امنى براى آنان قرار داده تا به آن پناه برند و براى انجام کارهاى خود به جوار او متمسک شوند. بنابراین، فساد، خیانت و فریب در عهد و پیمان راه ندارد.

انسانیت انسان به میزان پایبندى‏اش به تعهدات اوست و آن‏که پیمان‏شکنى مى‏نماید و یا در عهد و پیمان، خیانت و فریب روا مى‏دارد، از صورت انسانى بیرون رفته است. ازاین‏روست که در امور انسانى هیچ چیز مانند پایبندى به عهد و پیمان مورد تأکید قرار نگرفته است. امام‏على (ع) در سفارش خود بر این امر بسیار تأکید ورزیده است. آن حضرت خود، سخت پایبند عهد و پیمان و تعهدات خویش بود، چنان‏که در ماجراى حکمیت در پیکار صفین با آنکه راضى بدان وضع نبود، اما چون حکمیت را پذیرفت و صلح‏نامه‏اى با معاویه منعقد شد، آن را محترم شمرد و در پاسخ کسانى که خواهان نقض عهدنامه پس از انعقاد آن بودند، فرمود:

أبَعْدَ أَنْ کَتَبْنَاهُ نَنْقُضُهُ؟ هَذَا لایجُوزُ.[۱۳۳]

آیا پس از اینکه آن را نوشتیم، نقض کنیم؟ این کار جایز نیست.

مادام که پیمان برقرار است، شکستن آن جایز نیست؛ زیرا هر پیمان و تعهدى، پیمان و تعهد با خداى متعال است و جز انسان نادانِ بدبخت، کسى بر خداوند گستاخى روا نمى‏دارد. امیرمؤمنان على (ع) وقتى پیمانى میان مردم یمن و ربیعه نوشت، بر پایبندى به عهد و پیمان سخت تأکید نمود. در واقع، به همگان آموخت که پایبندى به تعهدات چه قدر و قیمتى دارد و تا چه اندازه باید محترم شمرده شود:

هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَیهِ أَهْلُ الیَمَنِ حَاضِرُهَا وَ بادِیَها، وَ رَبیعَهُ حَاضِرُهَا وَ بادِیَها … ثُمَّ إِنَّ عَلَیهمْ بذلِکَ عَهْدَ اللهِ وَ مِیثَاقَهُ، إِنَّ عَهدَ اللهِ کانَ مَسْؤُولًا.[۱۳۴]

این پیمان‏نامه‏اى است که مردم یمن و ربیعه آن را پذیرفته‏اند، چه آنان‏که در شهر حاضرند و چه آنان‏که در بیابان به‏سر مى‏برند … و عهد و میثاق خدا بر این جمله بر عهده آنهاست. همانا از پیمان خدا پرسش خواهد شد.

هرچه انسان از رشد بیشترى بهره‏مند شود، ایستادگى‏اش بر عهد و پیمان، محکم‏تر مى‏گردد. در نگاه حضرت على (ع) پایبندى به عهد و پیمان چنان است که خداوند جز آن را نمى‏پذیرد:

إِنَّ اللهَ تَعَالَى لا یَقبَلُ إِلّا العَمَلَ الصَّالِحَ، وَ لایَقْبَلُ اللهُ إِلّا الوَفَاءَ بالشُّروطِوَالعُهُودِ.[۱۳۵]

خداى متعال چیزى جز عمل صالح را [از بندگان خود] نمى‏پذیرد و جز وفاى به شروط و پیمان‏ها را قبول نمى‏کند.

زندگى این‏جهانى، عرصه آزمونى براى کسب کمالات انسانى است، و رشد و تعالى آدمى در گرو میزان دستیابى بدین کمالات؛ کمالاتى که هم به‏صورت و سیرت زندگى این‏جهانى رنگ زیبایى، نیکویى و خوبى مى‏زند، و هم سعادت زندگى ابدى را تأمین مى‏نماید.


[۱] . الفیّومى، المصباح المنیر، ص ۹؛ العینى، عمده القارى( شرح صحیح البخارى)، ج ۲۴، ص ۲۳؛ حکیمى، ادبیات و تعهد در اسلام، ص ۳۹٫

[۲] . ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۲۰، ص ۲۵۸٫

[۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۳۴٫

[۴] . ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۲۰، ص ۲۷۱؛ المحمودى، نهج‏السعاده فى مستدرک نهج‏البلاغه، ج ۵، ص ۹، خطاب به محمد بن حنفیه؛ و« أَذْک» آمده است.

[۵] . معین، فرهنگ فارسى، ج ۱، ص ۱۳۵۱٫

[۶] . همان، ج ۲، ص ۱۶۶۸٫

[۷] . اقبال لاهورى، کلیات اشعار فارسى، ص ۳۱۰٫

[۸] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۳۱٫

[۹] . التمیمى الآمدى، غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۳۲۹٫

[۱۰] . مولوى بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات ۱۹۵۹- ۱۹۵۸٫

[۱۱] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۲۳۷٫

[۱۲] . القمى، شرح حکم نهج‏البلاغه، ص ۵۷٫

[۱۳] . ابن‏میثم، شرح نهج‏البلاغه، ج ۵، ص ۳۶۱٫

[۱۴] . مطهرى، سیرى در نهج‏البلاغه، ص ۸۴٫

[۱۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۲۹۰٫

[۱۶] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۵، ص ۳۱۴٫

[۱۷] . حافظ شیرازى، دیوان اشعار، ص ۱۹٫

[۱۸] . بنگرید به: ابن‏الأثیر الجزرى، النهایه فى غریب الحدیث و الأثر، ج ۱، ص ۴۱۹؛ الطرَیْحى، مجمع البحرین، ج ۶، ص ۴۷؛ سجادى، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانى، ص ۱۷۹- ۱۷۷٫

[۱۹] . صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج ۱، ص ۲۰ و ۲۱؛ ج ۹، ص ۸۲؛ مطهرى، آشنایى با علوم اسلامى،( حکمت عملى)، ص ۱۰٫

[۲۰] . صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج ۹، ص ۸۸٫

[۲۱] . همان، ج ۱، ص ۲۱٫

[۲۲] . بنگرید به: سجادى، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانى، ص ۱۷۸٫

[۲۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۳۳٫

[۲۴] . همان، نامه ۳۱٫

[۲۵] . همان، خطبه ۱۰۸٫

[۲۶] .« وَداد» به‏معناى دوستى و محبت است.( معین، فرهنگ فارسى، ج ۴، ص ۴۹۹۳)

[۲۷] . مولوى بلخى، مثنوى معنوى، دفتر اول، ابیات ۲۴۳۵ و ۲۴۳۶٫

[۲۸] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۹۵٫

[۲۹] . ابن‏فارس، معجم مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۴۹۸؛ ابن‏منظور، لسان العرب، ج ۵، ص ۱۷۵- ۱۷۳٫

[۳۰] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۱۳۱٫

[۳۱] . انعام: ۵۴٫

[۳۲] . جوادى آملى، عرفان و حماسه، ص ۱۸- ۱۷

[۳۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۵۳٫

[۳۴] . همان.

[۳۵] . همان، خطبه ۱۴۰٫

[۳۶] . ابن أبى‏الدنیا، مقتل الامام امیرالمؤمنین على بن ابى‏طالب*، ص ۴۱٫

[۳۷] . الاربلى، کشف الغمه فى معرفه الائمه، ج ۱، ص ۴۳۳؛ و نیز بنگرید به: سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۲۳٫

[۳۸] . البلاذرى، أنساب الاشراف، ج ۳، ص ۲۶۱٫

[۳۹] . بقره: ۱۹۰٫

[۴۰] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۴۷٫

[۴۱] . ابن‏منظور، لسان العرب، ج ۱۴، ص ۱۱۴٫

[۴۲] . اعراف: ۵۸٫

[۴۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۳۱٫

[۴۴] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۴، ص ۱۸۰٫

[۴۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۷۴٫

[۴۶] . همان، حکمت ۲۵۲٫

[۴۷] . همان، خطبه ۱۹۸٫

[۴۸] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۳۰٫

[۴۹] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۹۳٫

[۵۰] . همان، خطبه ۸۶٫

[۵۱] . همان، خطبه ۱۷۶٫

[۵۲] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۱، ص ۱۳۹٫

[۵۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۵۸٫

[۵۴] . همان، خطبه ۸۷٫

[۵۵] . الفراهیدى، کتاب العین، ج ۲، ص ۱۱۵۵- ۱۱۵۳؛ ابن‏منظور، لسان العرب، ج ۹، ص ۸۸- ۸۳٫

[۵۶] . الجرجانى، التعریفات، ص ۱۴۷٫

[۵۷] . موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص ۱۵۱٫

[۵۸] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۳۷٫

[۵۹] . مولوى بلخى، مثنوى معنوى، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۶٫

[۶۰] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۶۴٫

[۶۱] . همان، خطبه ۸۷٫

[۶۲] . همان، خطبه ۲۲۲٫

[۶۳] . همان، حکمت ۳۱٫

[۶۴] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۳۰٫

[۶۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۳۷۴٫

[۶۶] . بنگرید به: ابن‏فارس، معجم مقاییس اللغه، ج ۴، ص ۲۰۶؛ ابن‏منظور، لسان العرب، ج ۹، ص ۱۳- ۱۰٫

[۶۷] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۲۱۶٫

[۶۸] . همان، نامه ۵۳٫

[۶۹] . همان، خطبه ۱۴۷٫

[۷۰] . همان، خطبه‏هاى ۲، ۳۵، ۸۳، ۱۰۰، ۱۱۴، ۱۵۱، ۱۷۸، ۱۸۵، ۱۹۰، ۱۹۱، ۱۹۴ و ۱۹۵٫

[۷۱] . موسوى خمینى، آداب الصلوه، ص ۳۶۵٫

[۷۲] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۴، ص ۳۷۱٫

[۷۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۲۵۲٫

[۷۴] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۴، ص ۴۳۰٫

[۷۵] . همان، ج ۲، ص ۱۲۵٫

[۷۶] . ابن‏منظور، لسان العرب، ج ۶، ص ۳۵۵٫

[۷۷] . مولوى بلخى، مثنوى معنوى، دفتر اول، بیت ۲۱۵٫

[۷۸] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۵۳٫

[۷۹] . الکلینى، الکافى، ج ۵، ص ۴۹۴٫

[۸۰] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۰۶٫

[۸۱] . همان، خطبه ۱۵۱٫

[۸۲] . همان، حکمت ۷۸٫

[۸۳] . همان، خطبه ۱۲۹٫

[۸۴] . همان، حکمت ۳۳٫

[۸۵] . مولوى بلخى، مثنوى معنوى، دفتر اول، ابیات ۱۹۱۲- ۱۹۱۱٫

[۸۶] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۵۱۳٫

[۸۷] . کاشانى، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، ص ۳۵۰٫

[۸۸] . نحل( ۱۶): ۹۷٫

[۸۹] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۲۲۹٫

[۹۰] . همان، حکمت ۳۱۹٫

[۹۱] . همان، حکمت ۱۶۳٫

[۹۲] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۵، ص ۳۵۷٫

[۹۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۳۷۱٫

[۹۴] . ابن‏شعبه الحرانى، تحف‏العقول عن آل‏الرسول، ص ۶۳٫

[۹۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۳۲٫

[۹۶] . خَبّاب بن ارَت، آهنگرى از قبیله بنى‏تمیم بود که در جاهلیت شمشیر مى‏ساخت و هم‏پیمان بنى‏زهره بود. در آن دوران در جنگى اسیر شد و او را در مکه فروختند. أُم أَنمار، دختر سِباع از قبیله خُزاعه او راخرید و پس از مدتى آزادش کرد. در همان زمان، خبر دعوت مخفى پیامبر را شنید و عاشقانه اسلام‏آورد. او را ششمین مسلمان بشمار آورده‏اند. خَبّاب به جرم مسلمانى و عشق به پیامبر، سخت‏ترین شکنجه‏ها را تحمل کرد و در آن دوران سخت هر چه او را شکنجه کردند، بر استقامت وایمانش افزوده شد. شکنجه‏هاى او باورنکردنى بود. خود مى‏گفت: یک روز هفت بار پیاپى شکم مراسوزاندند.

روزى ابوسفیان به خدمتکارانش فرمان داد که آهنى را در کوره سرخ کنند و روى سر خَبّاب بگذارند. وقتى پیامبر از ماجرا آگاه شد، او را دعا کرد و گفت:« خدایا! خَباب را یارى کن».

او مظهر مقاومت و ایستادگى بر ایمان و اعتقادات خود بود. سردمداران قریش، زرهى آهنین بر او پوشاندند و او را زیر آفتاب سوزان رها کردند، تا از ایمان و عقیده خود دست بردارد، ولى او ذره‏اى به خواسته‏شان تن در نداد. درباره شکنجه‏هاى وحشیانه‏اى که بر او رفته، خود گفته است که یک‏بار آتشى روشن کردند و مرا به پشت، روى آن خواباندند و آن قدر صبر کردند تا پوست و گوشتم سوخت.

خَباب، پیوسته همراه پیامبر بود و کمتر، از آن حضرت جدا مى‏شد و در راه اسلام از هیچ فداکارى دریغ نکرد. او از نخستین مهاجران بود و پس از هجرت نیز در همه نبردهاى پیامبر حضور داشت و دوشادوشِ پیامبر مى‏جنگید. وى نه‏تنها در میدان‏هاى رزم، بلکه در همه‏جا مجاهدى مخلص و فداکار بود. پس از رحلت پیامبر، در کنار على* ماند و صادقانه او را یارى کرد. پس از آنکه على* حکومت را به‏دست گرفت، همراه ایشان به کوفه رفت و در جنگ‏هاى آن حضرت، به جز صفین که سخت بیمار بود، حضور داشت. خباب در سال ۳۷ هجرى در ۷۳ سالگى درگذشت. او نخستین صحابى بود که در پیرامون کوفه مدفون گردید. امیرمؤمنان على* بر مزار او ایستاد و گریست و برترین توصیف‏ها را درباره‏اش کرد و قناعت‏پیشگى او را به‏عنوان کمالى والا یاد کرد.( بنگرید به: ابن‏سعد، الطبقات الکبرى، ج ۳، ص ۱۶۷- ۱۶۴؛ ابونعیم الاصبهانى، حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج ۱، ص ۱۴۷- ۱۴۳؛ ابن‏عبدالبر القُرطُبى، الاستیعاب فى اسماء الاصحاب، ج ۱، ص ۴۲۳ و ۴۲۴؛ ابن‏الجوزى، صفه الصفوه، ج ۱، ص ۴۲۹- ۴۲۷؛ ابن‏الاثیر، اسدالغابه فى معرفه الصحابه، ج ۱، ص ۵۹۴- ۵۹۱؛ ابن‏حجر العسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۱، ص ۴۱۶)

[۹۷] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۳٫

[۹۸] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۴٫

[۹۹] . همان، حکمت ۵۷٫

[۱۰۰] . همان، حکمت ۱۷۵٫

[۱۰۱] . همان، حکمت ۴٫

[۱۰۲] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۴۵۰٫

[۱۰۳] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۷٫

[۱۰۴] . ابن أبى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱، ص ۲۱- ۲۰٫

[۱۰۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۰۴٫

[۱۰۶] . همان، خطبه ۵٫

[۱۰۷] . همان، نامه ۴۵٫

[۱۰۸] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۳۰٫

[۱۰۹] . بنگرید به: معین، فرهنگ فارسى، ج ۱، ص ۲۵۴٫

[۱۱۰] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۱، ص ۶۴٫

[۱۱۱] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۷۶٫

[۱۱۲] . همان، خطبه ۲۸٫

[۱۱۳] . همان، خطبه ۸۶٫

[۱۱۴] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۵، ص ۲۱۵٫

[۱۱۵] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۶۴٫

[۱۱۶] . همان، حکمت ۳۸۶٫

[۱۱۷] . همان، خطبه ۱۱٫

[۱۱۸] . بنگرید به: همان، نامه ۵۳، عبارات پایانى عهدنامه مالک اشتر.

[۱۱۹] . همان، حکمت ۴۷٫

[۱۲۰] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۱، ص ۶۱٫

[۱۲۱] . همان، ج ۳، ص ۴۲۵٫

[۱۲۲] . سید رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۱۵۳٫

[۱۲۳] . همان، نامه ۴۵٫

[۱۲۴] . همان.

[۱۲۵] . همان.

[۱۲۶] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۱، ص ۳۶۵٫

[۱۲۷] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۴۶۰٫

[۱۲۸] . خوانسارى، شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۳، ص ۲۲۲٫

[۱۲۹] . سید رضى، نهج‏البلاغه، حکمت ۳۳۳٫

[۱۳۰] . التمیمى الآمدى، غررالحکم و دررالکلم، ج ۱، ص ۸۸٫

[۱۳۱] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۵۳٫

[۱۳۲] . همان.

[۱۳۳] . الدینورى، الأخبار الطوال، ص ۱۹۷٫

[۱۳۴] . سید رضى، نهج‏البلاغه، نامه ۷۴٫

[۱۳۵] . الکلینى، الکافى، ج ۱، ص ۱۸۲؛ ج ۲، ص ۴۷؛ القمى، سفینه البحار و مدینه الحکم و الآثار، ج ۲، ص ۲۹۴٫

درباره نویسنده

678مطلب نوشته است .

تمام حقوق این سایت برای © 2018 نهج البلاغه. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی